Victory City by Salman Rushie


Victory City: A Novel : Rushdie, Salman: Amazon.ca: Books


سلمان رشدی برای من بیشتر کشف یه مرواریده  زیر خرواری از کثافت که سالها روش انبار شده. نویسنده ی بزرگی که زیرسالها سیاه فکری و تعصب پنهان شده و به جای پرداختن به هنرش باید خبرهای احمق هایی رو خوند که باهاش مشکل دارن. البته کسی چه می دونه اگر ماجرای فتوای قتل خمینی و پروپاگاندای سیاه جمهوری اسلامی نبود شاید من هیچوقت عظمت نویسندگیش رو درک نمی کردم. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. البته هنوز آیات شیطلانی رو نخوندم، شاید هم کار درستی می کنم که سعی می کنم بیشتر و بیشتر ازش بخونم و بعد برم سراغ این کتاب. 


زمانی با کتاب Victory City  آشنا شدم که کتاب چاقوش رو خوندم (هنوز دینم رو به این کتاب که قول داده بودم ادا نکردم، به زودی ایشالله). این کتاب آخرین کتابش قبل از چاقو خوردن بوده.   با وجود اشاره های مهمی که در "چاقو" به این کتاب می شد درکی از ماجراش نداشتم. البته همیشه وقتی کتاب ها رو به ترتیب زمانی نخونی این اتفاق میفته. وقتی کتاب رو خوندم مات و مبهوت موندم. برای ذهن منی که همیشه عاشق رئالیسم جادویی بودم و تاریخ رو هم اخیرا بیشتر دوست دارم بخونم این کتاب مثل یه شربت آبلیموی خنک و تگری بود که سعی می کردم جرعه جرعه بنوشم و لذت ببرم. بعدش هم پیگیر شم ببینم چه جوری درست شده.


الان باید یه مقاله برای یه ژورنال فنی ریویو کنم بعد ادامه می دم. 


خوب برگشتم. ته و توی ماجرای کتاب اینهاییه که اینجا می نویسم:


- امپراطوری Vijayanagara  در هند بین قرن سیزده تا شانزده گذشته ی باشکوهی داشته و بازمانده ش الان شهر Hampi تو جنوب هنده همون شهری که تو کتاب رشدی Bisnaga گفته می شه که معناش شهر پیروزیه. امپراطوری توسط دو برادر با گذشته ی دامداری بنا شده که قبلا اسیر مسلمانان سلاطین شمالی شده  بودن و بعد با اتحاد هندوها جلوی مسلمان ها وایسادن و امپراطوری ای دویست و پنجاه سال عمر کرده درست کردن. امپراطوری ای که بالا پایین های زیادی رو از لحاظ حکومت داری داشته و نهایتا هم با شکست توسط سلاطین مسلمان شمالی از بین می ره.

- خوب احتمالا الان می پرسی خوب که چی؟ این هم شد داستان که بخوای بخونی؟ تاریخ هند قرون وسطی به چه درد ما می خوره. اینجاست که معجزه ی نوشتن رشدی رخ می ده. کتاب با کودکی شخصیت اصلیش Pampakampna شروع می شه دختر نه ساله ای که مادرش بنا بر رسم بعد از کشته شدن پدرش در جنگ خودش رو تو آتیش می ندازه. بعد از اون دخترک تنها آواره ست اما الهه ای در وجودش حلول می کنه و بهش عمر و جوانی می ده. عمری که از اولش معلومع چقدره، حدود همون دویست و پنجاه سال. دخترک سرگردان به معبدی پناه می بره که Vidyasagar یه شخصیت دنیی عزلت گزیده اونجانس، ویدیاساگر که بعضی به لحاظ تاریخی اون رو مراد دینی اون دو برادر Hakka و Bakka  می دونن از دخترک نگهداری می کنه اما از سو استفاده جنسی هم بی نصیبش نمی ذاره. نهایتا سر و کله ی اون دو برادر پیدا میشه برای پرس و جو از ویداساگر برای راهنمایی گرفتن اینکه چه کاری بهتره بکنن. پامپاکامپانا کیسه ی بذری رو که برای پیشکش آوردن می گیره و شروع می کنه به پاشیدن و از اون کیسه شهری درست میشه، آدمها، ساختمان ها، معابد همه مثل گیاه از زمین رویش می کنن و تمدن ویجاناگارا تاسییس میشه.

