
سالها بود این کتاب مونده بود برای خونده شدن و بالاخره شد. وقتی وسط هاش رسیدم از اینکه این همه معطلش کرده بودم خجالت کشیدم چون حقش بیشتر از این بود. کتاب تونسته بود کتابخوانی و نقد کتاب ( یا بهتر بگم ادبیات انگلیسی) رو همراه کنه به خاطرات دورانی که نویسنده در ایران به عنوان استاد دانشگاه درس می داده و چه خوب تونسته بود ادبیات کشورهای دیگه رو به تاریخ ایران مرتبط کنه. اما برای من دردآور بود مرور این همه تاریخ و خاطره و جنایاتی که در این نیم قرن انجام شده بود. تقریبا هیچ کدوم از ماجراهای سرکوب و خققان برای من جدید نبود چون تک تکشون رو زندگی کرده بودم.
کتاب در چند بخش تقسیم بندی شده که هر کدومش به اسم یه نویسنده ی قدره، از لولیتای ناباکف شروع میشه و بعد گتسبی فیتزجرالد، بعد هنری جیمز، بعد هم جین آوستین. نقدها و برداشت ها و خوانش ها از کتاب ها که هر کدوم کاملا به دانشجویان و جامعه ی ایران در اون دوره ربط داده می شدن بسیار خواندنی بودن البته نمی دونم چرا در بخش آخر که به آوستین رسید هم نویسنده و هم شخصیت هاش کاملا تغییر کردن و به اون تعبیری که بهش می گن خاله زنک نزدیک شدن.
کتاب از ذهن یه زن بزرگ شده ی غرب به جامعه ی ایرانی نگاه می کنه و بعضی از رفتارهاش برای منی که همزمان با اون داشتم در ایران زندگی می کردن عجیب و غریبه. شاید همین دلیل باشه که بعضی نقدشون بهش این بوده که به شکل استعماری یا شرق شناسانه نگاه جامعه ی ایران کرده. البته من بخوام درصد بدم شاید بگم ده درصد رفتارها اینطورن و بقیه نه.
از مزایای کتاب اینه که من رو با کلی کتاب آشنا کرد و کلی نویسنده که قبلا کمتر توجه کرده بودم. مثلا اصلا هنری جیمز رو نمی شناختم و البته هنوز هم شروع به شناختش نکردم.
همزمان با این کتاب یه رمان دیگه دارم می خونم این روزها که بعد از انقلاب اکتبر شوروی اتفاق افتاده و برام هم شکلی این انقلاب و انقلاب 57 ایران که در کتاب آذر نفیسی مطرح شده (و البته من زندگیش کردم) جالب بود.
دو سه روزه خسته م، حال بیرون رفتن ندارم، بیرون هم که می رم میرم فقط کتاب می خونم، ماشین رو که از پشت زدن و رفت تعمیر، ماشینی که بیمه داده باربند نداره که پدل بورد رو روش بذارم، رک نداره که دوچرخه ها رو بذارم، کلا حال ندارم. سوفی گیر می ده که دلش پدل بوردینگ می خواد، باورم نمیشه کارش به اینجا رسیده باشه که هوس این رو بکنه، می گم بذار بریم کافی شاپ، می گه نه پدل بوردینگ دوست دارم. می گم باشه، باد پدل بوردها رو که روی دیوار آویزونن نصفه نیمه می زنم و می چپونمشون توی ماشین. می ریم لگون پارک بونس.
وقتی دارم میام به خشکی، بهش می گم مرسی، ممنون از پیشنهادت، عالی بود. خیلی بهتر از خونه موندن یا کافی شاپ رفتن بود. باورم نمیشه، این همون دختری نبودم که می خواستم؟
کلا آدم های زیادی نیستن تو دنیا که من بهشون حسودیم شه:
اول کسانی که می بینم دوچرخه سواری طولانی می رن که البته تونستم بشم یکیشون.
دوم کسانی که زیاد می تونن کتاب بخونن که دارم سعیم رو می کنم.
سوم کسانی که سعادتش رو داشتن سرپرستی بچه ای رو داشته باشن ، کاش وقت و توانش رو داشتم.
