-
همهی عمرِ سراجالدّینِ مدرّس
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 01:40
اکنون همهی عمرِ سراجالدّینِ مدرّس در این مانده است که «آن حوضِ چهار در چهار پلید شد.»
-
ما سخن گوییم که جُنَید و ابایزید و سخنِ ایشان سرد شود بر دل
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 01:39
آخر سخن همه از جُنَید گویند و ازابایزید، ما سخن گوییم که جُنَید و ابایزید و سخنِ ایشان سرد شود بر دل و بارِد نماید. چنان که کسی نبات - که خلاصهی شکر است و صافِ شکر است - بخورد، مزّهی دوشاب ترش بیفتد: «کاشکی دوشاب شیرین بودی! آن دوشابِ بَعلبَکی سخت خوب باشد که به انگشت بگیری، اوقیهای برآید.»
-
آخر خران جدااند، آدمیان جدا.
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 01:35
ده بارم کنار گیرد، تا من یک بار کنار گیرم یا نه، ده بار مُجامعت طلبد، تا من یک بار التفات کنم یا نه. آخر خران جدااند، آدمیان جدا. آن در روی افتادن در خراباتها باشد، آن پیشِ خران باشد. آدمیان را با خران چه نسبت؟ آخر، فرقی بباید. تا او راضی نباشد و خوشدل نباشد، آن معامله هرگز مقدور نشود.
-
در غَضَبِ من چرا میباشی؟ در غَضَبَم چرا میآیی؟
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 01:32
آنچه میگویم دریاب! میاندیشم از تقصیر، غَضَبَم میآید. در غَضَبِ من چرا میباشی؟ در غَضَبَم چرا میآیی؟ من سخت متواضع باشم با نیازمندانِ صادق، امّا سخت با نخوت و متکبّر باشم با دگران.
-
حاشا - شهاب چون کافر باشد؟ چون نورانیست.
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 01:30
آن شهابِ مقتول را آشکارا «کافر» میگفتند آن سگان. گفتم «حاشا - شهاب چون کافر باشد؟ چون نورانیست.» آری - پیشِ شمس، شهاب کافر باشد. چون درآید به خدمتِ شمس، بدر شود، کامل گردد.
-
رسوام کردی. نه اندرون رها کردی، نه بیرون.
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 01:28
اندرونِ محمود همه اَیاز است، اندرونِ ایاز همه محمود. نامیست که دو افتاده است. سخن آن است که نظر در اندرونِ ایشان کنی. گفت «نظر کردن سخن باشد؟ هیچکس گفته باشد که نظر سخن باشد؟» گفتم «آری - مُرید اوست و مُراد این است. مُرادِ محض است.» گفت «با تو فایده نیست. رسوام کردی. نه اندرون رها کردی، نه بیرون.»
-
کسی نیست که با او نَفَسی بی رویپوش توان زد
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 01:24
این نیز همان رویپوش است - که گفت «کفر پوششِ ایمان است.» آری - چون کسی نیست که با او نَفَسی بی رویپوش توان زد.
-
گنجشک های من
یکشنبه 30 آبانماه سال 1389 19:21
وقتی می بینمشان پر از ذوق می شوم. می دانستهام میآمدهاند. دیروز که نگاه کردم دیدم دانهها را دور بشقاب روی چاپایه ریختهاند ولی تا خودشان را - که الان که روی مبل دراز کشیده ام می بینم - ندیدم دلم آرام نگرفت. پس اینکه مجبور شدهام چارپایه را نزدیک پنجره بیاورم تا بتوانم بدون تحمل سرمای وحشتناک ظرفشان را پر از دانه...
-
ابران من
یکشنبه 30 آبانماه سال 1389 19:03
ایران من با آدمهایش ، با حکومتش، با روشنفکرانش، با دژخیمانش، با مبارزانش، با شکنجه گرانش، اما نه با کوههایش، با درختانشان، نه با رودهایش، با دشتهایش، بلکه با انسانهایش جایی است که دوست دارم در آن فریاد کنم: ار دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
-
چرا پنهان کنم و نفاق؟ من نیکم. من سَلیم بودهام.
یکشنبه 30 آبانماه سال 1389 07:20
بندهای از بندگان حقّی. چرا پنهان کنم و نفاق؟ من نیکم. من سَلیم بودهام و بر نفسِ خود حاکم و امین و به چنین چیزها هیچ میلی نه. چنان که مدّتی بودم. و ارز روم - که زاهدانِ صدساله آنجا روند، از راه بروند - من چنان معصوم بودم که آن کودک نیز که تعلیمش میکردم، چو صدهزار نگار، از عصمتِ من عاجز شد. خود را روزی عمداً بر من...
