اگر که بیهده زیباست شب
برای چه زیباست
شب
برای که زیباست؟-
شب و
رود بیانحنای ستارگان
که سرد میگذرد.
و سوگواران دراز گیسو
بر دو جانب رود
یادآورد کدام خاطره را
یا قصیده نفسگیر غوکان
تعزیتی میکنند
به هنگامی که هر سپیده
به صدای هماواز دوازده گلوله
سوراخ
میشود؟
اگر بیهده زیباست شب
برای که زیباست شب
برای چه زیباست؟
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
من رند و عاشق در موسم گل
آنگه توبه؟ استغفرالله
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه!
الصب مر و العمر فان
یا لیت شعری حتام القاه
مهر تو عکسی، بر ما نیفکند
آیینه رویا! آه از دلت آه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد، در گاه و بیگاه
زمان قرعه ی نو می زند به نام شما
خوشا که جهان می رود به کام شما
درین هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی خود دل ماست در مشام شما
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما
ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
زمان به دست شما می دهد زمام مراد
از آن که هست به دست خرد زمام شما
همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک
شد از امان زمین دانه چین دام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد سپهر رام شما
به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما
«یکی میاد قهرمان دنیا میشه میرن براش پلاکارد می نویسن و به دیوار می چسبونن،اما یکی جرئت نمی کنه بیاد یک پلاکارد ورداره روش بنویسه ستار و اونو رو دیوار بچسبونه. من خودم رفتم خونه این مادر،باید بری ببینی.اگه قهرمان نبود،اگه مردم دوست نبود من می گفتم هیچ کس نیست.ولی این از یک قهرمان دنیا هم قهرمان تره، آقا! اون که هروئین فروشه، موادفروشه، نمی گیرنش، اما میان این رو می گیرن»
اتفاق مبارکی بود که این شعر رو به یادم آورد:
بابای من یک کارمند است
یک کیف خیلی کهنه دارد
غیر از کتاب او توی کیفش
خیلی چیزها می گذارد
یک بار قند و چای و روغن
یک بار روغن می گذارد او
یر می کند او کیف خود را
از چیزهای خوب و خوشبو
من دوست دارم کیف بابا
پر باشد از اسباب بازی
از توپ، ماشین، یا عروسک
یا مهره های خانه سازی
خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است
خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته استمن بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من عاشق آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
این شعر مرا دیوانه کرده ...
مرگ روشنک بی اختیار اندوهناکم کرد چنانکه مرگ مرضیه. بعضی صداها نباید بروند، نباید بروند، باید بمانند.
روشنک بی شک بهترین شعرخوان ایران بود و خواهد بود. صدای او صدای آسمان بود. همانطور که ترکیب شجریان با حافظ معجزه می آفریند، صدای او شعر فارسی را به عرش می برد. اما چرا او اینهمه خجالتی و گمنام بود؟