چهارم بی خانمان ها و کسانی که تونستن همه چیزدنیا رو کنار بذارن و مثل سرو آزاد و بی تعلق و بی وابستگی به هر چیزی زندگی کنن. اصلا بدم نمیاد یه مدتی خودم رو امتحان کنم اما شاید آرزوش رو به گور ببرم.
و پنجم رو نمی گم.
امسال کنار دوچرخه سواری و طبیعت گردی، ورزش های آبی و خصوصا محبوب من paddleboard قسمت عمده ای از تابستون بود، سفرهای کلونا و دریاچه ی اونجا هم بسیار جذاب ترش کرد. تابستون خوبی بود اما حیف دوچرحه سواری کوهستانش کمتر بود اما خوب همه چیز رو نمیشه با هم انجام داد خصوصا که بارون هم زیاد بود اینجا. اما خوشحالم که استفاده ی خوبی کردم تا حالا، امیدارم حالا تا آخر سپتامبر هم ادامه پیدا کنه و بشه بخشی از دوچرحه رو زمانی انجام داد که برای ورزش های آبی سرد شده. البته هنوز هم میشه رفت آب، شاید امروز رفتم.
خوب کتاب خوب می خوای اینه. وقتی شروع می کنی و از زبون آقای استیون صفات یه باتلر (سر پیشخدمت) خوب می شنوی پیش خودت می گی خوبه دارم باتلرشنانس هم می شم اما کمی که می گذره میس کنت هم وسط میاد و پیش خودت می گی ماجرا عشقی هم هست اما نهایتا می بینی موضوعات مهم تری این وسط هست، موضوع لرد دارلینگتون و روابطش با آلمانی ها و احساسات ضد یهودیش و مخالفتش با دموکراسی و اشتیاقش به فاشیسم آلمان و ایتالیا. همه ی این موضوهات بسیار با تانی و زیبایی از زبان یه باتلر حرفه ای (زبانش خیلی زبان جالبیه، زبانی که همه چیز درش به دقت بیان میشه). مرحله به مرحله بیان میشه. همه ی اینها در زمینه ی یه سفر از آکسفورد به سمت ساحل عربی بریتانا روایت می شن و به همین دلیل همراه قهرمان قصه آدمها رو می بینی. داستانی چند لایه و تو در تو که با زبانی بسیار دقیق اما با جذابیت تمام گفته میشه و تو دلت نمی خواد کتاب رو زمین بذاری.
کتاب بوکر برده و نویسنده ش نوبل. حقشون بوده کاملا! باید اون یکی کتابش رو هم بخونم حتما!


رماان کوتاهی از ایوان تورگینف که چنگی به دلم نزد بر عکس مومو. ظاهرا کتاب تجربه ی عشق اول نویسنده س که معلوم میشه معشوقه ی پدرش بوده. اون قسمتی که خواستگارها دختره رو دوره کرده بودن و براش پشتک و وارو می زدن حال بهم زن بود. عشق از نوع رمان های کلاسیک روسی هم که دیگه چنگی به دل نمی زنه. اینکه بر خلاف توقع باباش براش مهم و محترم می موند جالب بود.
دیروز زیارت صدکیلومتری سالانه ی خیریه ی کلگری تا بنف رو با دوچرخه رفتم. باد شدید بوده یه قسمتی ولی خوب پیش رفت. بهترش این شد که این بار بیست کیلومتر آخرش (از کنمور تا بنف) رو فرناز و سوفی هم همراه شدن. این اولین بار بود سوفی این مسیر رو خودش می اومد البته پارسال مسیر برعکسش رو اومده بود که کاهش ارتفاع داره اما از همون موقع می خواست خودش رو به چالش بکشه و این مسیر سربالایی رو بره. مثل همیشه عالی و قوی اومد. این تابستون به خیلی جهت ها براش عالی بوده. کمپ های تابستونه ی خیلی خوبی رفته و بسیار پیشرفت کرده از دوچرخه سواری کوهستان گرفته تا شنا که خیلی توش خوب شده تا هاکی که باز هم تنها دختر تو کمپشون بوده. مگه میشه بهش افتخار نکرد. البته طبق معمول باید صبر کرد و دید وقتی بزرگ شد چی میشه اما من که امیدوارم.

