بعد از یه سری ژاپنی خونی وسوسه شدم سری به هند یزنم خصوصا که استاد سخن سلمان رشدی قبلا مسحورم کرده بود (هنوز یه کتاب نیمه تموم ازش دارم که بخوتم و یه کتاب دیگه). دنبال یه لیست از بهترین ها گشتم و این یکی از اولین ها بود. از کتابخونه کاغذیش رو گرفتم و اگرچه خوندن کاغذی حال داد بعیده بعد از این زیاد کاغذی بخونم. کیندل و کودو از دو سه جهت بعترن، یکی اینکه میشه هایلایت کرد و یادداشت و حتی حاشیه نوشت (خصوصا کیندل)، دوم اینکه نیاز به نور اضاقی نداری مثل این که مجبور بودم تو نشیمن با چراغ مطالعه بخونم و سوم اینکه نیاز به عینک نداری. بگذریم، اما این کتاب ....
روایت خیلی عالی شروع میشه و غافلگیرت می کنه، اینکه یک کارآفرین هندی به یه وزیر چینی در قالب چندین نامه شرح بده که واقعیت و رمز و رموز کارآفرینی چیه و از این میون شرح حال و جامعه و سیاست هند رو نقد کنه قالب جذابیه اما آخر کتاب این سوال برای خواننده ی گیری مثل من باقی می مونه خوب چرا باید اینها رو در این نامه ها به این عالیجناب می گفت؟ اما نحوه ی روایت اصلا آدم رو اذیت نمی کنه و اتفاقا خواننده رو همراه هم می کنه. اینکه تو می دونی راوی هم کارآفرینه (که تا آخرش سختته هنوز باور کنی و فکر می کنی سرکارت گذاشته)، اینکه می دونمی راوی قاتله و باید دنبال کنی تا بفهمی چرا و کی. همه باعث میشه داستان کشش داشته باشه و خواننده کتاب رو زمین نذاره. تو یه مصاحبه با نویسنده دیدم واقعا هم هدف این بوده.
جغرافیای داستان جالبه اینکه هند به دو بخش نور (بخش های متمولی که به دریا راه دارن) و تاریکی (مناطق حاشیه ای خصوصا کنار گنگ) تقسیم می شه. اینکه شهر به مدرن و سنتی تقسیم میشه .
اینکه هم کاست ها حضور دارن و هم طبقه بندی اجتماعی شهری/روستایی و فقیر/قوی و مذهبی (هندو/مسلمان) سعی می کنه پیچیدگی های مختلف جامعه ی هند رو به خوبی به تصویر بکشه.
مشخصا یکی از اهداف کتاب تشریح لایه های مختلف فساد در هنده، از رده های پایین تا بالا، از ملاک تا سیاستمدار و اینکه بار این فساد بر دوشن طبقه ی تاریک نشین هنده اما اینکه این رو از طرف یه کارآفرین موفق که دست به هر کاری زده تا به اینجا رسیده موضوع رو جذاب می کنه. نویسنده که خودش روزنامه نگار اقتصادی بوده تو مصاحبه ای می گه که معتقده بحث های اقتصادی و کارآفرینی تو نشریان به جز چرندیات نیست و پشت پرده رو نشون نمی ده و تو این کتاب سعیش اینه که این پشت پرده رو نشون خواننده بده. یادم اومد هفته ی پیش یه ایمیل از یه نشریه ی اقتصادی گرفتم که شرکتم جزو ده کارآفرین اول شناخته شده و می خوان عکسم رو روی جلد بذارن البته 3500 دلار می خوان :). بررسی کردم دیدم همچین جای بی اعتباری هم نیست و کلی آدم رفتن روی جلدش و بازدیدکننده هم داشت. اما نکته ی جالب این بود که از هند اداره میشد. :)) عجب تصادفی، نه؟
کتاب علیرغم توصیف بدبختی طبقات ضعیف هندی ها (که برای منی که دو بار اونجا بودم آشنا بود) کتاب غمگینی نبود و خواننده رو دچار افسردگی نمی کرد. تاکید کتاب روی مشکلات ذاتی هندی ها که با مثال قفس مرغ و خروس تو بازار توصیفش می کرد، اینکه امیدی به انقلاب و تفییر عمده ای نیست باید احتمالا به برخی هندی ها برخورده باشه اما برای ملت های دیگه ای که مشکلات مشابهی دارن این سوال رو پیش می آورد که چی تو برخی فرهنگ ها هست که جامعه رو چنین بیچاره می کنه. دین و کاست رو نویسنده به عنوان دو عامل مورد انتقاد قرار داده بود و البته یک چیز دیگه، ساختار خانواده. خانواده ی راوی (به رهبری مادربزرگش کسوم البته) از عوامل پیشرفت نکردن راوی و عقب افتادنش بود و همین هم باعث شد که راوی احساس کنه باید کلا کنار بذاردشون. کلا که می گم یعنی نه فقط اینکه براشون پول نفرسته یلکه بذاره همه شون کشته شن در انتقام جنایتی که کرده. الیته نویسنده با آوردن یه بچه از فامیلش به سرپرستیش و اینکه بهش خوب رسیدگی می کرد سعی کرده بود تا قدری از عصبانیت خواننده از این کار راوی کم کنه. اما در هر حال راوی (و نویسنده) ساختار خانواده رو مقصر می دونست و معتقد بود که در کنار اونها پیشرفت سخته یا ممکن نیست. این من رو یاد کتاب "ریشه های رزیم های سیاسی" فرانسیس فوکویاما انداخت که رمز دموکراسی غربی رو اضمحلال ساختار خانواده (تا حد زیادی تحت تاثیر کلیسا) می دونه.
تو کتاب راوی که از طبقه ی فقیره، رییسش که یه بچه ملاک آمریکا رفته ی پولداره (که یه کم ار برادرش بهتره) رو به قتل می رسونه و پولش رو می دزده و تبدیل به یک کارآفرین موفق میشه. به نظر میاد این به نوعی تمثیلی از تبدیل پول کهنه به پول نو یا تغییر طبقات اجتماعیه که داره رخ می ده. تغییر از طبقه ی فئودال و تاجر به طبقه ی کارآفرین. احتمالا همینه چون راوی اسم مقتول رو به عنوان اسم جدید خودش انتخاب می کنه. اسم کلا تو کتاب نقش مهمی داره خصوصا که راوی در ابتدا اسم نداشته خودش.
یه چیزی که جالب بود این بود که ملاکین تو کتاب همه به اسم حیوانات گفته می شدن چون همین بچه ملاکی که کشته شد. آخرش راوی می گفت احساس غذاب وجدان نمی کنه اما ترجیح می داده برادرش (راسو) رو بکشه به جاش چون آشوک مرد خیلی بدی نبوده اما بارها می گه که تهش همه مثل هم هستن.
کتاب خیلی خوب نوشته شده و داستان هم خیلی خوبه. اما نمی دونم، یه چیزیش می لنگه و باعث میشه صد در صد به دل آدم نشینه.