- ریالیسم جادویی رشدی اینجا جلوه می کنه و تو رو محو زنی قدرت مند و باهوش می کنه که در دنیای مردسالار می خواد برابری و دانش رو جایگزین تعصب و جهل و تبعیض کنه. زنی که جادوگره، جنگجوه، سیاستمداره، حکیم و خردمنده و سعی می کنه شهرش رو هم اینگونه بکنه. زنی که به قول رشدی کارش نجوا در گوش مردمانه و رساندن صدای خرد به اونها. 

- اما مگر رشدی به همین سادگی برات قصه می گه؟ نه! باید نبوغش رو در قصه گویی به رخت برسه و این کار رو اینجوری می کنه. نویسنده  می گه که این روایتی که داره برات می گه در واقع بازخوانی و شرح کتاب حماسی ایه که پامپاکامپانا به سانسکریت نوشته و جابجا جوری صحبت می کنه که انگار واقعا چنین کتابی هست و تو خواننده ی نادون هم  پا میشی اینترنت رو سرچ می کنه ببینیی این کتاب پامپاکاامپانا چی بوده که می بینی سرکار رفتی. همه چیز حاصل جادوی سلمانه. 

- جادوی کتاب همه جاش هست و نمی ذاره خسته شی. زمانی که امپراطوری که بر محور رواداری و دیگرپذیری پیش می رفته، در دوره ای که پامپاکامپانای خیالی ملکه ش بوده  تو در شهر هستی و همه ی این شکوه رو می ببنی اما وقتی تعصب به رهبری دینی  ویداساگر شهر رو تسخیر می کنه نویسنده ما رو به همراه پامپاکامپانی فراری از ملال این شهر به جنگل می بره  جایی که همراه دخترانش به یاری الهه ی جنگل ماجراهایی خواننده رو جذب می کنن تا زمانی که در قالب یک کلاغ به شهر برگرده و با جادوی نجواهاش دوباره  مردم رو بیدار کنه. دوره ای که دهه ها طول می کشه بدون اینکه خواننده رو خسته کنه. 

- خوب کتاب رو که تموم کردم مشغول جستجو شدم ببینم این ادمهای تو کتاب کین و لازم شد کلی درباره ی تاریخ امپراطوری ویجایانا کارا بخونم و تحقیق کنم. تصورش رو بکن من ایرانی تو کانادا داشتم با هیچان و لذت درباره ی تاریخ یه سلسله در هند می خوندم. منی که خیلی از تاریخ ایران رو هم هنوز نخوندم؟ مگر میشه کسی رو بهتر از این جادو کرد؟ می فهمی چی می گم؟ بعدش هم دوباره هوس رفتن به هند کردم! همونطور که وقتی کتاب خواستگار خوب  نوشته ی ویکرام ست رو خونده بودم. جادو یعنی این؟


این هم عکس Hampi واقعی:


Travel Guide: 9 things to do in the ancient city of Hampi India

Trust by Hernan Diaz

خوب این هم یکی دیگه از رمان های برنده ی پولیتزره. کتاب بدی نبود، به نظر میاد بعد تاریخی ش بیشتر باعث شده برای پولیتزر انتخاب بشه. به لحاظ ساختار داستانی هم بد نیست. در واقع ترکیبی از چهار بخشه که مثلا هر کدوم رو کسی متفاوت نوشته اما موضوع اصلی همه در واقع دو نفرن آندرو و زنش ملدرید یا بهتر بگم تاریخ Great Depression  دهه ی سی و نقش موثر فایننسیرهای قدرتمند.  


کتاب اول اسمش Bond هست و مثلا نویسنده ای به اسم Harold Vanner نوشته که به نظر میاد بهترین نوشته ی کتابه. هارولد ونر تو این کتاب بدون اینکه اسم واقعی رو ذکر کنه فایننسیر قدر قدرت یعنی Andrew Bevel  و زنش Mildred  رو نوشته. نقشش  در تغییرات اقتصادی دهه ی بیست و همینطور ماحرای بین اون و زنش و اینکه زنش چطور قربانی نگاه اقتصادیش و شخصیت نفوذناپذیرش شده. 