-
امروزِ من
یکشنبه 30 آبانماه سال 1389 07:07
از اون حالایِ بدِ بدِ بدِ بدِ ....
-
Alors on danse - Stromae
شنبه 29 آبانماه سال 1389 19:02
-
The Crucible - Greystone Theatre
شنبه 29 آبانماه سال 1389 12:00
امروز بعد از دو سه ماه رفتیم و یه تئاتر درست و حسابی رو تماشا کردیم. ، ، The Crucible اثر بسیار زیبایی از آرتور میلره که به نحو بسیار عالی تو تئاتر دانشگاه اجرا شده بود. صحنه آرایی و دکور حرف نداشت، بازی ها خیلی خوب بود، نور، صدا ... خوشمان آمد. من رو یاد دهه ی شصت خودمون انداخت، بعد که فهمیدم میلر اون رو در نقد دوره...
-
The Decalouge - IX
شنبه 29 آبانماه سال 1389 11:29
Cinematography Decalogue I I am the Lord thy God; thou shalt have no other gods before me Henryk Baranowski Wojciech Klata Maja Komorowska Wieslaw Zdort Decalogue II Thou shalt not take the name of the Lord thy God in vain Krystyna Janda Aleksander Bardini Olgierd Lukaszewicz Edward Klosinski Decalogue III Remember...
-
روز جهانی توالت
شنبه 29 آبانماه سال 1389 05:13
امروز یعنی ۱۹ نوامبر روز جهانی توالت بود. توالت همیشه منشا خنده برای ما بوده ولی نداشتن توالت بهداشتی و مناسب منشا بسیاری بیماری ها و مشکلات بوده. این جملهی مهاتما گاندی بزرگ واسه من هم جالب بود: The cause of many of our diseases is the condition of our Lavatories and our habit of dispersing excreta anywhere and...
-
من اگر نفاق توانستمی کردن، مرا در زَر گرفتندی.
شنبه 29 آبانماه سال 1389 05:01
مولانا را اگر حُکم کنم، فرزندانِ خود را از شهر براند. من اگر نفاق توانستمی کردن، مرا در زَر گرفتندی. من «صدرِ اسلام» مولانا را گویم، کسی دیگر را نگویم. و اگر قاضی را توانستمی گفتن، صد مُراعات کردی. و اکنون نیز اگر نفاق بکنم، مرا البتّ از جایی پیدا کند. اگر هر روز صد دینار به من دهد مولانا، هنوز بر کِرا نیست این همه...
-
از نور است و از پرتوِ او - که سخن از من میزاید
شنبه 29 آبانماه سال 1389 04:56
او را چیزی افتاده است، از نور است و از پرتوِ او - که سخن از من میزاید موافقِ حال: که دو مجلّد همچنین نوشته است.
-
من مُفاخرت نمیکنم. من ره مینمایم
شنبه 29 آبانماه سال 1389 04:51
مطرب را گفتند «چه ناز میکنی؟ دو بهره تو خواهی شنیدن.» «از نیازِ فلانکس یاد میکردم که چنین نیاز مینمود.» - یعنی شما نیز چنان کنید! آن یکی در اندرونِ دل انکار میکرد که «این چه باشد که به این کسی مُفاخرت کند که فلانکس چنین خدمت کرد و نیاز نمود؟» من مُفاخرت نمیکنم. من ره مینمایم - که رهِ نیاز است و شه پُرنیاز است.
-
صحبتِ اهلَ دنیا آتش است.
شنبه 29 آبانماه سال 1389 04:48
صحبتِ اهلَ دنیا آتش است. ابراهیمی باید که او را آتش نسوزد. نمرود آتشی برکرد از بیرون، ابراهیم نیز آتشی برکرد. تا ببینی آتش که را میسوزد. «ای نمرود، تو نتیجهی قهری، من نتیجهی رحمت. تا ببینم که میسوزد آخر.» قِدَمِ رحمت چنین باشد که قهر را قهر کند. پس رحمت قهرِ قهر آمد. گفت «قِدَمِ رحمت چنین باشد؟» آری دوستان را...
-
من با آن گوهرِ لایَزالی تَفس کردم و تُندی و گرم شدم.
شنبه 29 آبانماه سال 1389 04:40
من با آن گوهرِ بزرگِ ابدیِ لایَزالی تَفس کردم و تُندی و گرم شدم. آن گوهر حِلم و نرمی آغاز کرد. گفت «چنان کنم که تو خواهی.» چون امکان یافتم، آغاز کردم که «مرا از آن فلان گوهر میباید - خواهم که او را قبول کنی و دور نیندازی!» او گرمی و تندی آغاز کرد. من حِلم و نرمی آغاز کردم - که او چون گرمیِ من میکشد، حِلم پیش...
