گونترگراس، ایران، ایرانی ها

شعر اخیر گونتر گراس یکی از مهمترین اتفاق های این روزهای این غرب دوروست که نقاب از روی او انداخته است. شجاعت می خواهد که با همه ی اتهام هایی که از این ور و آنور نصیبت می شود و با سابقه ای که همه از آن می گویند باز تردید نکنی و حرفت را بزنی. شعر شعری بلیغ و گویاست از درد این روزهای جهان. می دانم که اگر نمی گفت سختش بود. همین است که نامش را گذاشته «نچه باید گفته شود. اما شرمم می آید وقتی می بینم هموطنان خودم در تقبیح آن می نویسند. چه شرمی بیشتر از این که وقتی کسی دیگر هم دردمان را فریاد می کند به او می گویم خفه شو! 

 

Guenter Grass Poem: "What Must Be Said"

{This is an English translation by Daniel Grasenach of Guenter Grass's poem published earlier this week in Sueddeutsche Zeitung and reported throughout the world.}


WHAT MUST BE SAID

Why am I silent, silent too long, About what is obvious and has been rehearsed In war games, at whose conclusion we as survivors Are footnotes at best.

It is the claimed right of a first strike That could annihilate the Iranian people, Subjugated by a loudmouth And herded by organized jubilation, Because in this sphere of control, the construction Of an atom bomb is suspected.

Yet why do I forbid myself To name the other nation In which for years -- although kept secret -- A growing nuclear potential is on hand But out of control, because no inspection May be made?

The general silence on the evidence at hand, To which my silence owes obedience, I feel to be an incriminating lie, Coercion, where the penalty is announced The moment one missteps; The verdict "Antisemitism" is familiar.

But now, because from my own land, Whose own crimes, fundamental And beyond compare, Time after time catch up with her and take her to task, On the other hand and purely businesslike, if also Declared with facile lips to be a reparation, Yet another submarine shall be furnished To Israel, whose specialty consists Of guiding all-annihilating warheads To that place, where the existence Of one single atom bomb remains unproven, Yet where suspicion becomes evidence, I'll say what must be said. But why have I been silent up to now? Because I thought my origin, That bears a stigma, never to be redeemed, Forbade me to regard this fact as spoken truth About the land of Israel, to which I'm bound And will remain so.

Why do I say now for the first time, Aged and with my last ink: The atomic might of Israel endangers The already fragile peace of the world? Because it must be said, What may be too late tomorrow; And because we -- as Germans incriminated enough -- Could become suppliers to a crime, That is foreseeable, which is why our complicity Were to be effaced by none of the usual Making of excuses.

And let me say: I'll be silent no more, Because the hypocrisy of the West Disgusts me; besides it is to be hoped That many others may be freed from silence, May ask those responsible for the evident danger To renounce the use of force and Likewise insist, That an unhindered and permanent control Of Israeli atomic potentials And Iranian nuclear compounds By an international authority Be allowed by the governments of both nations.

Only so may all be helped, Israelis and Palestinians, And what is more, all people who live In this region occupied by delusion, Side by side yet hostile, And finally ourselves may be helped as well.

بهار حسن

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو

پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو

خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند

این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو

شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

چه دانم های بــسیارست لیکن ...

چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کندمجنون؟

دلم را دوزخی سازد، دو چـشمم را کنــــد جیحــــون؟
چه دانستــم که سیلابـی مـــرا ناگاه بــربایـــد
چـــو کشتی‌ام درانـــدازد میان قلــزم پـــر خــــون؟
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافــد
که هــر تخته فـــرو ریـزد ز گـردش های گوناگــــون؟
نهنگی هـم بــر آرد ســر، خــورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان، شـــود بی آب چـون هامــــون؟
شکافـد نیز آن هامــون نهنگ بحــر فـــرسا را
کشـــد در قعـر ناگاهان، بدست قهـــر چــون قـارون؟
چــو این تبدیل ها آمــد نه هامون مانـد و نـه دریا
چه دانم من دگر چون شد، که چون غرقست در بی‌ چون
چه دانم های بــسیارست لیکــن مـــن نمی‌دانم
که خــوردم از دهان ‌بنــدی در آن دریا کفی افیـــون

سانجیو، وطن و مولانا

سانجیو دوست هندوی من واسم ایمیل زده از هند. سانجیو هم آفیسی من بود که تصمیم گرفت برگرده هند. همون موقع (و الان هم تو جواب ایمیلش) بهش گفتم که رفتنش کلی چیز یادم داد. به هر  حال آخر ایمیلش این شعر رو از مولانا گذاشته بود:


Your homeland was the heavens, but you thought
That you belonged here, in the world of dust.
In the dust you sketched out your own face,
But left out just one thing--that first, true place.

(From Rumi's Kolliyaat-e Shams-e Tabrizi)


و این فارسیشه که پیدا کردم:



ای آنکه تو بر فلک وطن داشته ای

خود را ز جهان خاک پنداشته ای

بر خاک ز نقش خویش بنگاشته ای

وان چیز که اصل توست بگذاشته ای




دعا

من دلم واسه دعا تنگ شده... ولی اول از همه باید این دعا رو از زبون اون بهترین بگم:

 اللهم تغفر الذنوب التی تحبس الدعاء...