در ادامه ی ژاپنی خونیم به این کتاب رسیدم که ظاهرا یکی از کتاب های کلاسیک مهم ادبیات مدرن ژاپنیه. ترجمه ی قدرت الله ذاکری با روایت خوب نیما منصوریان
اگر ندونسته باشی شاید تشخیص ندی چرا کتاب یه همجین اهمیتی داره، شاید هم باید به تاریخ ادبیات ژاپن آشنا باشی که بفهمی چرا. کتاب روون و شنیدنی، روایت خوبیه و خوب هم ترجمه شده. داستانش هم خوبه. کتاب در سه بخشه،
بخش اول آشنایی راوی با سنسه (به معنی استاد) که البته عجیبه، این رابطه ی مرید و مرادی و این همه اصرارش به ارتباط که خود سنسه هم نمی فهمه جریان چیه، و البته منتقدین احمق غربی هم بعضی می کشوننش به همجنس گرایی طبق معمول کارشون!!! این بخش به تفصیل سنسه و رفتارهاش، زنش و زندگیش رو به خوبی به خواننده معرفی می کنه
بخش دوم بازگشت راوی به شهرشه که دید خوبی به خواننده از ارتباطاتش با خانواده ش و شهرش و خصوصا پدر در حال احتضارش می ده. در این مرحله ارتباطش با سنسه از طریق نامه های معدودیه اما این نامه ی آخره که سنسه فرستاده که باعث میشه پدر رو به جا بذاره و وارد بخش سوم کتاب شه.
بخش سوم اما صرفا نامه ی سنسه س که شرح می ده چرا اینی شده که هست و سوال هایی رو که راوی و خواننده درباره ش داشتن به تفصیل جواب می ده. تاریخ رابطه ی سنسه با زنش و دوستش ک (ک باز منتقدان "روشنفکر" غربی انگ همجنسگرایی بهش زدن) در این فصل روایت میشه.
حالا مفصل درباره ش می نویسم تو این هفته چون ارزشش رو داره.
خوب این هم تاخیر شد.... و من بعیده دیگه حوصله داشته باشم درباره ش مفصل بنویسم.
خوب از اولش شروع کنم و جریان آشنایی راوی اول شخص داستان با سنسه که یه کم عجیبه و خود سنسه هم تعجب می کنه از اینکه این جوون اینجوری پیگریش شده و دنبال آشنایی باهاشه. همینه که باعث شده این غربی ها گیر بدن به بحث همجنس گرایی. کلا این قسمت کتاب یه جورایی سخت بود فهمیدنش و احساس می کردی نویسنده می خواد به زور این دو تا رو با هم آشنا کنه اما نمی دونم شاید فرهنگ ژاپنی رو بیشتر می شناختی بهتر می تونستی درک کنی. همونطور که روابط کاملا غیرجنسی مردها در شرق رو این عزیزان غربی خیلی وقتها جنسی تعبیر می کنن. البته بعد که راوی از پدرش می گه خواننده تا حدی حس می کنه سنسه جایگزین پدر راوی شده و البته در نهایت تقریبا همزمان هر دو رو از دست می ده، پدری از نسل قدیم و پدری از نسل جدید.
یه نکته ی جالب هم اشاره های اندکی زیباگرایانه ی راوی به زن سنسه بود که باعث می شد تصور کنی تمایلی جنسی بهش داره که البته هیج شواهدی براش پیدا نمی کردی.
اما کلیت کتاب به موضوع مدرن شدن جامعه ی ژاپن می پردازه در زمانی که دوره ی تغییرات شدیدی بوده. جلوه های این تغییر در تفاوت رفتارهای فردی افراد دیده میشه خصوصا دانشجوهایی که برای تحصیل به شهرهای بزرگی مثل توکیو می رن و عملا تا حد زیادی ارتباطاتشون رو با دنیای قبلی خونوادگی خودشون قطع می کنن. راوی کتاب خودش یکی از اینهاست که برای تحصیل به توکیو می ره و داره روند جداییش رو از ساختار سنتی خانواده ش توصیف می کنه. زمانه زمانه ایه که همه ی بچه های خونواده به دلیل تحصیل یا کار یا ازدواج مجبور شدن از شهر و پدر و مادرشون دور بشن و زندگی های متفاوتی رو شروع کنن. اما از نسل قبل از اون این سنسه و دوستش "کا" هستن که به همین شکل به دنیای متفاوتی ا زخانواده شون پا گذاشتن و تنهایی و انزوا به دور از همه ی ارتباطات گذشته شون رو تجربه می کنن. تجربه ای که مشخصا دردآوره. و کتاب نویدی نمی ده که تجربه ای بهتر در انتظار راوی باشه. البته ظاهرا نویسنده ی کتاب خودش همچین تجربه ای رو داشته وقتی تو دوره ی دانشگاهی به انگلیس رفته و حس تنهایی بسیاری کرده. این بخش کتاب با بسیاری بچه شهرستانی هایی مثل من حس همدلی ایجاد می کنه وقتی که یادم میاد اون سالهای اول دور از خانه چقدر احساس تنهایی می کردم تو تهران. راوی تو کتاب تقریبا علاقه ای به شهرستان نشون نمی ده، تا حدی که حتی از اینکه مهمونی فارغ التحصیلی ای براش برگزار نشده خوشحاله. مطمئنه که نمی خواد اونجا زندکی که.
بخشی از کتاب در داستان سنسه به تغییر ساختار ازدواج فامیلی در خانواده می پردازه و اینکه چطور دیگه این ساختار به هم خورده. مرگ پدر سنتی همزمان با مرگ امپراطور رخ می ده که بازتاب مرگ سنت هاست. خودکشی "کا" عارف مسلک (بودایی) هم شاید مفهمومش پایان دوره ی عرفان باشه.
داستان بدبین شدن سنسه به جامعه به دلیل خیانت عموش که ارثیه ش رو بالا کشیده (شاید هم چون اون راضی نشده بنا بر سنت با دخترش ازدواج کنه) و اثری که روی زندگیش می ذاره برای من داستان تکراری و جذابی بود چون تو زندگی تجربه ش کردم و کثافت های زیادی رو دیدم که باعث شدن اعتمادم به افراد دیگه رو هم به سختی بتونم حفظ کنم. همینه که می گم تو وقتی به اعتماد یکی بدی و خیانت می کنی به اون خیانت نکردی به تمام بشریت خیانت کردی. اینکه این رفتار به نحوی سبب میشه سنسه هم به نحوی به دوستش خیانت کنه همین موضوع زنجیره ی سلسله وار از دست دادن اعتماد رو نشون می ده. سنسه حتی این بی اعتمادی رو به روای هم منتقل می کنه اونجایی که می گه پول انسان ها رو بد می کنه و اون باید مواظب سهم ارثیه ش باشه، اما وقتی داستان مثلث عشقی ش رو و رقابتش رو با "کا" مطرح می کنه عملا داره می گه حتی عشق هم می تونه آدم ها رو بد کنه.
کتاب موضوع مرگ رو در نظر داره، مرگ های متعددی توش اتفاق می افته اما شاید سه مرگ مهم توش تصویر شدن، مرگ پدر راوی که در پی بیماری و احتضار البته در صفحات نا نوشته ی کتاب و به زیبایی مطرح میشه، خودکشی"کا" که به خوبی تصویر می شه و خودکشی سنسه که البته بیشتر شرح دلیل مرگ مطرح میشه تا خود مرگ.
اینکه کتاب با نامه ی سنسه تموم میشه و راوی دیگه هیچی نمی گه یه کم برای خواننده عجیبه چون توقع داره از راوی بشنوه بعدش چی شد اما باعث نارضایتیش نمیشه و فضای تعلیق رو می پذیره.
خوب مفصل تر از اون شد که فکر می کردم.

خوندن Remains of Time بود که من رو شیفته ی نوشتن Kazou Ishiguru نویسنده ی انگلیسی - ژاپنی برنده ی نوبل کرد و به خودم گفته بودم باید بیشتر ازش بخونم. انتخاب این کتاب از بین بقیه ی کتاب هاش البته به دلیل اتفاق افتادنش تو ژاپن بود.
