-
Decalogue VI and VII
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1389 20:20
Episode Commandment Cast Cinematography Decalogue I I am the Lord thy God; thou shalt have no other gods before me Henryk Baranowski Wojciech Klata Maja Komorowska Wieslaw Zdort Decalogue II Thou shalt not take the name of the Lord thy God in vain Krystyna Janda Aleksander Bardini Olgierd Lukaszewicz Edward Klosinski...
-
Arms and the Man - George Bernard Shaw
چهارشنبه 12 آبانماه سال 1389 20:53
نمایشنامه ی کمیک باحالی بود که ایدهآلیسم و قهرمانپروری و جنگ رو به زیبایی به تمسخر گرفته بود. Louka - maid : You have the soul of a servant, Nicola. Nicola : Yes. That's the secret of success in service. Share this quote Sergius : Louka, do you know what the higher love is? Louka - maid : No, sir. Sergius : Very...
-
The Decalogue IV and V
سهشنبه 11 آبانماه سال 1389 19:47
دیشب بالاخره رفتم و همراه علی دو قسمت از ده فرمان کیشلوفسکی رو دیدم. از آن پس به صورت رسمی معزم گیرپاژ کرده است. Episode Commandment Cast Cinematography Decalogue I I am the Lord thy God; thou shalt have no other gods before me Henryk Baranowski Wojciech Klata Maja Komorowska Wieslaw Zdort Decalogue II Thou shalt not...
-
Myers Briggs test results
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 11:46
ntroverted (I) 54% Extroverted (E) 46% Intuitive (N) 73% Sensing (S) 27% Feeling (F) 60% Thinking (T) 40% Perceiving (P) 91% Judging (J) 9%
-
Papiroflexia
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 08:34
-
بیشرفی مرز نمیشناسد
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 07:27
مدتهاست ماجرای عمر خضر را اینجا دنبال میکنم. نتیجهی نهایی اینکه فرق نمیکند لیبرال باشند یا محافظهکار، آمریکا باشد یا کانادا، همه آنقدر بیشرف و کثافت هستند که بچهی پانزدهسالهای را که به زور پدرش به نیرد آورده شده نه سال در زندان نظامی نگه دارند، شکنجهاش کنند تا وادار به اعتراف علیه خودش شود و چهل سال حبس...
-
The Enemy of the People - Henric Ibsen
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 00:26
این اوّلین نمایشی بود که از ایبسن گوش میدادم. اجرا بسیار زیبا بود. باید بشینم و فیلمش رو هم ببینم. تحصین کردنی و زیبا بود. به ظرافت همراه با قهرمان قصّه ما رو با فساد و زوالی که سرتاپای جامعهی اطرافمون رو گرفته آشنا میکرد. حملهای بزرگ به دموکراسی. A community is like a ship; everyone ought to be prepared to take...
-
اگر اندکی مُخَبَّط شود، لازم نیست
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 00:18
اگر اندکی از آنچه با خود قرار داده باشی مُخَبَّط شود، لازم نیست که همیشه خَبط کنی. یکی در تاریکی خواهد که از میانِ جمع بیرون آید. اکنون، پایش بر کفشِ دیگری افتاد، شکسته شد گوشهی کفش. لازم نیست که «آن کفش را ببرم - که خَبط کردم.» و عُذر ظاهر است - اگر چه تاریک است: کفشِ خود هر کسی میباید که نگاه دارند.
-
همه نظرشان به دنیاست.
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 00:14
میگوید «ولیِّ مُفرد است.» همه نظرشان به دنیاست. یعنی با او کسان نمیروند پس و پیش: چنان که در پادشاه به خواری نگرند که یکسواره است و در عَسَسباشی به تعظیم نگرند که چوبها پس و پیشِ او میبرند.
-
از مُتابعتِ موسا اندکی مزّه یافتند، آن را گرفتند.
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 00:11
گفت «اگر خار بودند، آتش در ایشان میبایست زدن.» کفتم «مُتابعتِ نوح بودی، نه مُتابعتِ مصطفا.» این چلّهداران مُتابعِ نئسا شدند، چو از مُتابعتِ محمّد مزّه نیافتند. حاشا - بل که مُتابعتِ محمّد به شرط نکردند. از مُتابعتِ موسا اندکی مزّه یافتند، آن را گرفتند.
