پیانو

سوفی شروع کرده پیانو یادم می ده، انقده بامزه یاد میده :)) عشقش معلمیه 


اصلا فکر نمی کردم بتونم یاد بگیرم اما به نظر میاد میشه

کارهای جدید

وقتشه کارهای جدیدی بکنم....

On Tyranny: Twenty Lessons from the Twentieth Century by Timothy Snyder,

On Tyranny Graphic Edition


;اون روز که تو کنزینگتون قدم می زدیم رفتیم تو یه کتال روشی و این چشمم رو گرفت. البته کتاب به خاطر ترامپ نوشته شده اما خوب باید چشم یه بدبختی از یه کشوری که قرن هاست قربانی خودکامگی بوده رو بگیره. کتاب رو همونجا از کتابخونه ی شهر سفارش دادم و بیشترش رو زمانی که سوفی کلاس شنا می رفت خوندم. کتاب مهمیه اما باید مراقب بود چطوری ربطش داد به شرایط ایران. حالا باید بیشتر درباره ش و دستورالعمل های بیست گانه ش بنویسم. گرافیک کتاب (Nora Krug (Illustrator)) خیلی خوب بود و بهم کلی ایده داد برای یه کتاب. کاش وقت بکنم. 


 کتاب می تونست بهتر نوشته بشه و کمتر گرایش خری نشون بده (به دموکرات ها که خودشون مسئولیت زیادی در وضع موحود دارن). همینطور کتاب می تونست ساده تر هم نوشته بشه.




دستورالعمل:


1- پیشاپیش اطاعت نکن

2- از سازمان ها و بنیادها دفاع کن

3- مراقب حکومت تک-حزبی باش

4- در برابر جهان احساس مسئولیت کن

5- اخلاق حرفه ای رو رعایت کن

6- مراقب شبه نطامی ها باش

7 - اگر قرار است مسلح باشی، بهش فکر کن

8 -  به پا خیز

9 - با زبانمان مهربان باش

10 - به حقیقت ایمان داشته باش

11- تحقیق کن

12 - در چشم دیگران نگاه کن و کم هم شده حرف بزن

13 - سیاست بدنی رو تمرین کن

14 - زندگی خصوصی داشته باش

15 - کار خیر بکن

16 - از هم سانانت در کشورهای دیگر بیاموز

17 - گوشت را برای کلامت خطرناک تیز کن

18 - وقتی امر نامنتظره اتفاق می افتد، آرام باش

19 - وطنپرست باش

20 - در حدی که می توانی شحاع باش


سعی می کنم اندکی از چیزهایی رو که گفته زیر این بیست مورد بنویسم. 


پس گفتارش هم خوب بود در باره ی دو مشکل تئوری های عدم امکان (Ineveitibity) و ابدیت (eternity) تاریخی. اولی معتقده وضوع موجود تغییرناپذیره، مثلا دموکراسی آمریکا بعیده از بین بره و دومی معتقده وضع هیچ وقت خوب نمیشه. 





ادامه دارد ...

حنایت و مکافات - داستایفسکی - ترجمه ی اصغر رستگار - اجرای آرمان سلطانزاده

کتاب عالی، ترجمه و اجرای خیلی خوب. خوب طبق معمول به خودم اجازه ندم اسم و رسم کتاب و نویسنده تحت تاثیرم قرار بدن قبل از خوندن  اما خوب بعیده  کسی بگه هیج تاثیری نمی پذیره  از فضای اطراف یک اثر اما تلاشم رو کردم. 


صحنه های عالی


چندین صحنه ی کتاب هر کدومش در حد یک نمایشنامه ی بسیار قوی هستن. از جمله روایت مارمالادوف از زندگیش در میخانه که از همون اول کتاب بهت میگه با اثری عظیم مواجهی. حکایتی که از استیصال خودش و بلایی که سر خونواده ش یعنی زنش کاترینا ایوانوا و دخترش سوفیا سیمونویج (سونیا) آورده.  یه صحنه ی دیگه که به یاد ماندنی دیوانگی و مرگ کاترینا ایوانوا و ضجه هاش در خیابان بود که بی نظیر بود. صحبت های سر سفره ی ختم مارمالادوف هم خیلی خوب بود تا جایی که پتر پترویچ لوژین (نامزد دونیا خواهر قهرمان داستان رودیون راسکولنیکوف  وارد شد، حالا راجع به نقش اون بعدا می نویسم نظرم چیه. مکالمات  بینسربازپرس قتل پاروفیری پترویچ و راسکولنیکف هم همیشه عالی و بی نظیر بودن. کلا همین صحنه ها بودن که یه چارچوب قوی برای کتاب ایجاد کرده بودن و مثل یه سمفونی هر چند مدتی خواننده رو سر شوق و هیجان می آوردن و با دردهای رمان همراه می کردن و بعد بر می گشتن سر داستان اصلی. این صحنه های مجزا البته با تک گویی یا تک فکری های روانشناسانه ی راسکولینکوف  و لوطی منشی رازومیخین (دوست با غیرتش) همراه میشد تا کلیت بافتار ماجرا کامل شه. 