کتاب دوم اسمش My life هست و مثلا بیوگرافی َAndrew Bevel هست که یه جوری دفاعیه هست درباره ی  دو چیزی که متهم شده خصوصا در کتاب Bond. اینکه اون از زیر ریشه نیومده، بدبینی و نفرت جامعه بهش بی دلیله، و جیزهایی که درباره ی رفتارش با زنش گفته میشه درست نیست. این یکی کتاب با اینکه کوتاهه خوندنی و جذاب نیست اگر چه فصل هایی درباره ی رفتار اقتصادی اجتماعی داره که شنیدنی و جالبن.


کتاب سوم اسمش A Memoir هست که زن نویسنده ای به نام Ida Partenza نوشته که معلوم میشه تحت نظر Andrew کتاب My Life  رو به عنوان دفاعیه برای Andrew نوشته. Ida تو این کتاب به رابطه ی خودش و پدرش که یه آنارشیست مهاحر ایتالیایی (نقطه ی مقابل Andrew) بوده می پردازه  و اینکه چطور وارد کار برای Andrew شده. خوب این کتاب بد نیست، تقابل نگاه ها به پول خوب تصویر شده.


کتاب چهارم که در واقع ژورنال Midlred Bevel زن Andrew در دوره ی بیماری هست رو مثلا Ida منتشر کرده. همونطور که ida بارها گفته بود که Andrew سعیش اینه که از آیدا شخصیت زن ساده ای رو بسازه، این خاطرات نشون می ده زن پیچیده ای بوده و حتی اون بوده که راه این رو که بشه تو سهام پول در آورد رو به Andrew یاد داده و اون هم با تقلب تونسته همیشه پول پشت پول در بیاره.  


خوب با این که نویسنده هر چهار کتاب رو سعی کرده با سبکی متفاوت بنویسه دیگه یه کم ماجرا رو بی مزه کرده و غیر از کتاب اول بقیه واقعا خوندنی نیستن. اما کل بازی با نویسنده های مختلف خلاقانه س. کتاب اول نکات خوبی داره راجع به رشد هلن یا همون میلدرد و نوه رابطه ش با پدرش، بحث اختلال ها و بیماری های روانی و روش های خشن درمانی، خلاصه ای از تاریخ وال استریت در دهه های اول قرن بیستم تا Great Depression، واکنش مردم به صعود و سقوط سهام، روابط مادر هلن با اون و ....

واقعیت اینه که همین کتاب رو میشه خوند و راضی شد اما نویسنده راضی نمی شده و خواسته پیچ و تابش بده و خلاقیتی به خرج داده باشه. از کتاب دوم یه فصلش درباره ی تغییرات بازار هست که بدم نمی یاد یه بار دیگه گوش بدم. از کتاب سوم به جز رابطه ی Ida با پدرش، اندکی هم نظرات آنارشیستی پدرش در مقابل کاپیتالیسم بازار جالب بود اما میشد بدون اون هم بود. خاطرات Mildred  عملا  انگار تنظیم شده بود که به فضای فمیننیستی و زنانه تر ایجاد کنه و زن ها رو خوشحال کنه .  خصوصا آخر کتاب بودنش و اینکه تقریبا همه ی چیرهایی که می گفت به جز فرمول های بازار رو پیدا کردن چیزهایی بود که توقع داشتی باعث شده بود خیلی روش مکث نکنی. 

 

یه نکته درباره ی چهار کتاب رو نوشتن این بود که نهایتا معلوم می شد که نه کتاب اول اونجور که  َVanner می گفت کاملا غلط بوده و نه کاملا درست بوده. 


نگاه می کردم دلیل پولیتزر بردنش یکی نگاه تاریخیش به انباشت ثروت و کاپیتالیسم ، تعامل قدرت و پول، بو نقش قریب وده یکیش حلاقیت در ایجاد ساختاری داستانی پیجیده و develop کردن شخصیت ها بوده. یکی دیگه هم  پیچیدگی درک واقعیت بوده. 



