ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی، نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه ئی بیهوده ست
بوی پیرهنت
این جا، واکنون...
کوه ها در فاصله
سردند
دست، در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را، رج می زند
بی نجوای انگشتانت
فقط...
و جهان از هر سلامی خالی است
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمهای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.
گهوارههای خستگی
از کشاکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را
روشن می کند.
فریادهایِ عاصیِ آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بیقرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموشوارِ تاک -
هنگامی که غورهی خرد
در انتهایِ شاخسارِ طولانیِ پیچپیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریزِ از درد بود
چرا که من، در وحشتانگیزترینِ شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب میکرده ام.
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینهها و ابریشم ها آمده ای.
در خلأی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصلهی دو مرگ
در تَهیِ میانِ دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]
شادیِ تو بیرحم است و بزرگوار،
نفست در دست هایِ خالیِ من ترانه و سبزی است
من برمیخیزم!
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگارِ روحم را صیقل می زنم
آینهای برابرِ آینهات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پیاش بروید،
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بالهایش شما را در بر میگیرد، تسلیمش شوید،
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید،
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بیبر میکند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد، به صلیبتان میکشد.
همان گونه که شما را میپروراند، شاخ و برگتان را هرس میکند.
همان گونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخههاتان را که در
آفتاب میلرزند نوازش میکند، به زمین فرو میرود و ریشههاتان را که به
خاک چسبیدهاند میلرزاند.
عشق، شما را همچون بافههای گندم برای خود دسته میکند.
میکوبدتان تا برهنهتان کند.
سپس غربالتان میکند تا از کاه جداتان کند.
آسیابتان میکند تا سپید شوید.
ورزتان میدهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، نانی شوید.
صمد بهرنگی از زیباترین های کودکیم بود. اطلاعیهی کانون نویسندگان به مناسبت چهل و دومین سال درگذشتش برایم یادآور بچهی کلاس چهارمی است که می رفت کتابفروشی دزفول که افسانههای آذربایجان صمد را بخرد و کتابفروش به برادر بزرگترش می گفت که باید مواظب کتاب خواندنش باشد.
اولدوز، یاشار و کلاغها همیشه در این ذهن حک شدهاند صمد جان. ببین! تو اگر هیچ کاری نکرده باشی کاری کردی که من عاشق کلاغها شوم!