ار روانشناسی فردی تا روانشناسی اجتماعی


قهرمان کتاب دچار نوع نگاه خاصی به زندگیه که خیلی راحت می تونه به اختلال روانی تعبیر بشه خصوصا تو این دنیای اخیر که کار روانشناسان و روانکاوان و مردم شده به این و به اون انگ بزرنن و اختلال ببندن و ماشالله برای هر آدمی هم یه چیزی تو چنته دارن. البته اگر قرار باشه به کسی چیزی بست راسکولینکوف مورد بدی نخواهد بود خصوصا که به همین دلیل هم آخرش تخفیف مجازات می گیره. داستایفسکی کم تو تصویر روان و تحلیل روان قهرمان داستان مایه نمی ذاره و البته همینه که باعث شده رمان به عنوان یکی از عمیق ترین رمانهای روانشناسی مشهور بشه. البته یه چیزی که برای من جذابه اینه که این تحلیل های روانشناسی در خلا فردی انجام نمیشن و جابجا در چارچوب کل جامعه تحلیل می شن. جابجا می بنید که شخصیت های رمان شروع به نقد جامعه می کنن که آره روس ها اینجورین، جوون ها اینجورین، سن پترزبورگی ها اینجورین و تحلیل درباره اینکه رفتارهای یه شخصیت چطور می تونه منشا اجتماعی داشته باشه.


نیچه

 

اما از همه چیز مهمتر اونجاییه که به مقاله ی راسکولنیکوف درباره ی اینکه برخی انسان ها (یا ابر انسان ها) حق جنایت برای خیر بزرگتر رو دارن که هر کسی رو بلافاصله یاد بحث های اخلاق نیچه (اخلاق فرودستان و فرادستان) و بحث ابرمرد می ندازه. و مهمتر از اون من رو یاد انقلاب اکتبر و استالین و دیکتاتوری پرولتاریا انداخت و به خودم گفتم یعنی این ها تو جامعه ی روسیه 70 سال پیش از انقلاب دیده می شده؟ اینکه نیچه پیش درآمد هیتلر تنها نبوده بلکه پیش درآمد استالین هم بوده؟ این که می گم پیش درآمد منظورم اصلا باعث و بانی نیست، نیجه فرزند زمانه ی خودش بوده و کتاب هاش (علیرغم تمام نبوغ و دیوانگیش) ثمره ی زمانه ی خودش بودن و این بحث ابرمرد و ... داشتن روال تاریخی خودشون رو طی می کردن تو جامعه ی آلمان و روسیه. اونجایی که به کمون های سوسیالیستی که تو اون دوره مد شده بودن اشاره می کنه بازهم به نظر میاد مقدمه ای داره می گه برای کمونیسمی که در راهه. البته کنار همه ی اینها فقر چشمگیری که توی کتاب هست باز هم یاد بیچارگی ای میفته آدم که باعث و بانی شورش و انقلاب میشه. اما کتاب تا حد بسیاری عاری از نشانه های فساد اداریه و ساختار اداری و پلیس نسبتا سالم و کارآمد دیده میشن.