کتاب فاینالیست کتاب ملی سال دایره ی منتقدین و بخش بیوگرافی PEN شده. مصاحبه با نویسنده رو از رادیو شنیده بودم و کتابخونه سفارشش دادم. چند تا چیز:
- کتاب خیلی خوبه
- هم خوندنیه هم نیست
- می تونست کوتاه تر باشه
کتاب من رو که جورج اورول رو دورادور می شناختم و فقط یه کتابش رو خوندم ، مزرعه ی حیوانات که اثر مهمی روم گذشته وهیج درکی از زندگیش به جز اخبار پراکنده ای که شنیده بودم به نحو صمیمانه ای با زندگی اون آشنا کرد. صمیمتی در این حد که بدونم مزرعه داشته، از مزرعه ش امرار معاش می کرده و حتی مرغاش چند تخم مرغ در هفته می ذاشتن. یه صمیمت خوب.
ظاهرا نویسنده کلا سیستمش اینحوریه که یه موضوع رو که برای خودش جالبه مد نظر قرار می ده (اینجا گل رز رو) و حول اون کل ماجرا رو (اینجا بیوگرافی جورج اورول)
رو شکل می ده. این وسط هم هر چی دلش خواست می بافه (به محلی ما می گیم شلیتم به بلیتم :)) و هر وقت دوست داشت از موضوع (اینجا زندگی) اورول فاصاه می گیره و هر وقت هم دوست داشت بر می گرده که یادت بندازه داستان اصلی راجع به کیه. از این روش نوشتن خوشم میاد؟ نه! آیا فصل های بی ربط تر به اورول رو نخوندم؟ چرا! شاید چون کلا مدتیه دوست دارم کتاب ها رو با دقت و کامل بخونم شاید هم امیدوار بودم کمی از اوول ببینم.
خوب موضوع رزهای اورول ( یعنی علاقه ش به طبیعت ) می تونست جالب باشه برای شروع اما اینکه تو دایره المعارف رزشناسی درست کنی برای من جالب نیست. اینکه درباره ی کتاب The Road to Wigan Pier اون صحبت کنی میهمه اما اینکه بخوای درباره ی یه دوره ی زمین شناسی درس بدی برام جالب نیست. البته همه ش اینطوری نیست مثلا وقتی درباره ی دوره ی شرکت اورول در جنگ داخلی اسپانیا و کتاب Homage to Catalonia (که یه پونزده سالیه خردیم و نخوندم هنوز) صحبت می کنه و موضوع رو به Tina Modotti می کشونه و با شروع از عکس رزهای اون ماحرای مبارزاتش در مکزیک و اسپانیا رو مطرح می کنه و وابستگیش به شوروی استالینی رو باز می کنه و اینکه اون دوره جطور بین بلشویک ها و بقیه ی مبارزین در این ور دنیا درگیری بوده و شوروی چطور از طریق عواملش چه با ترور چه با پروپاگاندا اعمال نقوذ می کرده موضوع شنیدنی میشه اگرچه ربطی به زندگی جورج اورول نداره. یا اونجایی که می زنه به صحرای کربلا و به بحث توسعه ی آمرانه ی کشاورزی در شوروی می پردازه که منجر به قحطی میشه یا اونی که این بحث رو باز می کنه که شوروی تِیوری تکامل انتخابی داروینی رو ترجیح نمی داده چون با ایدئولوزیش نمی خونده و عوضش رفته بوده سراغ تکامل لامارکی Lamarckian Evolution نبرد علمی Trofim Lysenko (ادم بده) با Nicolai Vavilov (آدم خوبه که کشته میشه توسط استالین) مطرح میکنه همه برای من خوندنی و جالبه با اینکه کل بحثش از مقاله ی مهم The Prevention of Liteature اورول شروع میشه که در شکایت از حمایت دانشمندان و روشنفکران از شوروی استالینی هست و کلا می زنه جاده خاکی. حالا یه جاهایی هم مثل شعار Bread and roses too هم کمی هیحان زده میشه و پرگویی می کنه برای اینکه ثابت کنه بحث سوسیالیم فقط نان نیست بلکه فرهنگ و هنرو ... هم مهم هستن و هی از اورول شاهد میاره. به قول سعدی بزرگ همینه که هست و درشتی و نرمی به هم در به است. و این کتاب درهم خوب و باارزشیه.
