-
مولانا و شاملو
یکشنبه 23 آبانماه سال 1389 19:22
-
وبلاگ انگلیسی
جمعه 21 آبانماه سال 1389 23:22
بالاخره وبلاگ انگلیسی من . امیدوارم این دفعه عمر طولانیای داشته باشه.
-
مردی باید اصلاحِ چنین قوم را قاهر و سرتیز
جمعه 21 آبانماه سال 1389 21:08
مردی باید اصلاحِ چنین قوم را و چنین امّت را قاهر و سرتیز - همچون محمّد و همچون علی که شمشیرزن بود.
-
آن که همه لطف باشد ناقص است.
جمعه 21 آبانماه سال 1389 21:05
مبالغه میکنند که فلان کس «همه لطف است، لطفِ محض است.» پندارند که کمال در آن است. نیست. آن که همه لطف باشد ناقص است. هرگز روا نباشد بر خدا این صفت که همه لطفِ محض باشد. سَلب کنی صفتِ قهرِ را؟ بل که هم لطف میباید و هم قهر - لیکن به موضعِ خویش. نادانان را هم قهر و لطف باشد، الّا به غیرِ موضع - از سرِ هوا و جهل.
-
خاصّانِ خدا آنانند که کرامتهای ایشان پنهان است،
جمعه 21 آبانماه سال 1389 21:02
اغلبِ خاصّانِ خدا آنانند که کرامتهای ایشان پنهان است، بر هر کسی آشکارا نشود - چنان که ایشان پنهانند، چیزهاست نمییارم گفتن، ثُلثی گفته شد.
-
در بازار چنان نشستهای، گویی بازار بخواهی سوختن.
جمعه 21 آبانماه سال 1389 20:56
گفت «در بازار چنان نشستهای، گویی بازار بخواهی سوختن.» گفتم «آخر، ای نادان، در عینِ سوختنی میسوزی. این باشد سوختن که میسوزی. تا هیچ نمانی.» آری - قوی اولیا را هست که آتشِ ظاهر اندر افتند و نسوزند. قومی پنهانند - همه چیزهای ایشان پنهان.
-
اغلبِ این شیوخ راهزنانِ دینِ محمّد بودند
جمعه 21 آبانماه سال 1389 20:54
اغلبِ این شیوخ راهزنانِ دینِ محمّد بودند. همه موشانِ خانهی دینِ محمّد، خرابکنندگان بودند. امّا گربگانند خدای را از بندگانِ عزیز که پاککنندگانِ موشانند. صدهزار موش گِرد آیند، زَهره ندارند که در گربه بنگرند. زیرا که هیبتِ گربه نگذارد که ایشان جمع باشند و گربه جمع است در نَفسِ خویش. و اگر جمع بودندی همهی موشان، هم...
-
ظواهرِ تکلیفات از کجا و عبادت از کجا؟
جمعه 21 آبانماه سال 1389 20:50
طاعت و عملِ رسول استغراق بود در خود - که عمل عملِ دل است و خدمت خدمتِ دل است و بندگی بندگیِ دل است. و آن استغراق است در معبودِ خود. امّا چون دانست که هر کس را به آن عملِ حقیقی راه نباشد و کم کسی را آن استغراق مُسلّم شود، ایشان را این پنج نماز و سی روز روزه و مناسکِ حج فرمود تا محروم نباشند و از دگران مُمتاز باشند و...
-
نه کُفرم ماند و نه ایمان.
جمعه 21 آبانماه سال 1389 20:45
آن یکی میگفت به خدمتِ شیخ که «نه کُفرم ماند و نه ایمان. تا به خدمتِ تو آمدهام، نه جهودی، مه ترسایی، نه عقیدهی پدر و مادر.» آری - هر چند بازرود در خود که «عقیدهی پدرم چه بود و ملّتِ مادرم چه بود،» نیابد. هر چند گوید «آخر، بنگرم پیش از این من بر چه اعتقاد بودم، اندک اندک به آن اعتقادِ اوّلین بازگردم - که این راه سخت...