 اما این رو حافظ واسم خوند، لحنش آشنا نیست؟


ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی

سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی


دردمندان بلا زهر هلاهل دارند

قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی


رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی


دیده ما چو به امید تو دریاست چرا

به تفرج گذری بر لب دریا نکنی


نقل هر جور که از خلق کریمت کردند

قول صاحب غرضان است تو آنها نکنی


بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد

از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی


حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر

که دعایی ز سر صدق جز آنجا نکنی

نگفتمت ؟

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
درین سراب فنا چشمهء حیات منم؟
وگر به خشم روی صدهزارسال ز من
به عاقبت به من آیی که منتـهات منم؟
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش‌بند سراپردهء رضات منم؟
نگفتمت منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم؟
نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم؟
نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند
که آتش و تـپـش و گرمی هوات منم؟
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمة صفات منم؟
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بی‌جهات منم؟
اگر چراغ‌ دلی دانک راه خانه کجاست!
وگر خدا صفتی دانک کدخدات منم!

من خنگ!

قبلا چیزی از مثنوی خونده بودم اینجا. این رو از شمس باید بهش اضافه می کردم. چرا یادم نمونده بود؟ چرا؟


امّا بنده‌ی خدا را و خاصِّ خدا را چو وقت آید، چه زَهره باشد شیطان را که گِردِ او گردد؟ فریشته هم به حساب گِردِ او بگردد.

محک

خبر خوب اینکه نشستم Second Cup و مثنوی می خونم. خبر از این بهتر؟ بعد از این هم مدت...


این واسم خیلی خیلی جالب بود:


زر قلب و زر نیکو در عیار / بی محک هرگز ندانی ز اعتبار

هر کرا در جان خدا بنهد محک / هر یقین را باز داند او ز شک

در دهان زنده خاشاکی جهد / آنگه آرامد که بیرونش نهد

در هزاران لقمه یک خاشاک خرد / چون درآمد حس زنده پی ببرد


این بیان این موضوعه که آدم باید محکی برای تمایز بین خوب و بد تو دلش داشته باشه. نه! بیان اینه که آدم محکی برای تمایز بین خوب و بد تو دلش داره. نه هر آدمی، قبلش رو نگاه کنی داره از مومن یا موافق می گه در برابر منافق:


مومنش خوانند جانش خوش شود / وز منافق تیز و پر آتش شود

داستان اینه که وقتی آدمی که محک رو تو قلبش داره اشتباه می کنه تمام وجودش آزرده میشه و سعی می کنه ازش کنار بکشه. تشبیه زیباست. همونطور که خاشاکی تو لقمه باشه سریع متوجه می شی و سعی می کنی بیرونش بیاری وقتی بدی سراغت میاد می فهمی و سعی می کنه از وجودت خارجش کنی. شرط این همه اینه که خدا این محک رو تو وجودت گذاشته باشه. در واقع این لطفیه که خدا بهت کرده؟ یا اینکه تو شایستگیش رو پیدا کردی که بهت این لطف رو بکنه؟ من جواب این سوالا را نمی دونم ولی فکر می کنم هر دوشه. همونطور که حافظ جونم می گه:


دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای / فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد


من عاشق این بیت حافظم. می دونستی؟ نظر حافظ اینه که باید اینکار رو کرد:


هر آنگه جانب اهل وفا نگه دارد / خداش در همه حال از بلا نگه دارد


به هر حال وای به روزی که محک نداشته باشی:


چون محک پنهان شده‏ست از مرد و زن /در صف آ اى قلب و اکنون لاف‏زن‏

وقت لاف است محک چون غایب است/مى‏برندت از عزیزى دست دست‏

قلب مى‏گوید ز نخوت هر دمم/اى زر خالص من از تو کى کمم‏

زر همى‏ گوید بلى اى خواجه‏ تاش/لیک مى‏ آید محک آماده باش


چی؟ فکر کردی پیش نمیاد که محکه گم شه؟ چرا! پیش میاد، زیاد هم پیش میاد l(من نمونه ش، واسه من که خیلی خیلی زیاد پیش اومده) مگه همونطور که حافظ جون گفته خیلی خیلی مواظبش باشی، هی پشت سر هم هم توکل کنی. اونوقت حتی اگه پیش هم بیاد مثل اینکه خاشاک خورده باشی می فهمی یا مثل اینکه غذای مسموم خورده باشی انقده بالا میاری (اونم با درد، انگار که جونت می خواد بالا بیاد) که بفهمی آشغال قورت داده این دفعه.


یه روز همین جا نوشته بودم:


"باید طوری باشی که از خوب بودنت لذّت ببری، باید انقده خوب بودن برات عادی باشه که وقتی حتّی یه ذرّه بدی از خودت متنفّر شی.  منو ببین با کی از چی حرف می‌زنم! هاهاها!"



غربت

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی داد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست

که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.


هر کجا هستم، باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