سبک نوشتن Remains of Time خیره کننده بود، اینکه شما از لابلای خاطره نویسی یک سرپیشخدمت وفادار به ارباب صاحب نامش بتونی رگه های فاشیسم رو در انگلیس واکاوی کنی عالی بود و البته سبک روایت و کلیت موضوع این کتاب دومی که خوندم (که سه سال قبل از اولی منتشر شده بود) هم معلوم شد خیلی پرت از اون نبود که درسته جالبش می کرد اما شباهت روایی بسیارشون اندکی حس تکراری دادن به آدم می داد. حس می کنم دو موضوع متفاوت رو در یک قالب روایت کرده. ظاهرا کتاب قبلیش هم در همین قالب بوده. اگر خدا قسمت کرد بخونم درباره ش می نویسم.
اینکه این سبک نوشتن از کجا اومده در مقدمه ی کتاب گفته میشه. ,نویسنده می گه که می خواسته کتابش با یه فیلمنامه فرق کنه به عبارتی نشه به راحتی فیلمش کرد و ایده رو زمانی که در بستر بیماری کتاب Remebrance of Things Past مارسل پروست رو می خونده (که البته خیلی هم ازش خوشش نمی اومده) که با این سبک "روش های حرکت" اون که چطور از یک صحنه به صحنه ای دیگه می ره بدون اینکه نیاز به تاریخ خطی باشه یا ترتیبی وجود داشته باشه. کتاب اول به شکل یه داستان کوتاه نوشته شده بود و بعد رمان کوتاه شده.
کتاب مثل عنوانش درباره ی تغییره، عنوان ایهام داره، جهان متغیر هم معرف سبک نقاشی قهرمان داستان از شب های گیشایی ژاپنه و هم مفهمومش جنگ جهانی دوم و اتفاقاتیه که بعد از شکست ژاپن می افته. هر دو نشان از سیالیت دارن. راوی (نقاش) کتاب کسی بوده که از نقاشی گیشایی رو میاره به نقاشی پروپاگاندایی و تبلیغاتی برای ساختار میهن پرستی افراطی ژاپن در دوره ی امپریالیسم ژاپن (که خودش ماجرای تاریخی مهم و آموزنده و جالبیه). کتاب که در چهار سال مختلف روایت میشه از ماجرای خواستگاری دختر نقاش شروع میشه و به شکل خاطرات در هم بافته در چهار فصل روایت میشه (از 1948 تا 1950). خاطراتی که به ضورت غیرخطی روایت می شن. راوی چند خصوصیت داره:
- نامطمئنه. روایت هاش شخصی هستن، و کاملا قابل اطمینان نیستن چون شخصیت های دیگه ی کتاب شنیده می شن که منکر روایت هاش می شن. اما چاره ی جز گوش دادن به این روایت غالب برای خواننده باقی نمی ذارن.
- تا حدی مسئولیت پذیره، اقرار به خطا می کنه و می گه حاضره عذرخواهی کنه از تاثیرات منفی که روشهاش در تاریخ باقی گذاشتن، برخلاف شخصیت یکی از شاگردهاش که منکر نقشش میشه. این باعث میشه علیرغم نامحبوب بودنش بشه بهش گوش داد. البته این مسئولیت پذیری حد و حدود خودش رو داره و جاهای کمی نیست که سعی می کنه رفتارهاش رو توجیه کنه. این موضوع با توجه به مسئولیت پذیری ژاپنی که شنیدیم (خودکشی هایی که در کتاب هست نمونه شه) جالبه.
- مشخص نمی شه وزن اجتماعی راوی چیه، راوی خودش معتقده وزن اجتماعی بالایی داشته و اثرات مهمی باقی گذاشته اما دیگران منکر موضوع می شن.
;ساختار کتاب همونجور که گفتم خاطره نویسی یا یادآوریه، ماجرای متمرکز کتاب یا نخ تسبیحش ماجرای خواستگاری و ازدواج دخترشه اما کتاب ظرفی می شه برای روایت زندگی هنری و سیاسی نویسنده، تغییرات اجتماعی ژاپن و مدرن شدنش، اثرات جنگ از ویرانی گرفته تا تغییرات نگاه سیاسی افراد و تغییر ارزش های سیاسی و ...
بیشتر درباره ی این کتاب می نویسم فعلا نصف شبه، از خواب بیدار شدم ساعت یک و باید یکی دو تا کار دیگه انجام بدم.
...
خوب حالا شب بعد شده و من باز هم می خوام بنویسم درباره ی این کتاب.
روابط مختلفی ساختار کتاب رو تشکیل می ده:
- رابطه ی راوی با دخترهاش اصلی ترین شالوده ی کتابه. دختری که ازدواج کرده و از خونه رفته (Setsuko) که با تمام احترامی که برای پدرش قائله در کنار همسرش (که در جنگ حضور داشته) منتقد پدر و نقش سابقش هستن. دختر کوچکتری (Nuriko) که 26 سالشه و به دلیل جنگ و احتمالا نظرات پدر در ابتدای کتاب هنوز ازدواج نکرده و رابطه ی نسبتا پر تنشی با پدرش داره، رابطه ای که پر از طعنه س. دامادهایی که متفاوت فکر می کنن و سمبل تغییرن و نوه ای (Ichiro) که نماینده ی نسل جدید ژاپنه. قسمتی که پدربزرگ موفق نمیشه بر خلاف تمایلش و طبق سنت به دلیل مخالفت مادرش به اون ساکی بده از بخش هاییه که تضاد و تغییر نسلی رو نشون می ده.
- رابطه ی راوی با شاگردانش که به نظر میاد کاملا گسسته شده نشون دهنده ی همون سیالیتی هست که کتاب راویشه. دو شاگرد اصلی نماینده ی دو نسل مختلفن:
اولی Kudrodo بهترین شاگردشه که مخالف سیاست های میهن پرستانه ی افراطی بوده و توسط استادش لو داده میشه. در گذشته مغضوب بوده و الان بعد از جنگ محبوب مبشخ. دومی Shintaro که شاگرد معمولی ای و با استاد هم نظر بوده، تا زمانی کنار استاد (تو باری که می رن) می مونه که اوضاع خوبه و بعد که می بینه موقعیت ها رو داره از دست می ده منکر میشه.
- رابطه ی راوی با استادانش هم بخش دیگه ای از داستانه. استادی که زمانی براش کار بازاری می کرده رو ول می کنه تا با استادی دیگه که کار هنری می کنه (Seiji Moriyama (Mori-san)) کار کنه اما به دلیل گرایش سیاسی افراطی ش مجبور به ترکش می شه. عملا Ono شخصیت وفاداری نیست توی کتاب و البته دنیا گرده و خودش مم تجربه ی مشابهی می کنه.
- رابطه ی اون با همکارهاش هم هست و از همه دقیق تر رابطه ش با Yasunari Nakahara یا همون لاکپشت. کسی که براش رقابت و سرعت مهم نیست و به خودش برای کارش زمان می ده. کسی که به نظر میاد نماد تامل سیاسی و وفاداری به ارزش هاست.
- رابطه ش با پدر و مادرش. مادر مهربانه اما کم اثر و پدر برای آینده ش برنامه داره، برنامه ای غیر از نقاش شدن. جایی پیش میاد که پدر نقاشی هاش رو می سوزونه و مشابهش رو هم استادش Mori-son انجام می ده وقتی نقاشی های سیاسی ش رو می گیره.