شخصیت پردازی ها


اما شخصیت های داستن. بعضی ها چنان عالی و باورپذیر پرداخته شدن که حرف ندارن،  قهرمان داستان و مادرش و خواهرش، مارمالادوف و زنش، رازومیخین دوست قهرمان و پاروفیری بازرس همه عالی هستن اما چند نفری هستن که  به نظر میاد بدجور سیاه یا سفید ترسیم شدن. سونیا دختر مارمالادوف و پتر پتروویچ لوژین نامزد دونیا از این جمله ن. اولی که نویسنده لازم می دونه از اون که به اجبار تن به فاحشگی داده یه قدیس بسازه و البته همزمان قربانی قهرمان داستانش کنه که باهاش بره سیبری و دومی که تصمیم می گیره ازش یه شخصیت شیطانی بسازه چون احتمالا حس می کنه حیفه دونیای به این خانمی نصیب رازومیخین با معرفت نباشه. اینجاهاس که داستان قدری آبکی میشه تا یه جورایی دل خواننده رو خنگ کنه. ببینید بدی بزرگی که از لوژین ذکر می شه اینه که می خواسته با یه دختر بیجاره ازدواج کنه تا ولی نعمتش باشه نه همدمش، در واقع از شرایط فقر و بیچارگیش استقاده کنه اما راسکولینکوف چطور یه دقیقه ای به این نتیجه می رسه که سونیا باید زنش بشه؟ دقیقا به دلیل مشابهی، چون این دختر بیچاره به قدری مفلوکه که باید به همچین موجود بدعنق روانی قاتلی تن بده، چون کسی دیگه بهش اعتماد نداره. حالا اینکه داستایفسکی تصمیم می گیره اون رو قدیس اعلام کنه فرقی تو کل موضوع نمی کنه. اون اگر این همه بیچاره نبود که تن به راسکولنیکوف نمی داد و همراهش پا نمی شد بره سیبری هشت سال آزگار! اما انگار بیچاره راهی دیگه نداره بس که بی کسه!


سرهم بندی 


یه جاهایی هم سرهم بندی های داستان آدم رو اذیت می کنه. اینکه تو شهری به بزرگی سن پترزبورگ همه اتفاقی با هم همسایه ن یا همه ش هم دیگه رو تو خیابون می بینن. مثلا لوژین (که وضعش خوبه البته کمی خسیس هم هست) خیلی اتفاقی تو ساختمان مارمالادوف ها باهاشون همسایه می شه تا بتونه با بادجنسی شیطانی به سونیا تهمت دزدی بزنه که مثلا از راسکولینکوف انتقام بگیره. این بیچاره از معدود شخصیت های کتاب هست که  داستایفسکی تصمیم می گیره خودش دست بکار شه و شخصا (نه از طریق دیگر شخصیت ها) ازش بدگویی کنه. 

و یا  سویدریگایلف (که بیچاره باز هم به عنوان یه شخصیت منفی توسط نویسنده محکوم به خودکشی میشه) هم خیلی اتفاقی اتاق بغلی سونیا میشینه تا بتونه راز قتل رو بشنوه و از این طریق دونیا رو تحت فشار بذاره.  کلا این جور سرهم بندی ها و جفت و جور کردن یه مقداری به کتاب به این زیبایی صدمه می زنن که حیفه. 


غرب و فلسفه ش


کتاب در جاهای مختلفی به آلمانی ها گیر می ده و نقش های تقریبا کلیشه ای و غیر مثبتی بهشون می ده، از زبون شخصیت ها لهجه شون رو مسخره می کنه، که نشون می ده چطور تو اون دوره به مهاجرین آلمانی که تعدادشون هم ظاهرا کم نبوده نگاه می کرده. به بحث نیچه هم که اشاره کردم. اما بعد که بیشتر کنجکاو شدم و تحقیق کردم ظاهرا کلا با بسیاری از فیلسوف های آلمانی موضغ گیری داشته و نظریاتشون رو خصوصا خردگرایی، منطق گرایی و ساختارگرایی رو    مقابل روش احساساتی روس ها و عقیده شون به امر قدسی و روح می دونه. بهترین مثالش همین کاریه که راسکولنیکوف می کنه و امر غیر اخلاقی قتل رو تحت منطق و خرد برای خودش توجیه می کنه.  حالا البته همه می دونیم سرنوشت روسیه بالاخره چی شد و چه روشی پیروز شد! البته این سرنوشت راسکولنیکوف نیست که بعد از 8 سال تو سیبری کار شاقه کردن بالاخره رو به کتاب مقدس میاره. البته خوب هیچ وقت ابراز پشیمانی و گناه نمی کنه.