-
تو با این فقر چه میخواهی که آن را واپَس میاندازی از شیخی؟
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 00:09
گفت که «فقر است و بالایِ فقر، شیخی. و بالایِ شیخی، قُطبی. و بالایِ قطبی، فلان چیز.» خواستم گفتن که «تو این فقر را به هیچ بازآوردی. این فقیر را از این شیوخِ بیخبر واپَستر کردی. تو با این فقر چه میخواهی که آن را واپَس میاندازی از شیخی؟» امّا هیچ نگفتم. جوابِ او سکوت بود.
-
اگر مرا از بهرِ او دوست داری مرا خوشتر آید
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 00:05
او میگوید مولانا را که «من تو را دوست میدارم و دیگران را از بهرِ تو دوست دارم.» بگو که «اگر این غیر، مولانا شمسالدّین تبریزی را میگویی، اگر مرا از بهرِ او دوست داری فاضلتر باشد و مرا خوشتر آید از آن که او را از بهرِ ما دوست داری.»
-
به آن چیزِ اندک چندان اُنس داریم که به تو نمیتوانیم پرداختن.
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 00:02
میگوید «خدای مرا چیزی عظیم بخشیده است و از خدای چیزی بزرگ یافتهام که بر آن واقف نشدهاند اوّلیان و آخریان.» ما میگوییم «خدای مرا چیزی اندک بخشیده است و به آن چیزِ اندک چندان اُنس داریم که به تو نمیتوانیم پرداختن. تو میگویی مرا چیزی عطیم داده است و بر آن بُرهان نمینمایی و من میگویم مرا چیزی اندک داده است و...
-
میگوید «مسلمانی میباید! مسلمانی!»
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 23:59
میگوید «مسلمانی میباید! مسلمانی!» از مسلمانی او را خود خبر نیست و نه از صورتِ مسلمانی. میگوید که سخنِ فلان تند است. ماهی و دو ماهِ پیاپی، به صِدق، آن سخن را استماع کند، بوی نَبَرد - خاصه که سرسری.
-
« به تدریج نیک شوم،» عین طلبِ فراق است.
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 23:56
آنچه گوید نفس که به «تدریج مسلمان شوم، نیک شوم،» عینِ مَکر است و عینِ طلبِ فراق است. ضعیف شده و چارهای دگرش نیست، مُداهنه آغاز کرده است.
-
مرا اِعراب باید تا فهم کنم
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 23:54
راست، این خط برای دانشمندِ اهل نویسند. مرا اِعراب باید تا فهم کنم - بی اِعراب نتوانم فهم کردن.
-
اگر جهت مولانا نبودی، البتّه نیامدمی.
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 23:53
اگر جهت مولانا نبودی، من از حَلَب نخواستم بازگردیدن. اگر خبر آوردندی که «پدرت از گور برخاست و به مَلَطیه آمد که بیا تا مرا ببینی، بعد از آن برویم به دمشق،» البتّه نیامدمی.
-
این سخن را به گوشِ دگر شنو!
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 23:50
گفتمش «این سخن را به گوشِ دگر شنو! به آن گوش مشنو که سخنِ مشایخ شنیدهای!» آنجا که این سخن است، چه جایِ ابایزید و «سُبحانی»؟
-
عرصهی معنی بس فراخ است. عرصهی سخن بس تنگ است.
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 23:49
این که میگفت «عرصهی سخن بس فراخ است،» خواستم جوابش گفتن که «بل که عرصهی معنی بس فراخ است. عرصهی سخن بس تنگ است.» الّا با او نفاق میکردم. با آن که او کوهی بود، نفاق را نیز بداند.
-
اگر صدبار بگویم، هر باری معنیِ دیگر فهم شود
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 23:46
حقیقتِ این سخن به ایشان نرسید، الّا معنیای به ایشان رسید که رنگشان دگر شد، تغیّرِ آدمی را سببی باشد. هراینه از بهرِ تفهیمشان سخن مکرّر میکردم، طعن میزدند که «از بیمایگی، سخن مکرّر میکند.» گفتم «بیمایگی شماست. این سخنِ من نیک است و مشکل. اگر صدبار بگویم، هر باری معنیِ دیگر فهم شود و آن معنیِ اصل همچنان بکر باشد.»