-
خُسبیدنِ چشم و دل
جمعه 21 آبانماه سال 1389 20:39
خُنُک آن که چشمش بخُسبد و دلش نخُسبد! وای بر آن که چشمش نخُسبد و دلش بخُسبد!
-
هر کسی را معصیتیست لایقِ او
جمعه 21 آبانماه سال 1389 20:38
فرمود که هر کسی را معصیتیست لایقِ او: یکی را معصیت آن باشد که رندی کند و فِسق کند و یکی را معصیت آن باشد که از حضورِ حضرت غایب باشد.
-
آن سخن را سرد و بَد و پُررنج نقل کند.
جمعه 21 آبانماه سال 1389 20:35
اگر دهبار با او مکرّر کنم و تلقین کتم، نتواند ضبط کردن. او چه داند من جهتِ کدام موعظه و جهتِ کدام پند آن سخن گفته باشم؟ آن سخن را سرد و بَد و پُررنج نقل کند.
-
The Decalogue X
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1389 20:29
Cinematography Decalogue I I am the Lord thy God; thou shalt have no other gods before me Henryk Baranowski Wojciech Klata Maja Komorowska Wieslaw Zdort Decalogue II Thou shalt not take the name of the Lord thy God in vain Krystyna Janda Aleksander Bardini Olgierd Lukaszewicz Edward Klosinski Decalogue III Remember...
-
Medea by Euripides
سهشنبه 18 آبانماه سال 1389 07:51
این اولین نمایش یونان باستان بود که میشنیدم. مثل همیشه تصور اینکه دوهزار و پانصدسال پیش چنین اثری نوشته میشه و برای دیگران اجرا میشه به اندازهی کافی هیجان انگیز هست. تراژدی عمیقی از خیانت و فرزندکشی. انتقام، انتقام. Creon : I am afraid of you — no need to cover up my reasons — in case you do some irreparable harm to...
-
خواندنم
دوشنبه 17 آبانماه سال 1389 08:11
خواندنم فرق کرده و باید بیشتر فرق کند. خواندنم باید از پوسته بگذرد، گوشته را بچشد، هسته را دریابد، بیرونش بیاورد، قِلَش بدهد و خوب وراندازش کند تا ببیند چه شکل است و از چه ساخته شده. خواندنم باید هسته را بشکافد تا ببیند تخم این گیاه چه شکل است، چه رنگ است.
-
تاخیر
دوشنبه 17 آبانماه سال 1389 06:42
مدتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو شمس مقدستر از آن است که با تمام وجود به آن نپردازم.
-
آن که بر دل زند، چیزی دگر است
دوشنبه 17 آبانماه سال 1389 06:29
از زیرِ پردهی اخلاص، پرتویی بجَست، بر دیوار زد. خود ما همه روز در میانِ آنیم. آن که بر دل زند، چیزی دگر است و آن که بر دیوار زند، چیزی دگر. نفسِ حق البته ظاهر میشود، البتّه در سجود میآیند. کارد چندان تیزی کند که شمشیرِ هندی به او نرسیده باشد.
-
شاعر تمام شده - شاهین نجفی
یکشنبه 16 آبانماه سال 1389 21:40
از زیباترین ها!
-
آن مانعها پیش آمد، دانستیم که آن از طرفِ او نیست.
یکشنبه 16 آبانماه سال 1389 04:10
هُمامالدّین کو؟ اوّل هر که در نظرِ آدمی خوش میآید، بر همان میمانَد. اگر چه در میان مانع میآید، همان نظر آن مانعها را بر میگیرد. و هر که در اوّلنظر خوش نمینماید، بر عکسِ آن. چنان که آنروز بر بالا میآمد، چه خوشم میآمد آن نیاز و اخلاص که از رویِ او فرو میآمد - سیر نمیشدم از نظر. آن مانعها پیش آمد، دانستیم...