- رابطه ش با دوستش Matsuda کسی که عملا اون رو وارد دنیای سیاست و میهن پرستی و پروپاگاندا کرده و دلایلش (نجات ژاپن از فقر و عقب ماندگی و تحول به سوی ابر قدرتی ) بخش مهمی از کتاب رو تشکیل می ده که خواننده رو مجبور می کنه بره و تاریخ این کشور رو مرور کنه.
خوب من هی می نویسم تموم نمیشه.
معماری شهری که تو کتاب توصیف میشه جالبه، شهری که واقعی نیست، اما خیلی واقعی به نظر می رسه، معماری شهر مثل بقیه ی کتاب کاملا سیال و در حال تغییره، هم در اثر جنگ و هم در اثر تغییر زندگی و فرهنک، از ای آی خواستم نقشه ی شهر رو بکشه این رو داد، باید یه بار دیگه کتاب رو خوند تا دید چقدر دقیقه
باز هم می تونم بنویسم اما دیگه بسه واسه یه کتاب، کتاب خوب اینه دیگه، یه نکته فقط سیستم خواستگاری ژاپنی که توصیف شده بود جالب بود.
کتاب خوبی که تنها بدیش اینه که روش روایتش که خیلی هم دوستش دارم زیادی شبیه اون یکی کتاب Remains of Day هست. باز هم ازش کتاب خواهم خوند.

این رو احتمالا از بست سلرها وارد لیستم کرده بودم و از کتابخونه رزروش کرده بودم، اما کلا یادم رفته بود تا زمانی که اپ Libby خبر داد که آماده س و گرفتمش. راستش رو بگم فکر کردم کتاب مال Kazuo Ishiguro (بی شعوری که فکر می کنه همه ی اسم های ُِژاپنی یکی هستن و همه ی قیافه هاشون هم یکی :))) هست که با کتاب قبلیش The Remains of the Day کلی حال کرده بودم و هیجان زده بعد از مدتی شروع کردم به خوندن که ....
بله بعد از اندکی خواندن دیدم که این کتاب بعیده از همچین شخص شخیصی باشه اما تصمیم گرفتم ادامه بدم، راستش قسمت اول کتاب جذبم کرده بود، هم توالی فصل ها که یکی در میون در دنیای واقعی و دنیای شهر دیوار دار می گشت، هم روایت عاشقانه که بعد از مدت ها روایت متفاوت و غیر کلیشه ای بود. رواست سایه و شخص هم جالب بود (که تمثلی از بازی بین خودآگاه و ناخودآگاه بود)، اوضاع داشت خوب پیش می رفت که قهرمان داستان بزرگ شد و پیر شد و استفعفا داد و برای کار در کتابخانه رفت به اون شهر کوچیک. از اونجا به بعد به نظرم مسخره شد با اون جریانایت روح بازی در حدی که تشویق شدم کنارش بذارم اما نذاشتم. به خودم افتخار می کنم از این جهت. ::)) قبلا ها با نوشتن درباره ی چیزی عمیق تری بهش فکر می کردم، الان یه راه دیگه هم بهش اضافه شده، تعریف کردن برای سوفی که با دقت زیادی به حرفام گوش می ده حتی اگر متوجه شون نشه.
اون موقع هایی که داشتم به خودم می گفتم عجب کتاب مسخره ای و این چقدر وراجی می کنه و چرا این همه همه چیز رو تکرار می کنه و آب می بنده به داستان که دیدم اون پسر اوتیستی تو کتابخونه وارد ماجرا شد و جالبش کرد برگشت مجددی به شهر دیوار دار پیش اومد و بعد با بیرون اومدن ظاهرا دائم قهرمان از اون شهر ماجرا جمع شد. خوب خوشحال شدم که ادامه دادم و تمومش کردم اما باز هم راضی نشدم. داشتم فکر می کردم این نباید روی Good Reads چهار و نیم ستاره می گرفت و چرا من این همه به این ستاره ها اعتماد می کنم و باید برم یه دو ستاره بهش بدم که دلم خنک شه که ....
... که اون روز که با سوفی می رفتیم والمارت خرید شروع کردن براش این جیزهایی رو که اینجا گفتم تعریف کردن، اینکه کتاب خوبی نبود و .... برای اینک روشن بشه کتاب درباره ی چیه گفتم این شهری که ماجرا توش می گذره در واقعه ناخودآگاهه و این وقتی رو که در اون شهر می گذرونه در واقع کارکرد ناخودآگاه هست و .... که یهویی نظر خودم هم نسبت به کتاب برگشت و بهش گفتم احتمالا اشتباه می کردم، فکر می کنم کتاب خوبیه البته توجیهی برای روح بازی های کودکانه، وراجی ها و آب بستن هاش وجود نداره. فکر کنم سه یا سه و نیم ستاره بهش بدم الان. به سوفی کفتم خوشحالم که درباره ش باهات صحبت کردم، باعث شد ذهنم مرتب شه .
خوب حالا بذار بگم چی هاش برام جالب بود.
خوب تمثیل شهر با دیوارهای نامطمئن برای ناخودآگاه عالی بود، تصویر و تصوری که از شهر می داد خیلی خوب بود. اینکه چند بار سعی می کرد نقشه ی شهر رو ترسیم کنه خیلی خوب بود. اینکه اونجا تو کتابخانه ای رویاخوانی می کرد خیلی خوب بود. و اینکه رویاها فقط رویای خودش نبودن بلکه رویاهای جمعی بودن خیلی جالب بود. برداشت من این بود که همون بجث ناخودآگاه جمعی یونگ بود.
باز درباره ش می نویسم برای امروز کافیه سرم شلوغه. فقط بذار بگم که این رو دارم تو یه کافی شاپ یمنی (آلقمریه) می نویسم که مدتیه مشتریش شدیم. می گن خون می کشه همینه، اینجوریه که واسم موسیقی ها و نوشیدنی ها و غذاها و لباس ها و .... خاورمیانه جذاب می شن، افکارش، نه خیلی هاش نه اما خوب درشتی و نرمی به هم در به است...
خوب می خوام ادامه بدم، بعد از مدتها اومدم کافی شاپ Purple Perks خیابون چهارم. جابجا شدن خونه تا حالا خوب جواب داده به خیلی جاها که دوست دارم برم نزدیکتر شدم. اینم بگم ظاهر شیرینی Florentine بهتر از مزه شه
درباره ی رویا خوانی تو کتاب گفتم قبلا، اینکه یه موضوع جالبه که کاملا هم به ناخودآگاه مربوطه. اونجاهایی که رویاهای تخم مرغی شکل باید باز بشن، حرف بزنن، با زبان مبهمشون، با زمزمه های نامفهومشون و به قول کتاب خونده بشن تا آزاد بشن توصیفی خیلی روشنه اما اینکه در کتابخانه ی شهر کذایی داستان رویاها جای کتاب ها رو گرفتن تشبیه جالبیه. نه از جهت رویاها بلکه کتاب ها، میشه اینجوری تفسیرش کرد که کتابها هم به نوعی شبیه رویاها هستن که بخشی از ناخودآگاه (البته همراه خودآگاه) نویسنده رو بروز می دن و وقتی خونده می شن به نوعی تعبیر شدن. نکته ی دیگه درباب رویاخوانی اینه که قهرمان داستان به اون شهر (ناخودآگاهش) بر می گرده و رویا خون می شه، به نوعی داره ناخودآگاهش رو واکاوی و بازخوانی می کنه در این فرآیند (که به نظر میاد فرآیندی درمانیه چون نهایتا می تونه از شهر بیرون بیاد) . برای رویاخوانی لازمه که چشمهاش رو از دست بده و عینکی خاصی استفاده کنه. همون چشمها رو باید شست و فلان ... اما نکته ی آخر رویاخوانی اینه که نهایتا که قهرمان از اون شهر خلاص میشه کسی دیگه جایگزینش می شه. پسرک اوتیستی که در واقع بخشی دیگه از شخصیت قهرمانه. به نظر من تونسته بسیار خوب این شخصیت رو وارد داستان کنه و باورپذیرش کنه. روابط خاص پسر (خودش) با خانواده ش رو خوب تونسته توضیح بده. کلا بخش های مختلف شخصیتش رو خوب به عنوان قهرمان های متفاوتی تو داستان وارد کرده، از سایه ش گرفته تا روح مدیر قبلی کتابخونه. بخش های مونث شخصیتش هم به نظر میاد هستن، از دامن پوشیدن مدیر قبلی تا خانم کتابدار و البته زن کافه داری که بعدا پدیدار میشه رو نمی دونم میشه بخشی از شخصیت خودش دونست یا نه. اونکه تمایلی به همخوابگی و سکس نداره و زره پوشیده یه نشونه هایی می ده البته.
