وحشی

این رو که خوندم بی‌اختیار وسط آفیس زدم زیر گریه.

بس

خدایا! دیگه بسّه! بسّه! بسّه! بسّه! بسّه! خسته شدم!

درد مردی

حالا خوب می‌فهمم چرا کوه این بار را نکشید، درد زیاد است، مرد بودن سخت است، کدام کوه را چنین توانی است؟ تو بگو!

کاش

 کاش باد می ‌آمد و مرا با خود می‌برد.

انکار

آنگاه عیسی بدیشان گفت «همهُ شما دربارۀ من لغزش می خورید.» ....پطرس  در جواب وی گفت «هر گاه همه دربارۀ تو لغزش خورند، من هرگز نخورم.» عیسی به وی گفت «هر آینه به تو می گویم که در همین شب قبل از بانگ زدن خروس، سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد.» پطرس به وی گفت «هر گاه مردنم با تو لازم شود، هرگز تو را انکار نکنم،» و سایر شاگردان نیز همچنان گفتند ...

اما پطرس در ایوان نشسته بود که نا گاه کنیزکی نزد وی آمده گفت «با عیسی جلیلی بودی.»  او روبروی همه انکار نموده گفت «نمی دانم چه می گویی ....» باز قسم خورده انکار نمود که این مرد را نمی شناسم .... پس آغاز لعن کردن و قسم خوردن نمود که این شخص را نمی شناسم.

متی ۲۶  

 

خرابتر!

خبرت خرابتر کرد جراحت جُدایی

چو خیالِ آبِ روشن که به تشنگان نُمایی

درد

گاهی درد تا آن اندازه‌ است که هر آن منتظر انفجارم.

زندگی

تمام نمی شود لامصّب!

تناقض

چیزی بدتر از این نیست که تمام وجودت طوفانی از گفتن و نوشتن را در خود حمل کند و حرفی برای گفتن و نوشتن نداشته باشی.