 

بحران

خوب از وقتی چند تا کتاب درباره ی تغییرات آب و هوایی خونده بود به شدت نگران شده بود و مدام درباره ش ابراز نگرانی می کرد، ترس از اینکه دنیا داره به سمت نابودی پیش می ره و کسی براش کاری نمی کنه. کار به خونه ختم نشد و از معلمش شنیدم که تو مدرسه هم داره درباره ش صحبت می کنه. نگرانی ای که خشم همراهش بود، معلمش  (دینا) هم نشون می داد که قدری نگران این موضوعه. بهش گفتم نگران نباشه چون یه مدت دیگه احتمالا کتابی درباره ی چیزی دیگه می خونه و از اهمیت موضوع کاسته می شه براش. اینجوری البته پیش نرفت، یه بار که یه جعبه ی فکر کنم میوه تو خونه دید برش داشت و دیدم داره یه کارایی می کنه. گفت داره یه پوستر درست می کنه درباره ی بحران تغییرات آب و هوایی. کاری که یه هفته ای طول کشید با کلی کار دستی و نقاشی و فکت نویسی. یه روز معلمش خواست که پوسترش رو بفرستیم مدرسه که ارائه کنه. اون روز که ایمیل معلمش رو بعد از ارائه خوندم کلی ذوق کردم، اینکه بچه ها استقبال کرده بودن و این همه ازش سوال پرسیده بودن، اینکه معلمش کلی احساساتی شده بود و دلش غنج رفته بود برای کارش، اینکه با گرتا ثونبرگ مقایسه ش کرده بود تو کلاس و داستان اون رو براشون خونده بود ( نه اینکه بخوام دخترم مثل گرتا بشه، عصبانیتش و اینکه بازیچه یرسانه ها شده بود رو نتونستم هضم کنم. )  معلمش فکر می کرد ما راهنماییش کردیم که احساس و عصبانیتش رو از این طریق منتقل کنه. بهش گفتم که خیلی دوست داشتم اعتبار این کار رو بگیریم اما واقعیت اینه که ما تقریبا هیچ نقشی نداشتیم تو این موضوع و خودش راهش رو پیدا کرده بود. به خودشم گفتم، ببین خوب کاری که ارائه دادی خیلی با ارزشه اما چیزی که باعث شده خیلی بهت افتخار کنم اینه که ایده و شروع و انجامش رو خودت مستقل انجام دادی. همه ی این ها رو گفتم اما نباید فراموش کنم فقط کلاس دومه.


پ.ن. از اینکه کلمات انگلیسی استفاده می کنم راضی نیستم اما خوب گاهی مجبورم برای گفتن اتفاق هایی که اینجا می فته و ادا کردن مطلب استفاده کنم.برگشتم تو متن و چند کلمه رو فارسی کردم.  نمی دونم اونهایی که تو ایرانن چه حسی دارن از اتفاق فجیعی که برای زبان فارسی افتاده. تقریبا به لجن کشیده شده توسط آدمایی که به مبتذل شدن و به خاطر آدم حساب شدن یه زبون زنده ی دنیا رو به گند کشوند. 

James by Percival Everett

خوندن برنده های پولیتزر من رو به این کتاب کشوند و البته این بار ناامید شدم. کتاب از زبون Ji,m  شخصیت برده ی فراری داستان هاکلبری فین گفته می شه و کنار پولیتزر بردن، همین و البته یه مصاحبه ی نیویرکر با نویسندهhttps://podcasts.apple.com/us/podcast/percival-everetts-james-wins-a-pulitzer/id1050430296?i=1000708306188 باعث شد برم سمتش. 


قبلا این رو درباره ی پیکر فرهاد عباس معروفی هم نوشتمhttps://nightlyconsternation.blogsky.com/1391/01/20/post-1215/ که شوخی نیست بخوای دنباله ی شاهکارها رو بنویسی. اینجا هم (البته نه به اون شدت چرت نویسی معروفی) همین نظر رو دارم. به قولی میان ماه  من تا ماه گردون تفاوت ...

 

کتاب به هیچ وجه حسی شبیه کتاب های مارک تواین بهت نمی ده. کتاب به شدت باورناپذیر و شعاریه. اینکه برده ای یواشکی با سواد شده باشه رو شاید بشه باور کرد اما اینکه جان لاک و ولتر خونده و فهمیده باشه؟ کتاب سعی می کنه با فجایع برده داری آشنات کنه اما چرا از طریق بستن خودش به مارک تواین؟ اگر کتابی دیگه بدون وجود هاکلبری فین می نوشت کل موضوع تفاوتی می کرد؟ نه! به نظر می خواد یه جورایی برگرده و اینکه شخصیت جیم در آثار تواین مرکز توجه نبوده رو جبران کنه؟ اما چرا باید اینکار رو کرد؟ اینجوری باشه باید کنار هر کتابی ده تا کتاب دیگه هم نوشت! خوب البته هر کسی اختیار داره هر چیزی بنویسه اما این کتاب به هیچ طریقی نمی دونه شونه به شونه ی تام سایر و هاکلبری فین بزنه. چرا کتاب این همه محل توجه قرار گرفته؟ فکر نمی کنم به دلیل این باشه که خیلی خوبه، شاید بیشتر به دلیل این باشه که قراره گذشته رو جبران کنه، ستم های به سیاهان رو چه در عمل و چه در ادبیات. به هر حال نگاه من رو به انتخاب های پولیتزر تغییر داد، از این به بعد بیشتر انتقادی نگاهشون می کنم.