کتاب جعرافیای پیچیده ای برای روان تعریف می کنه از خود شهر و دیوارهای نامطمئنش گرفته که سیالیت شخصیت رو داره که در سطحی از روان (ناخودآگاه) قرار می گره تا لایه های پایین تر مثل اتاق تاریکی که با پسر گفتگو می کنه تا لایه ی نیمه زیرزمین اتاق با بخاری که لایه های نزدیکتری به خودآگاه رو نشون می ده تا خود کتابخانه که پایین تر از لایه های روابط اجتماعی اما بالاتر از اون اتاق با بخاری قرار داده تا شهر کوچیکی که از توکیو به اونجا پناه می بره.
موضوع عشق رو هم خیلی خوب تصویر می کنه، اینکه قهرمان داستان برای دیدن دختری که عاشقش بوده چشمهاش رو کور می کنه و خودش رو در دیوارهای شهر سیال و افسردگی اسیر می کنه تشبیه خیلی جالبیه
نگهبان شهر درمرز خودآگاه و ناخودآگاه که باعث میشه دسترسی به ناخودآگاه محدود بشه و گله های تک شاخ که احتمالا افکار روزمره هستن که میرن تو ناخودآگاه و بر می گردن، زاده میشن و می میرن.
خوب حالا که نوشتم برام جالبتر شد کتاب اما کماکان به خاطر تکرار بسیار و آب بستن نمی خوام بهش بیشتر از سه و نیم ستاره بدم. اما ارزش خوندن داره.
راستی اینکه همه ش از موسیقی جاز و نویسندگان غربی می گه برام جالب نبود ترجیح می دادم بیشتر ژاپنی باشه اما خوب انگار قبل از نویسنده ی تمام وقت شدن یه کافه ی جاز داشته باشه. اینکه وقتی از محلات و خیابون ها و قطار حرف می زد بعضی جاهاش (به لظف سفر به ژاپن) برام آشنا یا قابل تصور بود جالب بود. یه چیز جالب هم تازه فهمیدم، خواستم به مرضیه پیشنهادش کنم دیدم هفت تا ترجمه ی فارسی ازش هست. یا علی! چه خبره؟ نمی دونم این خوبه یا بد. احتمالا خوبه!
بسشه دیگه، یه کتاب از Kazuo Ishiguro دستمه که خیلی خوبه، باید بیشتر روی اون انرژی بذارم.

این از پرفروش ترین های نیویورک تایمز بود و اینجوری شد که با مرارت خوندمش. کتاب عجیبی بود اشتیاقی به ادامه ش نداشتم و از طرفی هم نمی تونستم نصفه ولش کنم.
کتاب درباره ی زمستونه و من هم تو زمستون خوندمش و این قابل درکترش کرد. زمستونی که از نظر نویسنده هم زمستون فصلیه و هم زمستون شخصی (افسردگی) و نویسنده تمام تلاشش اینه که این دو رو به هم ربط بده. حرف کلی کتاب اینه که همونطور که مثلا حیوانات در زمستون به خواب می رن یا کم تحرک تر می شن انسان هم می تونه اینکار رو بکنه اون هم نه فقط در زمستون فصلی بلکه در دوره های افسردگی. معتقده اصلا مشکلی نیست اگر دوره ای رو به انزوا و دوری از دیگران یا به قول خودش استراحت بگذرونی.
نویسنده مشخصا دچار افسردگیه و این به وضوح در کتاب به چشم می خوره و خواننده رو هم همراه خودش افسرده می کنه. خوب این کلا بده؟ بیشترش آره یه کمش برای اینکه درکش کنی شاید بد نباشه.
نویسنده می گه دکترا تشخیص دادن اوتیسم داره و این کمکش کرده که تفاوت هاش با دیگران رو بپذیره. البته ظاهرا بعضی معتقدن که وقتی به کسی برچسب اختلال روحی زده میشه باعث میشه فرد تلاشی برای تغییر نکنه. البته تو این دوره که تشخیص اختلال هایی مثل اوتیسم یه جورایی مد شده این برچسب زدن می تونه مشکل سازتر هم بشه.
کارش رو ول می کنه و وارده یه دوره ی زمستونی میشه که البته ماه های سرد هم میشن عنوان فصل های کتاب. کارهایی می کنه مثل شنا در آب سرد و یا دیدن شفق زمستانی و از اینجور کارها (که البته آخر کتاب می گه یه قسمت از برنامه هاش برای نوشتن کتاب بودن) که به نظر بیشتر فریادی برای کمک میان تا اینکه تاثیری برای درمان داشته باشن. از جمله کارهای عجیبی که می کنه اینه که بچه ش رو از مدرسه در میاره تا خودش آموزشش بشه. بهانه هایی که برای این موضوع توی کتاب میاره به سختی قانع کننده هستن و به نظر میاد دلیلی مربوط به شخص خودش داشته باشن مثل اینکه می خواد این ایام کار نکردن رو پر کنه.
اون قسمت هایی از کتاب که برای من جذابترن مربوط به جاهاییه که زمستون رو بهانه می کنه و اطلاعاتی به آدم میده مثل همین که شنا در آب سرد داره مد میشه (جالب بود که راجع به این تو یکی از جلسات با همکارها صحبت کرده بودیم). یا اینکه درباره ی فنلاند و فرهنگ زمستونیش اطلاعاتی می ده یا گاهی بریده هایی از کتاب ها رو مطرح می کنه. این گریزها باعث میشه فضای افسرده ی کتاب قابل تحمل تر بشه.