-
این استغفارکِ رسمی اعتباری ندارد
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 07:05
کسی با شما سخنِ درویشان گوید، به اعتقاد بشنوید، به نوعهای دیگر مشنوید! چون شنیدید مُنکِر مشوید! و چون شدید، این استغفارکِ رسمی اعتباری ندارد - که هزار حَدَث بکنند، شکم پیش آرند که «رَبَّنا ظَلَمنا - استغفارک کردیم.» نه - آن را حامی و مُعین بباید.
-
امّا دنیاوی
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 07:04
امّا دنیاوی: مولانا میداند که در این شهر بزرگی هست که در آرزویِ دیدنِ ماست که هم امروز تا شب اگر بر او حُکم کنم، چندان زَز از او به من برسد که توانگرترینِ شما راست که در این مجلس نشستهاید. اکنون، چون طمعِ علم نباشد و طمعِ معرفت نه و طمعِ دنیاوی نه، هر چه بر شما فرض کنم جهتِ مصلحتِ شما باشد.
-
پرسیدند جهتِ ما که «او فقیه است یا فقیر؟»
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 06:59
آخر در این یاران مرا هیچ طمعی نیست. اوّلاً علم نیاموزم از شما. بل که آنوقت سخنِ مرا دریابید که نیکنیک خود را حاضر کنید به نیاز و خود را از معرفتِ خود خالی کنید. (هم، سخنِ مرا درنیافته باشید.) چنان که آن فلان دوستِ مرا پرسیدند جهتِ ما که «او فقیه است یا فقیر؟» گفت «هم فقیه، هم فقیر.» گفت «پس چگونه است که همه سخن از...
-
این خوکخانه نیست که هر وقت که بخواهد کسی به اندک ندامتی درآید
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 06:53
چنان که امروز، مولانا یاران را نصیحت کرد و صفتِ ما بگفت با ایشان. یاران را رِقّتی آمد. مولانا فرمود که «به اندک بیمُرادیای و جفایی که از خداوند شمسالدّین تبریزی ببینید، این پندِ من و رِقّتِ شما پوشیده خواهد شدن بر شما و گرگِ شیطان باز برف خواهد برافشاندن در چشمِ وقتِ شما.» یاران با خود گفتند که «نه - برویم به...
-
از محو به وجود میآمدم.
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 06:41
به عالَمِ دل بَرَند آن کس را که سِرّی دارد، مست کنند تا در مستی آن سِر را بگوید. و لیکن باید که شنونده بشناسد که در میانِ این سخن، سِر کدام است. چیزکها بود که نگفته بود هیچ. در میانِ این سخنها گفته شد، امّا باز پوشیده شد. مگر مولانا چون بنویسد، به نورِ خدا، چیزی بیابد یا نیابد. تا مطالعه کنم. خود بینی که میاندیشیدم...
-
هر که خواهد سخنِ من شنود، در اندرونِ من درآید.
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 06:36
ای خواجه، دروغ بود. دروغ گفتیم و غلط میگوییم. سخن در اندرون من است. هر که خواهد سخنِ من شنود، در اندرونِ من درآید.
-
سخن بر من فرو میریخت. مغلوب میشدم.
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 06:34
«ابلیس بهانهای، آدم نشانهای. ابلیس ظلمتی، آدم نوری. ابلیس سُفلا، آدم عُلوا -» بر این منوال میگفتم دی با خود و گِردِ خَندَق میگشتم. سخن بر من فرو میریخت. مغلوب میشدم. زیرِ سخن میایستادم از غایتِ مغلوبی. گفتم «چه کنم اگر بر منبر سخن بر من چنین غلبه کند؟ من بر منبر نمیروم.»
-
اُمّی و عامی
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 06:31
«اُمّی» دگر باشد، «عامی» دگر. آن «عامی» خود کور باشد. و «اُمّی» نانبیسنده باشد.
-
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
جمعه 7 آبانماه سال 1389 21:16
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمهای از نفحات نفس یار بیار به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده خونبار...
-
تو از خورشید ها آمده ای
جمعه 7 آبانماه سال 1389 20:49
چراغی به دستم، چراغی در برابرم: من به جنگ سیاهی می روم. گهوارههای خستگی از کشاکش رفت و آمدها باز ایستاده اند، و خورشیدی از اعماق کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند. فریادهایِ عاصیِ آذرخش - هنگامی که تگرگ در بطنِ بیقرار ابر نطفه می بندد. و درد خاموشوارِ تاک - هنگامی که غورهی خرد در انتهایِ شاخسارِ طولانیِ پیچپیچ...