با جنایتی که این پیر آخوند کفتار و رییس جمهور جلادش کردن تمتم این روزهای عزاداری رو به تلاش برای سقوط نکردن به گرداب افسردگی و ناامیدی گذروندم تا داغ پیروزی با ناامید کردن قلب ها رو به دلش بذارم. تنها چیزی که می دونم اینکه که این پیرسگ و حکومت کثیفش و تمام کسانی که به طرق مختلف حمایتش کردن باید از بین برن.
این سالها یکی از جاهایی که ازش بیشتر از بقیه ی آمریکا لذت می برم سن آنتونیوه. می تونم تمام روز رو کنار رودخونه راه برم و خسته نشم. این معماری بی نظیره. هوای ژانویه ش هم عالیه. به نظر من یکی از بهترین ریور واک های دنیا رو داره. صبج و ظهر و شبش هم هر کدوم صفای خودش رو دارن. دوست داشتم زیاد بشنیم کنار رودخونه کتاب بخونم که نشد.

اسپانیا این دفعه انقده مجذوبم کرد که شروع کردم به اسپانیایی یاد گرفتن. کسی چه می دونه شاید یه روز ....
سوفی شروع کرده پیانو یادم می ده، انقده بامزه یاد میده :)) عشقش معلمیه
اصلا فکر نمی کردم بتونم یاد بگیرم اما به نظر میاد میشه
وقتشه کارهای جدیدی بکنم....
این یک ساله پیشرفت زیادی کردم تو کتابخونی و بدجوری تب کتاب گرفتم. الان همزمان سه تا کتاب دستمه. متاسفانه کار نمی ذاره به اندازه ی کافی لذت ببرم اگرچه اون هم لذت خودش رو داره. چند تا طرح نوشتن کتاب هم به ذهنم رسیده، کاش فرصتی باشه.
شاید هیج آیه ای از قرآن رو اندازه ی این قبول نداشته باشم:
وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم
نه اینکه به دلیل معنای قدسی اش باشه بیشتر تجربه ی زیسته ی بشره که در بهت ندانسته های آدمی چاره ای نداره جز اینکه معنایی قدسی و ماورایی پیدا کنه.
دو سه روزه خسته م، حال بیرون رفتن ندارم، بیرون هم که می رم میرم فقط کتاب می خونم، ماشین رو که از پشت زدن و رفت تعمیر، ماشینی که بیمه داده باربند نداره که پدل بورد رو روش بذارم، رک نداره که دوچرخه ها رو بذارم، کلا حال ندارم. سوفی گیر می ده که دلش پدل بوردینگ می خواد، باورم نمیشه کارش به اینجا رسیده باشه که هوس این رو بکنه، می گم بذار بریم کافی شاپ، می گه نه پدل بوردینگ دوست دارم. می گم باشه، باد پدل بوردها رو که روی دیوار آویزونن نصفه نیمه می زنم و می چپونمشون توی ماشین. می ریم لگون پارک بونس.
وقتی دارم میام به خشکی، بهش می گم مرسی، ممنون از پیشنهادت، عالی بود. خیلی بهتر از خونه موندن یا کافی شاپ رفتن بود. باورم نمیشه، این همون دختری نبودم که می خواستم؟
امسال کنار دوچرخه سواری و طبیعت گردی، ورزش های آبی و خصوصا محبوب من paddleboard قسمت عمده ای از تابستون بود، سفرهای کلونا و دریاچه ی اونجا هم بسیار جذاب ترش کرد. تابستون خوبی بود اما حیف دوچرحه سواری کوهستانش کمتر بود اما خوب همه چیز رو نمیشه با هم انجام داد خصوصا که بارون هم زیاد بود اینجا. اما خوشحالم که استفاده ی خوبی کردم تا حالا، امیدارم حالا تا آخر سپتامبر هم ادامه پیدا کنه و بشه بخشی از دوچرحه رو زمانی انجام داد که برای ورزش های آبی سرد شده. البته هنوز هم میشه رفت آب، شاید امروز رفتم.
دیروز زیارت صدکیلومتری سالانه ی خیریه ی کلگری تا بنف رو با دوچرخه رفتم. باد شدید بوده یه قسمتی ولی خوب پیش رفت. بهترش این شد که این بار بیست کیلومتر آخرش (از کنمور تا بنف) رو فرناز و سوفی هم همراه شدن. این اولین بار بود سوفی این مسیر رو خودش می اومد البته پارسال مسیر برعکسش رو اومده بود که کاهش ارتفاع داره اما از همون موقع می خواست خودش رو به چالش بکشه و این مسیر سربالایی رو بره. مثل همیشه عالی و قوی اومد. این تابستون به خیلی جهت ها براش عالی بوده. کمپ های تابستونه ی خیلی خوبی رفته و بسیار پیشرفت کرده از دوچرخه سواری کوهستان گرفته تا شنا که خیلی توش خوب شده تا هاکی که باز هم تنها دختر تو کمپشون بوده. مگه میشه بهش افتخار نکرد. البته طبق معمول باید صبر کرد و دید وقتی بزرگ شد چی میشه اما من که امیدوارم.