James (Pulitzer Prize Winner) by Percival Everett | Penguin Random House  Canada



یوگا

1 - یوگا خوبه، همونی که بهش نیاز دارم. یوگا خوبه. 


2 - خوشحالم که از جهالت و حماقت و حقارت کلاس گذاشتن و تجمل و مد دورم، بسی خرسندم!



نوار سبز

نوار سبز 


وقتی بچه رو می‌بری استخر برای شنا سه تا رنگ نوار هست: زیر 8 سال قرمز، بین 8 تا 10 زرد، و بالاتر سبز. قرمز یعنی والدین باید همراه بچه باشن، زرد یعنی بچه می تونه جلیقه‌ی نجات بپوشه و تنهایی بره اما در غیر این صورت باید همراهش باشی، و سبز یعنی خودش می‌تونه مستقل بره شنا. سوفی از اول ژانویه که هشت سالش تموم شد نوار زرد می‌ذاشت اما عملا براش فرقی نمی‌کرد با قرمز چون نمی‌خواد جلیقه بپوشه (شناش خوبه در حد سنش) و بنابراین من باید همراهش می‌بودم. 


البته یه تست شنا هست که اگر نوار زرد داشته باشی می تونی پیش غریق نجات بدی و وقتی پاس کنی می‌شه نوار سبز بگیری و آزادانه هر جا بری. 


چند هفته پیش تست رو داد اما چون یه شرطی رو که باید چونه‌ت رو بالای آب بگیری رعایت نکرد رد نشد. می تونست دوباره تست رو بیست دقیقه بعدش بده اما گفت نمی خواد بده، وقتی پرسیدم چرا؟ معلوم شد که می ترسه این بار هم  پاس نکنه و حس بدی بهش بده. بهش خیلی جدی گفتم که از این رفتارش خوشم نمیاد، گفتم مشکل این نیست که پاس نکنی مشکل اینه که سعی نکنی. در واقع وقتی واقعا باختی و برنده نشدی که از ترس شکست تلاش نکرده باشی. 


امروز تست رو داد و پاس کرد. بهش گفتم که حالا می تونه خودش هر جایی بخواد تنهایی بره. پرسید حتی رو دیوار سنگ نوردی تو قسمت عمیق؟ گفتم آره، این مرحله‌ی مهمیه تو بزرگ شدن و استقلالت! رفتم روی یه صندلی نشستم. با تردید شروع کرد به دور شدن. اول رفت قسمت کم عمق و مدام داشت من رو نگاه می کرد. من هم مدام با نگاهم دنبالش می کردم. یاد پرنده‌ای افتادم که تازه داره پرواز یاد می گیره و می‌ذارن مستقلا بره.  احساس غریبی بود! بعد رفت تو قسمت عمیق و من رفتم دورتر جایی که نتونه من رو ببینه نشستم تا بتونم با نگام دنبالش کنم.  به این فکر می کردم چند سال دیگه همینطور باید ببینمش که از خونه می‌ره و مستقل میشه و باید بدرقه‌ش کنم و دورادور هواش رو داشته باشم. 


موقع برگشتن از استخر بهش گفتم یادته صحبتی که با هم کردیم دفعه‌ی قبل که پاس نکرده بودی تست رو؟ چی گفتیم؟  گفتیم: «سعی می کنیم و شکست می‌خوریم، دوباره سعی می کنیم و شکست می خوریم، دوباره سعی و می کنیم و چی؟» گفت «بعدش موفق می‌شیم.» گفتم «شاید! شاید هم نه! اما اگر نشدیم ناامید نمی‌شیم، خجالت نمی کشیم، نمی ترسیم، دوباره تلاش می کنیم و شکست می خوریم، دوباره ....»