-
برون روم، یاران هستند که ما را آرزو برند
جمعه 28 آبانماه سال 1389 20:47
برون روم، یاران هستند که ما را آرزو برند - درویشان و عزیزان، هنوز تو ایشان را ندیدهای. راستی - تا ایشان را زیارت کنیم! از اینجا سخن گشاید، دری باز شود. آن چه مراست از مولانا، مرا و سه کسِ دیگر را بس است. بر تقدیر که از نزدِ مولانا نباشد. دوستان هستند که بگویند که «چون از خدمتِ مولانا دوری، برِ ما باش!» الّا این جهتِ...
-
گرسنگی کشیده باشی و ...
جمعه 28 آبانماه سال 1389 20:42
گرسنگی کشیده باشی و صفا یافته و آینه صافی کرده، پیشِ دوستان بداری، خود را ببینند. امّا آینه را آلوده و زنگ به او آورده پیشِ روی دوستان بداری تا چه شود؟
-
مُتابعت در پیشِ او ایستاده است، نمیبیند.
جمعه 28 آبانماه سال 1389 20:35
شرحَ مُتابعت میگویم، نمیداند. با خود میگوید «عَجَب - این مُتابعت چه باشد؟» مُتابعت در پیشِ او ایستاده است باز میافتد پیشِ او، مُتابعت را نمیبیند. موسا نبی بود. (فرق خود نمیپرسم میانِ نبی و رسول - غیرِ آن فرق که اهلِ صورت گفتهاند که «رسول آن است که کتاب دارد.» - و فرقِ میانِ رسول و اولُوالعَزم نمیپرسم که اهلِ...
-
شیرِ او خورد، خویِ او گرفت.
جمعه 28 آبانماه سال 1389 20:29
برّهی یکروزه مادر را میشناسد، در پستانِ او میافتد، زیرا اوّل ذوقِ شیرِ او یافته. امّا آن را که مادر مُرده باشد، سگی در محلّه شیرده است، آوردند، شیرِ او خورد، خویِ او گرفت. آدمی شیر از سینه خورَد، چهارپا از میانِ پا خورَد. آن که از میانِ پا شیر خورَد، چنین باشد. آنچه گفتم که مادرش مُرده است، به عکس است: مادر نمُرده...
-
خداپرستی آن است که خودپرستی رها کنی.
جمعه 28 آبانماه سال 1389 20:27
باید که به خدای بازگردد، چشم باز کند، گوش باز کند و با مردانِ خدای روی آرد، خودپرستی رها کند - که خداپرستی آن است که خودپرستی رها کنی.
-
آن چه آدمی میداند که طاقت دارد؟
جمعه 28 آبانماه سال 1389 20:26
آن چه آدمی میداند -لااِلهَالَّاالله - که طاقت دارد؟ چه میبیند آدمی؟ از ضرورت، «زُلف» میگوید و «خال» میگوید. تشبیهیست. و اگر نه، آنجا کجا زُلف است و خال است؟
-
غم و شادی
جمعه 28 آبانماه سال 1389 20:23
اصلِ خود را رها کرده و خوار کرده، از بهرِ اِعزازِ فرعی که هرگز عزیز نخواهد شدن. گوسفند سرِ خود میبیند که دو لَکیس میارزد و دُنبهی خویش نمیبیند، پَسَش انداخته است. اصل آن است. شادی را رها کرده، غم را میپرستند. این وجود که به او مغروری، همه غم است. «تو این ساعت غمگینی؟» گفت «نیستم.» گفت «ما غم این میخواهیم که شاد...
-
نیک سپیدرو شدم
جمعه 28 آبانماه سال 1389 20:16
قدرِ درویش را ندانستند، بهانه آوردند که «اگر او را نمیآزردیم، فتنه میشد.» برای فاسقی، تا سیه رو نشود، صالحی بیگناه را برون کردند. لاجَرَم، نیک سپیدرو شدم، نیکنام شدم.
-
Christian Bok
دوشنبه 24 آبانماه سال 1389 21:13
این اولین بار بود که با شعر صوتی یا Sound Poetry آشنا می شدم، یه جورایی شب شعر باحالی بود.
-
دزدی
یکشنبه 23 آبانماه سال 1389 21:30
نصف شبه و دارم از دانشگاه میرم خونه. برای اینکه از سر پل بپیچم تو خیابون هشتم مجبورم پشته چراغ قرمز بمونم. تو تا جوون مست مست دارن میان. یکیشون زیر بغل اون یکی رو گرفته که نیفته. دلم می خواد واسشون کاری کنم. میگم می خواید برسونمتون خونه؟ ذوق رده می پرن تو ماشین. می گم کجا؟ میگن استون بریج. دوره ولی دوست دارم...