چرا کتاب علیرغم ساختار و فضاش پرفروش شده؟ حدس من اینه که بسیاری باهاش ارتباط برقرار کردن. کسانی که دچار افسردگی هستم و احساس می کنن حقشونه این حس رو داشته باشن و کناره بگیرن و به قول کاترین در زمستون خودشون فرو برن. کسانی که فکر می کنن دلیلی نداره همیشه در جمع و شاد باشن و حق دارن به انزوای غم فرو برن و این حقشونه. کسانی که فکر می کنن اجمتاع فشار زیادی داره بهشون میاره که از افسردگیشون فاصله بگیرن و این کتاب بهشون این مجوز رو می ده که نکنن. واقعیت امر اینه که افسردگی مثل گردابی در مغز می مونه که میشه داخلش شد و به راحتی ازش خارج نشد. تجویزی که این کتاب برای فرورفتن در افسردگی به شکل بلند مدت می کنه شاید چنان انسان رو به عمق ببره که به سختی بشه ازش دوباره بیرون اومد. با اینکه با بحث های انگیزشی در گریز از افسردگی کاملا مخالفم اما این هم اصلا کتابی نیست که به کسی که افسرده س توصیه ش کنم چون نقطه ی مثبتی براش نمی بینه که برای پشت سر گذاشتن افسردگی کمک کنه. شاید نقطه ی مثبتش این باشه که انسان اونی رو که هست بپذیره اما اینکه اینی رو که هست خوب بدونه من باهاش ارتباط برقرار نمی کنم. اون توصیه های مثل شنای آب یخزده هم بیشتر از نظر من از عدم راه حل داشتن نویسنده میان تا یه راه حل واقعی.
خوب من چی یاد گرفتم ازش؟
یه مقداری اطلاعاتی بودپراکنده مثلا راجع به فرهنگ باستانی انگلوساکسون و خدایانش و سنگ های ایستاده ی معروف اسکاتلند (که از سریال Outlander باهاشون آشنا شده بودم) و بعد هم راجع به solistice یا انقلاب زمستونه و تابستونه که اونجا جشن می گیرن که خیلی جالب موقعی که خوندمش با شب یلدا همزمان شده بود و باعث شد بیشتر تحقیق کنم و اصطلاحاتی مثل انقلاب زمستانی (شب یلدا) و انقلاب تابستانی (جشن تیرگان) و اعتدال یا Equinox بهاری (جشن نوروز) و پاییزی (جشن مهرگان) رو بهتر بفهمم.
اما اصل مطلب واسم این بود که بیشتر به زمستون فکر کنم و ازش لذت ببرم. یه جورایی نسبت به زمستون خودآگاهم کرد. نه به اون شکلی که کتاب توصیه می کرد به عنوان دوره ی خواب و خمودگی. برعکس به عنوان فصل زیبایی که نباید از دستش داد. اثرش رو روی خودم همین پریروز رفتم که با سوفی رفتیم بنف و شروع کردم به خودم فحش دادن که چرا بیشتر از این همه زیبایی رویایی استفاده نمی کنم.
جدیدا کتابهایی که می خونم رو درباره شون با سوفی صحبت می کنم. مثلا درباره ی این کتاب بهش گفته بودم کتاب خسته کننده ایه و سختمه تمومش کنم. پریشب موقع خواب ازم پرسید که بالاخره تمومش کردم و گفتم آره. بعد ازم خواست بیشتر درباره ش براش بگم و بعد راجع بهش کلی صحبت کردیم. حال داد!

هیجان انگیز بود وقتی سوفی بهم گفت که " خوندن کتاب The Miraculous Journey of Edward Tulane" رو خیلی توصیم می کنم. حسم مثل وقتی بود که اولین بار راه افتاده بود یا وقتی اولین کلمات رو می گفت. این که یه روز به اینجا برسه که به من کتاب خاصی رو توصیه کنه بخونم برام شبیه همون هیجان رو داشت خصوصا وقتی این رو بگه که فقط کلاس سومه!
امسال برنامه ی اصلی کلاس Home Room شون اینه که Book Talk بگن. لازمه ش اینه که هر ماه یه کتاب بخونن، به شکلی ساختاری نت برداری کنن و بعد در یک یا دو دقیقه به بقیه ی کلاس ارائه ش کنن. وقتی بهش گفتم من همیشه سعی می کنم درباره ی کتابهایی که خوندم بنویسم گفت خوب بهتره روشی رو که اونها برای بوک تاک استفاده می کنن یاد بگیرم. گفتم البته با کمال میل.
تو دوره ی تعطیلات قراره هم کتابی رو که گفته (همین امروز از کتابخونه گرفتم) بخونم و هم درباره ش به روشی که می گه نت بردارم. حتما نتیجه رو گزارش خواهم کرد.

این اولین کتابی بود که از هنری جیمز می خوندم و البته ازطریق Reading Lolita in Tehran با حضرت ایشون و این ناولتشون آشنا شده بودم. خیلی بهم حال نداد اگرچه کوتاه و قابل خوندن بود اما طول کشید تا تمومش کنم. دختر آمریکایی بی مبالات جوانی که با معیارهای قرن نوزدهمی معلوم نیست معصومه یا فریبنده (احتمالا اولیه) و کارش اسیر کردن مرداس. اینکه فرهنگ آمریکایی پذیرای این چنین رفتاری نیست. یادمه شخصیت وینتربورن هم و نوع مواجه اش با دیزی محل انتقاد آذر نفیسی بود تو لولیتا خوانی اما دقیقا یادم نیست چرا چون کتاب رو نخونده بودم شاید باید برگردم ببینم جریان چی بود اما یادمه انقده بد گفته بود که من فکر کردم وینتربورن یه گند اساسی زده بوده تو کتاب.
خوب حالا که بررسی کردم موضوع آذر نفیسی مقایسه ی محدودیت زن های ایرانی و قضاوت درباره شون با دیزی میلر بود که به نظر مقایسه ی خوبی میاد. دیزی رو زن های ایرانی می دونه، آمریکایی های اطرافش رو سیستم حاکم یا حتی مردم ایران می دونه که نقش پلیس اخلاق رو دارن و زن ها رو قضاوت می کنن و وینتربورن رو می دونه مردان یا انسان هایی می دونه که با تردید و سکوت یا همراهیشون کنار سیستم وای میسن یا جلوش رو نمی گیرن. مقایسه ی خیلی خوبیه.
نمی دونم شاید برم کتابهای دیگه ی هنری جیمز رو هم بخونم اما مطمئن نیستم. ظاهرا موضوع اصلی خیلی کتابهاش برخورد آمریکایی ها و اروپایی هاست در قرن نوزده و دلیلش هم این بوده که آمریکایی بوده که ازکوچیکی تو اروپا بوده و بزرگ شده.
کتاب جالبی نبود - کل داستان سرایی هاش رو می شد حذف کرد چون معمولی و خسته کننده بود - بحث ها و نتیجه گیری های فلسفیش شاید بد نبود اما خیلی مختصر بود و تشبیه هاش بی ربط بود. مثلا قهر عشقی رو اسمش رو بذاری ترور! همه چیز رو نمیشه به همه چیز ربط داد!
یه سخنرانی قبلا درباره ی عشق رمانتیک ازش گوش داده بودم که خوشم اومده بود اما این یکی ناامیدم کرد. بیشتر شبیه کتاب های بازاری بود.
وقتی کتاب Orwell's Roses رو می خوندم چندتا مقاله ی مهمی رو که از اورول معرفی کرده بود نشون کرده بودم که بخونم و یکیش همین بود. بعد تو کتاب On Tyrrany یه جایی که توصیه به خوندن کرده بود دیدم گفته بود این مقاله رو حتما بخونید و بالاخره تو پرواز برگشت فرصتی پیش اومد که رو کیندل بخونمش. مقاله برای من خیلی روشنگر بود تا متوجه نوشتنم باشم حالا چه به فارسی یا چه به انگلیسی و البته مهمتر شاید این بود که وقتی می بینم کسی سعی کرده قلنبه سلنبه و نامفهوم بنویسه به جای اینکه به قول انگلیسی ها intimdate بشم متوجه شم هدفش چیه. مقاله چهار مشکل اساسی نوشته های علمی و سیاسی رو مطرح می کنه:
1- Dying metaphor
اینکه اصطلاحات و تشبیهاتی رو که از لحاظ معنایی قدیمی شدن استفاده کنی خصوصا اگر با معنای متفاوتی از اصلشون استفاده کنی. مثال های آشنایی که می زنه پاشنه ی آشیل و چکش و سندونه. برای چکش و سندون می گه که بر عکس کاربرد الان که انگار سندونه که باید چکش رو تحمل کنه همیشه سندون اونی بوده که چکش رو می شکونده.