خوب یکی از ارزش های کتاب اینه که من رو با آثار مهم اورول بیشتر آشنا کرد و غیر از سه کتاب مهمش مزرعه ی حیوانات و 1984 و سفر به کاتالونیا مقالات مهمی مثل The Prevention of Literature k و Politics and English Language و چند تای دیگه رو هم معرفی می کنه.
اما اثرگذارترین بخش هاش بخش هاییه که ما رو به زندگی اورول می بره و شاید جالب ترین کاری که می کنه اینه که بعضی جزییات دفتر یادداشت روزانه ی مزرعه داری اورول رو به اشتراک می ذاره. یادداشت های کوچیک و ظاهرا کم اهمیتی که اتفاقا خواننده رو به اورول خیلی نزدیک می کنه. زندگی ساده ی اورول با حداقل ها (مرغ و بز و محصولاتشون رو می فروخته برای سالها)، شجاعت و تعهدش به سوسیالیسم و ضدیت با فاشیسم و توتالیتاریسم که در شرکتش در جنگ داخلی اسپانیا علیه فرانکو و کتاب های 1984 و مزرعه ی حیوانات جلوه می کنه برای من خواننده خیلی جالب و جذاب بود. داستان مرگش در سن کم 46 سالکی ثر سل اذیتم کرد در عین اینکه حس همدردی رو ایجاد کرد.
کتاب با ارزشی بود خوشحالم که خوندم و امیدوارم مقدمه ای بشه بر بیشتر از اورول خوندن.
این دومین کتاب از سری ده داستان کوتاه بزرگ روسیه. داستان بی نظیره و عالی روایت میشه. روایت گراسیم سرف قوی هیکلی که بی اختیاری در زندگیش بازیچه ی دستان اربابانه. اون به اجبار برای کارگری به مسکو برده میشه، عشقش به زور ازش گرفته میشه و در نهایت حتی مجبور میشه سگ محبوبش (مومو) رو هم به دست خودش بکشه. این تمثیل از زندگی رعیتی با کر و لال بودن (بی اختیاری) گراسیم کامل میشه که نشون بده چقدر این قشر گوش به فرمان و بی صداست. تقابل قدرت بسیار و بی اختیاری گراسیم بخشی دیگه از تسلیمه که نشون می ده چطور جامعه ی رعیتی علیرغم قدرتش بازیچه ی هوس های اربابانشه.دوباره بگم که داستان بسیار یسیار زیبا روایت میشه، از جزییات اتقاقات گرفته تا رفتارهای دیگر رعیت ها مثل تاتیانا و کاپیتون کفشدوز گرفته تا ولچاک و گارویلا. اینکه گراسیم ذلت رو ادامه نمی ده و خونه ی اربابی رو ترک می کنه پایان تلخ داستان رو برای خواننده قابل تحمل تر می کنه.
خوندن روسیه ی قبل از انقلاب همیشه انقلاب اکتبر رو برات قایل تصور و انتظار می کنه.

این اولین از یه سری ده تایی داستان کوتاه روسیه که دستمه. یکی از یکی بهتر و برای من که سالهاست ادبیات روسی نخوندم و برعکس تحت تاثیر سیاست سوریه بودم مثل یه یادآوری بوده که ذهنم رو تقلیل ندم و البته روخم رو با این ادبیات تازه کنم.
داستان اورکت که ظاهرا از بهترین های گوگوله رو قبلا خونده بودم اما این هیجی از لذت دوباره شنیدنش کم نکرد. داستانی بسیار انسانی درباره ی تبعیض اجتماعی روسیه و حساسیت روشنفکران و جامعه به اون که به آدم یادآوری می کنه که چرا انقلاب کمونیستی 1917 در این کشور اتفاق افتاد. طنز تاریک (ترجیج می دم به جای سیاه بگم تاریک )، مرگ سریع قهرمان و اتفاقات فراطبیعی که در انتها می افته به ملایمت دل آدم رو پر از غم عمیقی برای اکاکی اکاکویچ می کنه. برگشت روحش برای انتقام (دزدیدن اورکت) و پدید آمدن دزدانی دیگه برای سرقت اورکت ها در واقع هشدار گوگوله که این تبعیضات بی پاسخ نخواهند ماند و البته که نموند.
