مدتهاست به دایره فکر می کنم. میدانم همه به آن فکر میکنند. اما من مدتی است به اسپیرال هم فکر میکنم. میدام خیلیها به آن فکر نمیکنند. امّا این ترانه که حالا روز و شبِ من شده است برای من همهی اینهاست. میدانم خیلیها نمیفهمند چه میگویم، تعجب نمیکنم چون خودم هم نمیفهمم. فقط یک چیز را میفهمم، اینکه این ترانه مرا میگوید. منِ الان را و همین است که عاشقش شدهام. منِ خودپرست!
Round like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending on beginning
On an ever-spinning reel
Like a snowball down a mountain
Or a carnival balloon
Like a carousel that's turning
Running rings around the moon
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on its face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
Like a tunnel that you follow
To a tunnel of its own
Down a hollow to a cavern
Where the sun has never shone
Like a door that keeps revolving
In a half-forgotten dream
Or the ripples from a pebble
Someone tosses in a stream
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on its face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
Keys that jingle in your pocket
Words that jangle in your head
Why did summer go so quickly?
Was it something that I said?
Lovers walk along a shore
And leave their footprints in the sand
Was the sound of distant drumming
Just the fingers of your hand?
Pictures hanging in a hallway
Or the fragment of a song
Half-remembered names and faces
But to whom do they belong?
When you knew that it was over
Were you suddenly aware
That the autumn leaves were turning
To the color of her hair?
Like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending or beginning
On an ever-spinning reel
As the images unwind
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
پی کلمهای میگردم که جز «بخشش» باشد. «بخشش» کلمهای است که حسِّ حقیرانهی «بخشندگی» را زنده میکند. انداموارههای هیجانِ بیچارهای را قلقلک میدهد تا لذّتِ مفلسانهی «بخشنده بودن» را به ذهن کوچکش بچشاند.
کلمهای را میجویم که شاید شبیهِ «قسمت کردن» باشد، نه! نه به سادگیِ «قسمت کردن»! بلکه کلمهای که تجربهی نیازِ کُشندهی مستأصلانهای را ترجمه میکند که بهجانآمدهای به «قسمت کردنِ» خویش دارد. و هر چه میگردم این کلمه را کمتر مییابم. نه فقط در دنیایِ فراخِ زبانها، یا در نگاهِ ناهمگونِ آدمها، بلکه حتّی در ژرفایِ تاریکِ خویشتن.
این ننوشتن دردناک بود، زجرآور، مرگبار. شکنجهای بیرحمانه آنگونه که همیشه کابوسهایم نصیبم کردهاند. کابوسهایی که پر از ترس پایین رفتنند، پر از التهاب برنخاستن، پر از فریادهای استمدادی که از مرز حقیرِ گوشهایم پا را فراتر نخواهند گذاشت.
هفتهی سهمناکی بود، انگار که ساقیانه به پیالهای زهرم خوانده باشند و آنگاه دژخیمانه بر دهانم دست نهاده باشند تا استفراغهای مسمومم را تا گوشههای مغزم ببلعم.
یعنی دیگه نباید خودمو بنویسم؟ اینجوری زیر آوارِ کلمات خفه میشم.
نه! مینویسم. من همینی هستم که تو نوشتههامم، به همین سادگی، به همین پیچیدگی. به همین کوچیکی، به همین بزرگی.
من از اینکه منم شرمنده نیستم، خوشحالم.
ایران من با آدمهایش ، با حکومتش، با روشنفکرانش، با دژخیمانش، با مبارزانش، با شکنجه گرانش،
اما نه با کوههایش، با درختانشان، نه با رودهایش، با دشتهایش، بلکه با انسانهایش جایی است که دوست دارم در آن فریاد کنم:
ار دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
خواندنم فرق کرده و باید بیشتر فرق کند. خواندنم باید از پوسته بگذرد، گوشته را بچشد، هسته را دریابد، بیرونش بیاورد، قِلَش بدهد و خوب وراندازش کند تا ببیند چه شکل است و از چه ساخته شده. خواندنم باید هسته را بشکافد تا ببیند تخم این گیاه چه شکل است، چه رنگ است.
من هنوز نفهمیدم کثافت بودن خیلی سخته یا خیلی آسون؟ تو فهمیدی، نه؟ بهم بگو لطفا!
حالا شاید به مکاشفهای کاملتر از همیشه رسیده باشم که بارقهاش مجال چشمگشودن نمیدهد. به این مکاشفهی پست مدرن شخصی که «عشق دروغ نیست.» از همهی این راههای سخت گذشتهام که بفهمم که حداقل عشق من دروغ نیست. عشق من درونیترین، عمیقترین و پایدارترین و مقدسترین حسی بوده است که تا کنون تجربه کردهام. عشق من پاکترین، مهربانانهترین، و متعالیترین احساسی بوده است که میتوانستهام به کسی هدیه کنم. همین عشق بوده که توانسته این را بسازد که منم. منی که دوستش دارم چون مهربان است و حسّاس. منی که من بودنش را در دوست داشتن دیگران یافته است. منی که از من بودن خارج شده، حداقل کمی بالاتر رفته و از بالاتر نگاه میکند تا ببیند که چقدر خوب است یا چقدر بد است.
تعمیم مسخره است. اینکه بخواهم یا بخواهی این را به دیگران یا خودت تعمیم دهی احمقانه است. این فقط منم که این حس را دارم. اینکه دیگران همین حس را داشته باشند یا نه، مربوط به خودشان است. اینکه کسی این حس پاک را به کثافت عُرف فروخته مشکل خودش است. این دلیل نمیشود که من در عظیمترین مرحلهای که آدمی به آن میرسد شک کنم. اینکه کسی شهوت را به قول کسی «شکلاتپیچ» کرده باشد و به عنوان عشق به خودش و دیگری قالب کرده باشد مشکل خودش است یا اینکه کسی بیآلایشترین هدیهی دنیا را به ثمن بخس فروخته باشد باعث زیانکاری خودش است.
چرا باید حس خود را به دیگری تعمیم دهم یا اجازه دهم کسی حسش را به من تعمیم دهد؟