همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
نه چو مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
این شعر را از کجا آورده ای که به جان من آشناست؟ در این زمان؟ در این بهت؟
تو از تنهاییم نخواهی کاست، تو تنهاییم را کامل خواهی کرد همانگونه که خداوند تنهایی تو را.
من خدام رو خیلی دوست دارم چون خیلی دوستم داره. بده بستونه دیگه. البته بیشتر میده تا بستونه. می خواست نخواد خوب. خودکرده را تدبیر نیست.
منتظرم که بباری. دانهدانه، بهترین سلولهای تنم را دستچین کردهام و در چشمانم گرد آوردهام تا شاهد آن گاه باشند که قطره قطره از آسمان میباری، از درز در راه به خانهام میجویی، و به گودال بزرگ حیاط روانه می شوی تا در قامت برکهای آرام و عمیق بیاراییش.
و من تا آنگاه چشمانم را به زلالی زمزم نیز نخواهم شست.
کسی که از تنهایی فرار میکند از خویشتن فرار میکند. تنهایی توست، تویی که هستی، تویی که از خودت فرار نمیکنی، تویی که آنی شدهای که میبایست باشی. که دوست داشتهای باشی. تویی که تنهاییت را به گرانبهاترین بها هم نمیفروشی.
تنهایی مقدس است، زیباست، عمیق است، مهربان است، دوست داشتنی است.... بزرگ کسی باید باشد تا آنقدر بیرزد تا تنهاییت را به همنشینی اش بفروشی.
اگر از سفر دراز زندگی فقط همین را آموخته باشم، کافیم است.
با خیام هم می شود گریست. باور میکنی؟ حتی با این شعر هم می شود گریست:
وقتی که خوشبختی چه اهمیتی دارد که خسته باشی؟
نباید طوری باشی که از خوب بودنت لذّت ببری، باید انقده خوب بودن برات عادی باشه که وقتی حتّی یه ذرّه بدی از خودت متنفّر شی. منو ببین با کی از چی حرف میزنم! هاهاها!
از این به بعد خواب که ببینی باید بنشینم روبرویت، زُل بزنم به چشمانِ ترسیدهات و کلماتت را دانه به دانه ببلعم تا حتّی یکیشان هم به آسمان نپرد.
زمانی کتابها، زمانی هم فصلها، پاراگرافها، بعدش هم شد جملهها و حالا هم که این کلمهها هستند که ذهنِ به قولِ حضرتی 'غامضِ من' درگیرِ پیچ و تابشان میشود. اصلا نمیدانم این 'پیچ و تابِ' کذایی هست؟ یا به قولی این اندامِ ناسازگارِ کج و معوّجِ قلمِ بَدرنگِ ذهنِ 'نه-سادهیِ من' است - که همانطور که بیگودی، زلفِ سیاهِ تو را - آنقدر میپیچاندشان که میشود هرزهگردانه به سفرِ درازِ چینِشان رفت و هرگز بازنگشت.
شاید هم این همان دیوانگیِ تکراریست، که با فرآیندی شبیهِ آنفلوانزایِ خوکی، از فیزیکدانهای خودآزارِ تاریخِ فلسفه مثلِ ذیمقراطیس بزرگ، به این موجودیتِ الکی-خود-ساختهی 'ناخودآگاهِ جمعی'- که این روزها لقلقهی دهانِ بستهام شده است- به ارث رسیده است. مرضِ اینکه قیچیِ کُندِ ذهنِ بستهات را دستت بگیری و آنقدر همه چیز را ریزریز کنی که مُچ برایت نماند تا بعدش تفریحِ احمقِ دیگری این شود که همهی کورسویِ عینک تهاستکانیش را بگذارد سر این که تکّهها را با تُفِ لجنآلودش به هم بچسباند، تا دوبارهای را بسازد که اصلاً شاید نبوده، اصلاً شاید نیست.