پسا گفتار


پسا گفتار اگر نبود و قصدش این نبود که توضیح بده بعد از محکوم شدن و تبعید و زندانی شدن قهرمان داستان چه اتفاقاتی برای شخصیت های مختلف داستان میفته و اون رو به خواننده واگذار می کرد شاید همه چیزی بهتر می شد اما خوب خواننده های داستان که به شکل پاورقی تو یه مجله منتشر می شده توقع داشتن که ببینن ته سرنوشت همه چی می شه و  داشتایفسکی تصمیم گرفته این کار رو بکنه. این قسمت نبود داستان جای خوبی بسته می شد، شاید هم دلیلش همین بوده که بهش پساگفتار گفته. 


خلاصه اینکه چی کتاب برام جالب بود:


- قدرت تصویرپردازی و قصه گویی بی نظیرش که می تونست یه ماجرارو که ممکنه شنیدنش برات عادی باشه تبدیل به یه نمایشنامه ی عالی کنه

- عمق روانشناسانه ش و تصویر بی بدیلی که از احساسات درونی قهرمان به دست می داد

- و بیشتر از همه تصویری که از روسیه ی آن زمان در اختیار می ذاشت و زمینه های انقلاب و دیکتاتوری رو نشون می داد 









تصویر جلد کتاب صوتی جنایت و مکافات

کتاب، کتاب، کتاب

این یک ساله پیشرفت زیادی کردم تو کتابخونی و بدجوری تب کتاب گرفتم. الان همزمان سه تا کتاب دستمه. متاسفانه کار نمی ذاره به اندازه ی کافی لذت ببرم اگرچه اون هم لذت خودش رو داره. چند تا طرح نوشتن کتاب هم به ذهنم رسیده، کاش فرصتی باشه. 

عسی

شاید هیج آیه ای از قرآن رو اندازه ی این قبول نداشته باشم:


وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم


نه اینکه به دلیل معنای قدسی اش باشه بیشتر تجربه ی زیسته ی بشره که در بهت ندانسته های  آدمی چاره ای نداره جز اینکه معنایی قدسی و ماورایی پیدا کنه. 



هوش به درد بخور

سوفی داره یه فیلم نگاه می کنه که یه بچه یتیم رو پدر و مادرش پیدا شدن اومدن ببرن. سگ دختره با عصبانیت بهشون پارس می کنه. بهش می گم: " اینا پدر و مادر واقعیش نیستن"؛می گه:  "چرا هستن، تو از کجا می دونی؟" بهش می گم "چون فیلم داره بهت نشونه می ده که اینا قابل قبول نیستن."


 بعد که مغلوم میشه بهش می گم "دیدی بهت گفتم؟" اگر به جزییات و نشانه ها و الگوها دقت کنی این چیزا رو می فهمی!"  یه جوابی بهم می ده که هنوز فکم آویزونه! می گه "اگر به حزییات و نشانه ها دقت کنی دیگه از دیدن فیلم لذت نمی بری." 


 فرق هوش حسابگر و کلی نگر در مقایسه با هوش لحظه ای و  جزیی بین اینه. بعضی وقتا بهتره برات چیزهایی رو نبینی! بعضی وقتا بهتره باهوش بازی در نیاری و فقط لذت ببری!

ََA Gengtleman In Moscow - The TV Series

undefined


خوب همینه که نباید هیچ فیلمی رو قبل از خوندن کتاب مرجعش دید چون سینما و تماشاطلبی کلیشه ایش می رینه توش حتی اگر خود نویسنده تهیه کننده ش باشه. حق داشت گارسیا مارکز مرحوم.


چطور نویسنده راضی شده جلوی چشمش کتاب رو چنین سخیف به تصویر بکشن؟ صرفا برای مخاطب بیشتر؟

A Gentleman in Moscow by Amor Towles

hاین همون کتابی بود از Amor Towles  که گفتم دستمه و به خاطر همین کتاب هم معروف شده. در مجموع کتاب خوبی بود و مسلما از اون دوتا کتاب دیگه ش که خونده بودم بهتر بود. اینکه یک موضوع و روایت مهم تاریخی مثل انقلاب اکتبر شوروی رو زمینه ی داستان کرده بود اصل مطلب بود وگرنه دلیلی برای خیلی خوب شدن عایرغم خوب نوشته شدنش نبود. اینم باید بگم شهرت همین کتاب باعث شد برم اون دوتا کتبش رو حتی قبل از این بخونم. 