بهش گفتم: «این رو من هم خیلی ‌وقت‌ها یادم می‌ره که از ترس شکست نباید سعی کردن رو کنار گذاشت. اون موقع‌ها تو یادم بنداز!»

The Hamilton Affair by Elizabeth Cobbs

خوب این کتاب رو اتفاقی پیدا کردم  چون پرفروش ترین نیویورک تایمز بود و رمان تاریخی بود که مدتیه بهشون علاقمند شده بودم. وقتی شروع کردم به خوندن برام جذابتر شد علیرغم زبان قدیمی و سختش چون داشت درباره ی چیزهای مهمی به من می گفت که نمی دونستم مثل founding fathers  و تاریخ بردگی بعد از جنگ های استقلال آمریکا و البته موفق شده بود خیلی روان و جذاب بگه. کتاب سال 2016 و 2017 به عنوان بهترین کتاب سال شناخته شده بود و تلاشش این بود که الکساندر همیلتون (همونی که عکسش رو ده دلاریه) رو از اتهاماتی که بهش وارد آمده بود تبرئه کنه. سر فرصت بیشتر درباره ش همینجا می نویسم. خیلی هیجان زده م که مدتیه به اصل خویش (دنیای کتاب و مطالعه و تحقیق) برگشتم. مگه میشه تفریحی بیشتر از بیشتر دونستن و یادگرفتن داشت؟ یادمه تو همین بلاگ یه جایی نوشته بودم که اگر فقط و فقط یه دلیل برای زنده بودن وجود داشته باشه بیشتر دونستن و یادگرفتنه. اون لحطه ای که بگی چه جالب! این رو نمی دونستم!


United States ten-dollar bill - Wikipedia





The Hamilton Affair: A Novel : Cobbs, Elizabeth: Amazon.ca: Books



کامپیوتر

پریروز وقتی می خواست یه مساله ی سخت کتابش رو درباره ی دیاگرام ون حل کنه، حس کردن فرصتی پیش اومده با کارکرد کامپیوتر آشناش کنم. واقعیت اینه که از پارسال دنبال این فرصت بودم. به همین دلیل ازش خواستم مساله رو تو اکسل حل کنه. مساله درباره ی 35 شکل بود که باید خصوصیات هندسیشون رو تشخیص می دادی و بعد تو یه دیاگرام پیچیده ی ون واردشون می کردی. خیلی خوب از پسش بر اومد. قول دادم بهش گراف کشیدن رو یاد بدم. شاید امروز!



مرز

1. مرزی هست در تربیت بچه که نمی دونی کجاست و هر آن ممکنه ازش رد بشی. بدیش اینه که شاید تا سالها نفهمی از این مرز رد شدی. البته فهمیدنش هم کار هر کسی نیست. به هر حال هر پدر و مادری با عشق حداکثر تلاشش رو می کنه اما باید همش برگردیم رفتار خودمون رو بررسی و بازبینی کنیم.  


2. با ه صحبت می کنم که دو سالی هست از زنش جدا شده و میگه دکترا تشخیص دادن بچه شون ای دی اچ دی داره. می گم چرا توقع داری بچه ای که ترامایی تا این اندازه رو تجربه کرده بتونه رو چیزی تمرکز کنه؟ بهش می گم دکترا رو خدا ندونه. باید این مطبب رو براش بفرستم بخونه: https://www.newyorker.com/magazine/2024/05/13/why-were-turning-psychiatric-labels-into-identities


3. مدتهاست نظرم نسبت به کادر پزشکی و روانپزشکی کاملا انتقادیه. منظورم این نیست که بی تخصص یا بی تفاوت یا بدغرضن. منظورم اینه که انسان هستن، اطلاعات محدودی درباره ی بیمار دارن و البته چون آتوریتی (قدرت) دارن اکثرا رابطه ی دو طرفه ای  با بیمار برقرار نمی کنن. این نگاه از زمانی که مدتها با مامان بیمارستان بودم شروع شد وقتی اون همه اشتباهات پزشکی رو می دیدم و بعد با خوندن میشل فوکو مبنای تئوریکش برام ساخته شد. 

بی بی دوباره.... B.B. King

بی بی جون فدات بشم تو که منو کشتی بی بی جون 

بی نظیره، بی نظیر!