2- Operators,, or verbal false limbs
اینکه به جای اینکه فعل و اسم مناسبی انتختب کنی ترکیبات پیچیده انتخاب کنی مثلا بگی make contact with به جای اینکه راحت بگی contact with یا اینکه بگی give rise to به جای اینکه بگی rasie یا exhibit a tendency to به جای tends و این جور چیزها.
3- Pretentious diction
اینکه از کلمات پیجیده ی زبونهای دیگه مثل لاتین یا یونانی استفاده کنی با املاهای عجیب غریب مثل status que یا کلمات قدیمی استفاده کنی که خودنمایی فرهنگی کنی. معتقده نویسنده های بد خصوصا سیاسی، علمی و جامعه شناسی همیشه درگیر استفاده از این کلمات هستن. لیست کلماتش حتی expedite , predict رو هم شامل میشه. Clandstine یه کلمه ای بود که اخیرا برای اولین بار تو کتAutocracy Inc. دیده بودم که تو لیست اورول بود.
4- Meaningless words
اینکه کلمات رو در قالب بی ربطش استفاده کنی. معتقده کلماتی مثل natural, vitality, romantic, plastic, values, human, dead و ... وقتی در قالب های دیگه ای استفاده می شن بی معنی عستن. می گه اینکه بگی توانایی یه نفر living هست یا بگی کار فلانی deadness داره از نظر اورول بی معنیه. اینجا میره سراغ کلمات سیاسی مقل دموکراسی، سوسیالیسم، آزادی، وطن پرستی، واقع بینانه، و عدالت و می گه در بسیاری جاها عمدا و برای فریب خارج از معنای خودشون استفاده می شن ثل اینکه بگی مارشال پتن وطن پرست واقعی بود یا رسانه های شوروی آزاد بودن. کلا معتقده سیاستمدارن عمدا و برای فریب زبان رو تغییر می دن حالا یا معنای کلمات یا مبهم و مغلق گویی.
روشی که برای خوب نوشتن می گه چند تا اصل داره:
- از کلمات بیشتر استفاده کنید
- از کلماتی که سیلاب های کمتری دارن استفاده کنید.
- ایجاد ابهام نکنید
- کلمات پیچیده و خارجی استفاده نکنید
- از ضرب المثل های قدیمی و ناآشنا استفاده نکنید.
می گه وقتی می خوای بنویسی باید از خودت بپرسی:
- چی می خوای بگی؟
- چه کلماتی می تونن مطلب رو برسونن؟
- چه ایماژ یا تشبیهی قابل درک ترش می کنه؟
- آیا این ایماژ تازگی داره تا بتونی تاثیرگذار باشه؟
- می تونم کوتاه تر بنویسمش؟
- چیزی که گفتم زشت به نطر نمی رسه؟
معتقده که نوشته های سیاسی بد نوشته می شن. زمانی که خلاف این دیده میشه وقتیه که نویسنده شورشی ایه که داره از زبون خودش می نویسه نه اون چیزهایی رو که حزبش بهش دیکته کرده. می گه اگر چه نوشته های از این حزب به اون حزب فرق می کنن اما همه شون شبیه هم در میان و هیج وقت نوشته های اصیل و تازه ای توشون پیدا نمیشه.
نکته ی مهمی که می گه اینه که در زمانه ی ما سخنرانی سیاسی هدفش دفاع کردن از چیزیه که قابل دفاع نیست (مثلا دفاع از استعار انگلیس در هند یا بمب اتم انداختن روز ژاپن یا دیپورت کردن روس ها) که اگر قرار باشه ازشون دفاع بشه باید به نحوی خشن باشه که برای شنونده خوشایند نخواهد بود و به همین دلیله که باید در ابری از تشبیه ها و مثل ها و ابهام پوشانده بشن.
یه نکته ی جالب دیگه که می گه اینه که در دوره ی ما نمی تونی بگی من سیاسی نیستم. همه چیز سیاسیه، و سیاست خودش حجم بزرگی از دروغ، عذر آوردن، کارهای احمقانه و شیزوفرنیه. زمانی که شرایط بد باشه زبان آسیب می بینه. دیکتاتوری به زبان صدمه می زنه. اما اگر افکار به زبان صدمه می زنن، زبان هم می تونه به افکار صدمه بزنه. استفاده ی غلط که در اثر عادت و تقلید گسترش پیدا می کنه حتی برای کسانی که باید بهتر می بودن (مثلا دانشمندان و جامعه شناسان). می گه حتی اگر همین مقاله رو نگاه کنی هم توش از این مشکلات پیدا می کنی.
معتقده کلمات و اصطلاحات احمقانه به لحاظ تاریخی زمانی از بین رفتن که تعداد معدودی تصمیم گرفتن اونها رو از بین ببرن نه اینکه خود بخود از بین رفته باشن.
می گه نمی گم استاندارد یا با دستور زبان درست یا با روش نثر خوب حرف بزنید، چیزی که می گم اینه که اجازه بدید معنا کلمه رو انتخاب کنه نه اینکه کلمات به معنا شکل بدن. می گه وقتی برای یک شی می خواید کلمه استفاده کنید کلماتی رو انتخاب می کنید که دقیقا شی رو توضیح می دن اما وقتی می خوای برای یه مفهوم انتزاعی کلمه انتخاب کنید اتفاقی که میفته اینه که کلماتتون شروع می کنن به شکل دادن موضوع و ممکنه اصلا معنا رو تغییر بدن. می گه شما باید کلمات رو انتخاب کنید نه اینکه بیان سمت شما و شما صرفا قبولشون کنید. می گه نگاهی بندازید و ببینید آیا کلمات شما مفهوم رو منتقل می کنن و برای اینکار چند تا قانون معرفی می کنه:
- از تشبیهی که در کتاب و مقالات دیدید استفاده نکنید. هین سخن تازه بگو ...
- اگر کلمه ی کوتاهی حق مطلب رو ادا می کنه کلمات بلند استفاده نکنید
- اگر میشه کلمه ای رو حذف کرد حتما بکنید
- اگر می تونید فعل معلوم استفاده کتید مجهول استفاده نکنید
- اگر می تونید معادلش رو در زبانتون پیدا کنید از کلمه ی خارجی استفاده نکنید.
- اگر لازمه یکی از این قوانین رو بشکنید تا بد ننویسید بشکنیدشون
میگه با اینکه این قوانین ساده به نظر میان نیاز به تغییر اساسی در عادات کسی که عادت کرده مد روز بنویسه دارن. در انتها میگه که اینهایی که گفتم رو در رابطه با نوشته های ادبی نمی گم بلکه برای نوشته هایی می گم که قصدشون رسوندن مطلب به خواننده س. می گه نوشته های سیاسی احزاب از محافظه کار گرفته تا آنارشیست طوری طراحی شدن که دروغ ها رو راست نشون بدن و قتل رو قابل احترام و به باد خالص تصوری از پایداری رو القا کنن. ما نمی تونیم اینها رو بلافاصله تغییر بدیم اما می تونیم خودمون رو تغییر بدیم.