کتاب که الان سریال هم شده کلا در یه هتل لوکس می گذره که قهرمان داستان محکوم شده  توش زندگی کنه. این ایده که قهرمان جایی حبس شده و نمی تونه ازش بیرون بره و همین جای محدود میشه دنیاش رو احتمال می دم از داستان The Terminal گرفته که پناهنده ی بدون پاسپورت ایرانی تو فرودگاه بدون اجازه ی خروج تو فرودکاه حبس شده بود که با بازی تام هنکس قیلم شد. همونی که من هم خاطره ش رو به خاطر دو روز موندن تو فرودگاه فرانگفورت داشتم. 


اینکه قهرمان سرپیشخدمت هتل میشه و اینجوری از اخبار مطلع میشه بعیده از کتاب Remains of the Day نوشته ی  Kazhuo Ishiguro که قبلا اینجا درباره ش نوشتم الهام نگرفته باشه. 


خوندن کتاب همزمان شده بود با خوندن لولیتاخوانی در تهران آذر نفیسی و این برای من جالبترش کرد چون همزمان داشتم درباره ی دو انقلاب در دو کشور متفاوت می خوندم که علیرغم تفاوت ظاهرش خیلی هم متفاوت نبودن و این رو نگاه سرزنش آمیزم به کسانی که انقلاب 57 ایران رو کردن تاثیر عمیقی گذاشت. 


باید برم جلسه، بر می گردم بیشتر می نویسم. 


اومدم، نویسنده کلا علایقی داره که هر وقت بتونه تو کتاب هاش جاشون می ده که البته خیلی هم بد نیست. مثلا درباره ی غذا و شراب، یا اساطیر یونانی، یا موسیقی کلاسیک. بودنشون بد نیست اما اگر هم نبودن اتفاق خاصی قرار نبود بیفته و کتاب سر راست تر می شد. یه چیزی دیگه اینه که تو کتاب هاش بچه های هشت نه ساله ای رو به عنوان شخصیت های کلیدی میاره که هیچیشون به بجه های این سنی نمی خوره و همه ش از خودت می پرسی چرا نگفتی این یازده یا سیزده سالشه. 


روابط انسانی ای که تو کتاب بین شخصیت های ایجاد می کنه جذابن البته تا حد زیادی سیاه و سفید هستن. نویسنده مشخصا تحقیقات خوبی انجام داده درباره ی فضا و زمان داستان. خوب من کنجکاو شدم برم تو اینترنت عکس و فیلم ها محل ماحرا یعنی هتل متروپل رو ببینم و اگر گذرم به مسکو بیفته بعیده نرم پیداش کنم  و این جاهایی رو که می گه توش مثل رستوران ها نبینم  و این یعنی داستان تونسته با من ارتباط نسبتا عمیقی پیدا کنه. 


کتاب مثل کتاب های دیگه ش خیلی روون و خوندنی نوشته شده و علیرغم حبس در یک مکان و عدم تغییر لوکیشن کشش رو برای خواننده ایجاد می کنه که دنبالش کنه. این قدرت نویسندکی لازم داره. نویسنده بچه بازی هاش رو مثل اون یکی داستان داره، کلیدی که نینای دختربچه داره و همه ی درهای هتل رو باز می کنه. همینطور آخرش رو سعی می کنه مثل فیلم های هالیوودی طراحی کنه. 


خوب یکنکته ی مهم دیگه درباره ی کتاب هست، کتاب با اشراف زاده ای در فضای هتلی لوکس می گذره و کلی از حرفاش درباره ی غذای اله و شراب بله و موسیقی فلان و ... و تقریبا درباره ی بیچارگی روسیه که نمونه هاش رو همین تازگی تو داستان های تورگنیف و چخوف گفتم حرفی نمی زنه مگر اینکه بخواد تیکه ای بندازه به نظام کمونیستی. در واقع داستان نسبتش با واقعیت انقلاب شوروی به همون نسبت لوکیشنش که فقط هتله در مقایسه با مسکو یکسو نگرانه س و دید بسیار اندکی از جامعه می ده و بدون هیچ اشاره ای به فساد و فقر نگاهش به طبقه ی اشراف محدود می مونه. اینجور بگم که کتاب به جز مروری بر تاریخ رسمی شوروی چیزی از تاریخ اجتماعیش بهت نمی گه.


