یه فیلم - تئاتر بی نظیر با بازی های بی نظیر هر چهار بازیگرش! ساده س و پیچیده! موضوعی که مطرح می کنه مهمه و جالب.
- Edward Albee رو باید دنبال کنم.
- Kanopy چیزهای خیلی خوبی داره!
می گه امشب می خواد پیشش باشم تا بخوابه. مطلبی رو راجع به Jackson Pollok و تحولی که در نقاشی مدرن و آمریکا ایجاد کرده تو یه کتاب می خونم. تمومش می کنم و می رم کنارش دراز می کشم. بهش می گم می دونی چی می خوندم؟ راجع به یه نقاشه و شروع می کنم به گفتن درباره ی تغییری که پولاک ایجاد کرده و چیزهایی که یاد گرفتم. به زبان خودش سوال می پرسه و همراهی می کنه. از تکنیک های نقاشی متفاوتی که می شناسه می گه که آره اینجوری هم جالبه نقاشی کنه. قرارمیشه روز بعد نقاشی های پولاک رو با هم رو اینترنت بیینیم. خیلی هیجان زده م که به اینجا رسیدیم که بتونم درباره ی چیزهایی که می خونم باهاش صحبت کنم.
The Mural - Jackson Pollock
بسیار لذت بردم. سریال خیلی خوببه و خوب تونسته اجزا ریالیسم جادویی رو همراه کنه البته طبق معمول فاصله با رمان داره. دکور و بازی ها خوب، فیلمبرداری و صحنه پردازی خیلی خوب. البته مارکز که نمی خواسته ساخته بشه شاید با تجربه ی گندی که فیلم سینمایی سالهای وبا زده بود. اینکه حماقت نکردن یه فیلم چند ساعته ش کنن خوب بوده و اینکه بی خود کشش ندادن که کلی قسمت بشه هم همینطور.
این مدت Monk رو دیدم، یه سریال سبک طنز کارآگاهی جنایی که نیازمه وقتی واقعا می خوام ذهنم رو آزاد کنم. وسواسی بودن مانک رو نشون کردم و سعی کردم ازش کمک بگیرم که سوفی با موضوع به عنوان اختلال آشنا بشه. با اینکه قسمت های کم خشونت تر رو باهاش می دیدم شاید اولین تجربه ش بود به دنیای خشونت تلویزیون. یادم نیست خودم از چند سالگی می دیدم احتمالا از اولش.
شوگون Shogun هم خیلی خوب بود خصوصا نگاه کاملا متفاوتی که نسبت به مرگ و زندگی مطرح می کرد. تاریخ و فرهنگ آسیای شرقی خصوصا ژاپن چیزیه که کاش انسان عمر دیگری داشت و تجربه ش می کرد.
و البته ظاهرا ژاپنی دیدن من دوباره شروع شده چون دارم یه سریال دیگه آشورا Asura رو هم دیدم که خوشم اومد. شاید هم این میراث نوستالژی کودکی باشه که این همه تو ایران می دیدیم اما بیشتر از اونه. خیلی چیزها داره که بعضی هاش به لحاظ فرهنگی به ما نزدیکن و برخیش برامون متفاوت و جذابن. خودش هم سریال خوبیه.
خیلی دوست داشتم بیشتر وقت داشتم. دلم برای شمس و مولانا و فلسفه تنگ شده حسابی. برای دوباره و بهتر خوندن فوکو، برای یه نگاه تازه به شمس. برای تموم کردن کتابهایی که رو دستم مونده.
کاش وقت بیشتری بود برای زندگی.
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد.
...
...
قوتم می بخشد،
راه می اندازد،
و اجاق ِکهن ِسردِ سرایم
گرم می آید از گرمی ِعالی دم شان.
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دل تنگی
سوی شان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد.
نیما یوشیج
خیلی بدجور درونا درهم پیچیده م نمی دونم تا کی طول می کشه.
یوگا رفتن این روزها برام حالت نوستالژیکی از سالیان قبل داره. حالا که هوا داره سرد می شه کارم یوگا و شناست تا بیینم...
می گم فردا با دوچرخه تاندوم می ریم کنمور تا بنف. می گه نمیام. می گم یادته گفتی می خوای کلگری تا بنف با من بیای؟ این که کوتاه تره. می گم می خوام اما با دوچرخه ی خودم. می گم سخته، 15 کیلومتره. می گه پس نمیام. می گم هنوز کوچیکی اما فایده نداره. نهایتا می گم باشه اما مسیر رو برعکس می ریم بنف به کنمور که راحت تر باشه برات.
رسیدیم کنمور و تو رستوران نشستیم. غذاش که تموم میشه بلند میشه، دستش رو دراز می کنه که دست بدیم و می گه: Sir, it was a pleasure teaming up with you today.
خنده م می گیره اما سعی می کنم جدی باشم و می گم من هم همینطور. می ریم سمت اتوبوس که بریم بنف و درباره ای اینکه دفعه ی بعد باید کنمور تا بنف رو با هم بریم صحبت می کنیم.