چقدر خوب بود این!
کتاب خاصی شد به دلیل اینکه تو اسپانیا تمومش کردم. اول بذار بگم چی شد که خوندمش. بعد از کتاب Quichotte سلمان رشدی رفتم سراغ اصل مطلب که دن کیشوت سروانتس بود (اولین رمان جهان) که سعادتی بود و بعد افتادم دنبال اینکه ببینم دیگه کی از دن کیشوت اثر پذیرفته که این کتاب یکی از بدیهی ترین هاش بود. پیدا کردن پی دی اف کتاب و خوندنش رو کیندل و حاشیه نویسیش لذت بخشش کرد. وقتی تو سفر می خوندمش حس نزدیکتری بهش داشتم و هر وقت شد می تونستم تحقیق کنم که باعث شد بیشتر لذت ببرم. کتاب سفر ابن بارم به اسپانیا رو لذت بخش تر کرد و حالا فکر کنم فهمیدم چطور میشه سفرها رو لذت بخش تر کرد. قبلا آمریکایی آرام رو از گراهام گرین خونده بودم و خیلی خوشم اومده بود بنابراین دلیل نداشت سمت این کتاب نرم.
کتاب بازسازی دن کیشوت و سفرش به شکلی مدرنتر در اسپانیای بعد از مرگ فرانکوه، شاید فقط یکی دو سال بعدش که هنوز سیستم دیکتاتوری اثرش رو از دست نداده. ظاهرا گراهام گرین بسیار به اسپانیا سفر می کرده و اطلاعات جامعی داشته. شخصیت های اصلی کتاب یه کشیش ساده ی یه شهر کوچیکه (شهر دلسینه معشوق دن کیشوت) که اتفاقی به سمت عالیجنابی نائل میشه و شهردار کمونیست شهر که رای نمیاره و هر دو برای فرار از تغییراتی که دوستشون ندارن همسفر می شن گشتی تو اسپانیا بزنن. کشیش از نسل دن کیشوته و فامیلش هم همینه اما شهردار نسبتی با سانچو نداره اما با اینکه سانچو صداش کنن مشکلی نداره.
کتاب صراحتا و نه ذهنی از زبان شخصیت هاش خودآگاهانه درباره ی مقایسه س تطبیقی عقاید و رفتارهاشون با دن کیشوت و سانچو صحیت می کنه و تو هر مرحله ای شباهت ها رو شرح می ده. دو شخصیت کتاب که ابتدا به ظاهر جدل می کنن بعدا در قالب دوستان عزیزی قرار می گیرن و البته این باعث نمیشه تقابل بین عقایدشون کمرنگ بشه. شهردار سانچو که اطلاعات مذهبی عمیقی هم داره به عالیجناب کیشوت گیر می ده و عالیجناب که تازه مانیفیست کمونیستی مارکس (باید بخونمش به زودی) رو خونده هم به عقاید اون گیر می ده و هم سعی می کنه درک متفاوتی از مارکس به دست بده. شهردار کتابهای مقدس و دینی رو به کتابهای پهلوانی تشبیه می کنه و کشیش کتاب های ایدئولوژیک رو به این کتابها تشبیه می کنه تا هر دو واقعیتی رو به تصویر بکشن که هیچ کدوم از این دو عقیده به چیزی که وعده ش رو دادن نرسیدن و شاید هم مثل این کتابها منسوخ شدن. ;کتاب با این جمله از شکسپیر شروع میشه که "زیرا هیچ نیک و بدی مطلق نیست و تنها پندار انسانی است که آن را چنین جلوه می دهد." تا تکلیف خواننده رو با کلیت متن و ضد مطلق گرایی و سیاه و سپید بودنش آشنا کنه. البته وقتی بفهمی گراهام گرین کاتولیک معتقدی بوده (تو بیست سالگی کاتولیک شده) اندکی نظرت نسبت به اینکه شاید این دفاعیه ای برای مسیحیت کاتولیک اسپانیا که اون موقع به شدت سرزنش می شده بوده عوض میشه. البته نه دفاعیه ای از ساختار کلیسا که مظاهرش در کتاب اسقف و منشی ش هستن بلکه از چیزی که نمادش عالیجناب کیشوت به عنوان یک مسیحی وارسته و سالم که به مسیحیت رحمانی معتقده هستن. اتفاقات کتاب تا حدی هماهنگ با کتاب مرجعش تنظیم شدن مثل کلیت سفر، همراهی دو نفر، دیوانه پنداری پدر، جمع کردن کتاب های مورد علاقه ش، کمک پدر به مجرم، حمله ی پدر به کشیشان فاسد.
یه جایی بود درباره ی بحث اینکه عالیجناب شک نمی کنه که در جواب می گه شک یک لحظه هم گریبان مرا رها نمی کند اما شک کردن خیانت نیست... چه علمی؟ چه اطمینانی؟ این حال چقدر وحشتناک خواهد بود.
یه نکته ی جالب کتاب رفتن کیشوت و شهردار به رستوران بوتین در مادرید بود که قدیمی ترین رستوران دنیاست. خوب من و سوفی هم این سفر رفتیم اونجا. :) شکم چرانی فرهنگی به این می گن. :)) سوفی تو این سفر محو اشتیاق من به دن کیشوت شده بود و اینکه می خواستم یادگاری های اون رو بخرم. قبلا تو راه از مدرسه آوردن به داستان اشاره کرده بودم اما این دفعه فکر می کنم ارتباط نزدیکتری برقرار کرد. وقتی گفت می خوان بخونمش و گفتم کتاب بزرگ و سنگینه براش بهش برخورد. الان هم که بهش گفتم یه نسخه ی بجگونه ش رو برات بگیرم راضی نمیشه خانم که نه من اصلش رو باید بخونم. :))
این هم چند نقل خوب از کتاب:
یه جاییش کشیش می گه : "تو دلت می خواهد در دنیایی کاملا عقلایی زندگی کنی؟ چه دنیای کسل کننده ای خواهد بود؟" و شهردار می گه: "نیایت هم همین حرفها رو می زد!"
این هم جالب بود: در ایام تحصیل عبارتی از کتاب سنت اگوستین چقدر او و همشاگردی هایش را به خنده می انداخت: "هستند کسانی که آنچنان با استادی از خود تیز در می کنند که تو گویی مطلبی را به آواز خوانده اند."
"در کندی فضیلتی است که ما آنرا از دست داده ایم"
جایی شهردار می گه: "اسپانیا چقدر کم تغییر می کند؛ در فرانسه هیچئقت آدم احساس نمی کند به دنیای راسین یا مولر پاگذاشته است، یا در لندن هیچگاه این احساسی به آدم دست نمی دهد که هنوز در دوران شکسپیر زندگی می کند. تنها در اسپانیا و روسیه است که زمان ایستاده است. در این جاده ها، پدر، همان ماجراهایی انتظار ما را می کشد که برای نیای تو اتفاق افتاده است."
"زمان هرگز چیزی را ثابت نمی کند، عمر ما خیلی کوتاه است."
"او نمی خواست وسیله ی اجرای عدالت شود، آنهم عدالتی که انسنها حدود و ثغور آن را تعیین کرده اند"
"همه ی اسپانیایی ها رمانتیک هستند، و به همین خاطر گاهی آسیاب های بادی رو با جای غولان بیابان می گیرند."
