تابستون با بارون های چند هفته ای شروع شد اما فکر کنم حداکثر استفاده رو ازش کردم. دوچرخه سواری و پدل بوردینگ خوبی بود. زیارت سالانه ی خیریه ی صد کیلومتری کلگری به بنف رو رفتم و کلی هم پول جمع شد. برام جالبه که هر سال نه تنها مسیر رو سریع تر می رم بلکه خیلی کمتر هم خسته می شم! پدل بوردینگ هام بیشنر تو کالاماکا لیک ورنان بود شامل اون موقعی که طوفانی شد. خیلی بامزه بود علیرغم سختیش :) خصوصا اون مرد خیلی با محبتی که به کمکم اومد. دوچرخه سواری دور دریاچه ی گلنمور رو هم امسال رکورد هم تعدادش و هم زمانش رو شکستم. حالا که خونه به اونجا نزدیکتر شده خیلی خوب شده.
چندماهیه کار جالبی رو شروع کردم، وقتایی که از خونه کار می کنم اول صبح پا میشم می رم استارباکس کارم رو شروع می کنم و یکی دو ساعت بعد بر می گردم . به شدت روی بازدهیم و نظم دادن به روزم. اما نقطه ی اوجش این بود که برای دوچرخه م یه گاری خریدم که کوله رو می ندازم توش و پا می زنم تا کافی شاپ. ببینم تا کی می تونم ادامه بدم و ماشین نبرم این زمستون.
یکی از کارهای جالبی که امسال کردم این بود که اون هفته ای که رفتم بی سی سوفی رو هم با خودم بردم گذاشتم کمپ تابستونه. بسیار بهش خوش گذشت، ساحل و پارک آبی و ....
کلا تابستون خوبی بود علیرغم زحمت های زیاد جابجا شدن و تعمیر خونه ی قبلی. اینکه خیلی از تعمیران رو خودم انجام دادم بسیار عالی بود، فکر می کنم کار زیاد فکری باعث شده بود عدم تعادلی پیش بیاد که این کارهای دستی جبرانش کردن.
اینکه به اینجا دسترسی نداشتم مدتها جالب نبود باید بنه بساطم رو ور دارم از اینجا برم یه جای دیگه.
با جنایتی که این پیر آخوند کفتار و رییس جمهور جلادش کردن تمتم این روزهای عزاداری رو به تلاش برای سقوط نکردن به گرداب افسردگی و ناامیدی گذروندم تا داغ پیروزی با ناامید کردن قلب ها رو به دلش بذارم. تنها چیزی که می دونم اینکه که این پیرسگ و حکومت کثیفش و تمام کسانی که به طرق مختلف حمایتش کردن باید از بین برن.
این سالها یکی از جاهایی که ازش بیشتر از بقیه ی آمریکا لذت می برم سن آنتونیوه. می تونم تمام روز رو کنار رودخونه راه برم و خسته نشم. این معماری بی نظیره. هوای ژانویه ش هم عالیه. به نظر من یکی از بهترین ریور واک های دنیا رو داره. صبج و ظهر و شبش هم هر کدوم صفای خودش رو دارن. دوست داشتم زیاد بشنیم کنار رودخونه کتاب بخونم که نشد.

اسپانیا این دفعه انقده مجذوبم کرد که شروع کردم به اسپانیایی یاد گرفتن. کسی چه می دونه شاید یه روز ....
سوفی شروع کرده پیانو یادم می ده، انقده بامزه یاد میده :)) عشقش معلمیه
اصلا فکر نمی کردم بتونم یاد بگیرم اما به نظر میاد میشه
وقتشه کارهای جدیدی بکنم....
این یک ساله پیشرفت زیادی کردم تو کتابخونی و بدجوری تب کتاب گرفتم. الان همزمان سه تا کتاب دستمه. متاسفانه کار نمی ذاره به اندازه ی کافی لذت ببرم اگرچه اون هم لذت خودش رو داره. چند تا طرح نوشتن کتاب هم به ذهنم رسیده، کاش فرصتی باشه.
شاید هیج آیه ای از قرآن رو اندازه ی این قبول نداشته باشم:
وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم
نه اینکه به دلیل معنای قدسی اش باشه بیشتر تجربه ی زیسته ی بشره که در بهت ندانسته های آدمی چاره ای نداره جز اینکه معنایی قدسی و ماورایی پیدا کنه.
دو سه روزه خسته م، حال بیرون رفتن ندارم، بیرون هم که می رم میرم فقط کتاب می خونم، ماشین رو که از پشت زدن و رفت تعمیر، ماشینی که بیمه داده باربند نداره که پدل بورد رو روش بذارم، رک نداره که دوچرخه ها رو بذارم، کلا حال ندارم. سوفی گیر می ده که دلش پدل بوردینگ می خواد، باورم نمیشه کارش به اینجا رسیده باشه که هوس این رو بکنه، می گم بذار بریم کافی شاپ، می گه نه پدل بوردینگ دوست دارم. می گم باشه، باد پدل بوردها رو که روی دیوار آویزونن نصفه نیمه می زنم و می چپونمشون توی ماشین. می ریم لگون پارک بونس.
وقتی دارم میام به خشکی، بهش می گم مرسی، ممنون از پیشنهادت، عالی بود. خیلی بهتر از خونه موندن یا کافی شاپ رفتن بود. باورم نمیشه، این همون دختری نبودم که می خواستم؟