ارزش خوندن داشت؟ آره 


یه چندتا موضوع هست که تو کتاب مطرح میشه که قابل تامل هستن:


- بحثی که مطرح میشه درباره ی اینکه چرا روسها خود ویرانگر /یا خودفداگر (بهتر از ایثارگر نیست اینجا؟) هستن و مثلا چرا در دوره ی حماه ی ناپلئون1812  مسکو رو آتیش زدن به جای اینکه به راحتی تسلیمش کنن یا نقاشی های معروفشون درباره ی این موضوعه. این مکالمات در این باره رمان خوندنی هستن:


میشکا دوست ادیب و شاعر کنت اینجا این موضوع رو یه نشونه ی قدرت می دونه. 


What is it about a nation that would foster a willingness in its people to destroy their own artworks, ravage their own cities, and kill their own progeny without compunction? To foreigners it must seem shocking. It must seem as if we Russians have such a brutish indifference that nothing, not even the fruit of our loins, is viewed as sacrosanct.” Necromancy Never Pays

“When I awoke,” he says, “I suddenly understood that this propensity for self-destruction was not an abomination, not something to be ashamed of or abhorred; it was our greatest strength. We turn the gun on ourselves not because we are more indifferent and less cultured than the British, or the French, or the Italians. On the contrary. We are prepared to destroy that which we have created because we believe more than any of them in the power of the picture, the poem, the prayer, or the person.” 


این نوع خودویرانگری از نظر میشکا نشان ضعف و استیصال نیست، نشانه ی عشق و قدرتیه که ترجیح می ده چیزی رو یا خوبش رو داشته باشه یا از بین ببره اما ناقصش رو نداشته باشه یا به دیگران تسلیمش نکنه. این همون کاریه که میشکا می کنه، که حاضر میشه زندگی خودش رو به نابودی بکشونه اما اجازه نده یه جمله از کتاب چخوف حذف بشه. این اما اون کاری نیست که کنت می کنه وقتی راضی میشه خیلی چیزها رو تغییر بده اما ادامه بده.


یه نقطه نظر دیگه که ریچارد دیپلمات آمریکایی مطرح می کنه اینه که اون هم این رو نقطه ی قوت روسیه می دونه:


Vanderwhile says something to the effect of:

“For centuries, Russia has excelled at destroying herself. She razes her cities, executes her artists, exiles her thinkers — and yet, somehow, she endures. Perhaps that’s what makes her indestructible.”

این یه خلاصه ی چت جی بی تی از سه دیدگاه مطرح شده در کتابه:


ظاهرا این موضوع خودویرانگری در ادبیات روسیه به دقت مورد توجه واقع شده و از جمله داستایفسیکی  و تولستوی هم این  موضوع رو مورد توجه قرار دادن. این جدول خوبیه که دیدگاه ها رو خلاصه کرده:


موضوع خیلی جالببه این مقایسه که من رو یاد توبه ی نصوح و برگشت معمولی از گناه و نیکوکاری می ندازه در ادبیات دینی.


یه نکته ای که میشکا مطرح می کنه و جالبه اونجاییه که به کنت می گه کی فکرش رو می کرد توی محبوس در این هتل آزادترین فرد در شوروی باشی.  



The Lincloln Highway by AmorTowles

این دومین کتابیه که از این نویسنده می خونم و البته یکی دیگه هم نصفه ازش دستمه. کتاب پرفروش نیویورک تایمزه و اوباما و بیل گیتس هم توصیه ش کردن. خوبه ؟ نه! بده؟ نه! داستانش سرگرم کننده س و مثل کتاب های دیگه ش حاشیه روی و اطلاعات جنبی  مثلا درباره ی بزرگراه لینکلن تا شهر نیویورک و آدم اوتیستی و ... کم نداره. کشش هم داره اما کتاب عمیق و قوی ای نیست. یه رمان نوجوانانه ی خوبه اما برای بزرگسال فکر نکنم. از کتاب قبلی Table for Two که محموعه داستان کوتاه بود شاید بهتر باشه خصوصا اون ناولت به درد نخور کاراکاهیش. 


نویسنده البته به دلیل یه کتاب دیگه ش A Gentleman in Moscow معروفه که الان دستمه و انصافا تا حالا کتاب بدی نبوده. 


The Lincoln Highway: A Novel eBook : Towles, Amor: Amazon.ca: Kindle Store