-
کثافت بودن
یکشنبه 16 آبانماه سال 1389 03:59
من هنوز نفهمیدم کثافت بودن خیلی سخته یا خیلی آسون؟ تو فهمیدی، نه؟ بهم بگو لطفا!
-
Uncle Vanya - Anton Chekhov
یکشنبه 16 آبانماه سال 1389 02:09
برای من که همیشه کوتاه های زیبا و شیرین طنز چخوف را خوانده بودم شنیدن این نمایش مثل کشف قسمت دیگری از او بود. زندگی و عشق و درد. هدف... People should be beautiful in every way--in their faces, in the way they dress, in their thoughts and in their innermost selves. In countries where there is a mild climate, less...
-
کسی سخنِ من فهم نکند و در نیابد، چه خوش باشد؟
شنبه 15 آبانماه سال 1389 00:12
مرا نیز با شما خوشتر که آنجا که مُلکی و مَنصَبی به من داده باشند. من اگر به تبریز روم، آنجا جاهی شود عظیم. با شما نشستن خوشتر که آنجا. زیرا کسی مرا جاه و مال میدهد و سخنِ من فهم نکند و در نیابد، چه خوش باشد؟ با کسی خوش باشد که سخنِ من فهم میکند و در مییابد. اکنون، چنین باید طلب و جُستنِ گرم - که از گرمی هیچ حجاب را...
-
من لااُبالیام
شنبه 15 آبانماه سال 1389 00:11
اگر واقع، شما با من نتوانید همراهی کردن، من لااُبالیام، نه از فراقِ مولانا مرا رنج، نه از وصالِ او مرا خوشی. خوشیِ من از نهادِ من. اکنون، با من مشکل باشد زیستن.
-
آنجا که من باشم، هیچ حجاب نشود.
شنبه 15 آبانماه سال 1389 00:07
جَهد کنید تا هیچ حجابی در میانه در نیاید! طریق شما را آموختم. به خدا بنالید «ای خدا، این دولت را به ما تو نمودی. ما را به این هیچ راهی نبود. کَرَمِ تو نمود. باز، کَرَم کن و از ما این دولت را باز مَستان!» زیرا راهزنِ شما در این باب شیطان نیست، غیرتُالله است. زیرا که او را چنان که کَرَمش نمود، غیرتش خواهد که برباید. و...
-
الّا مولانا را یافتم به این صفت.
جمعه 14 آبانماه سال 1389 23:59
شیخ خود ندیدم، الّا این قدر که کسی باشد که با او نقلی کنند، نرنجد و اکر رنجد، از نقّال رنجد، این چنین کس نیز ندیدم. از این مَقام که تا این صفت باشد کسی را تا شیخی، صدهزار ساله ره است - این نیز نیافتم. الّا مولانا را یافتم به این صفت. و این که بازمیگشتم از حَلَب به صحبتِ او، بنا بر این صفت بود. و اگر گفتندی مرا که...
-
مولانا شیخی را بشاید، اگر بکند.
جمعه 14 آبانماه سال 1389 22:36
من خود از شهرِ خود تا بیرون آمدهام، شیخی ندیدهام. مولانا شیخی را بشاید، اگر بکند. الّا خود نمیدهد خرقه. این که بیایند به زور که «ما را خرقه بده، مویِ ما ببُر،» به الزامِ او بدهد، این دگر است و آن که گوید «بیا، مُریدِ من شو،» دگر. آن شیخ ابوبکر را خود این رسمِ خرقهدادن نبود. شیخ خود ندیدم. هست، الّا من به این طلب...
-
وقتی که نازکی باشد مولانا را، من میدانم.
جمعه 14 آبانماه سال 1389 22:33
وقتی که مولانا میلِ سخن شنیدن دارد، میدانم از دلِ خود و دلِ من میلِ سخن میکند. و وقتی که نازکی باشد مولانا را، من میدانم.
-
آمدنِ بی امر رفتن است، رفتنِ بی امر آمدن است.
جمعه 14 آبانماه سال 1389 22:32
گفت که «ما را زَهره نباشد که زحمت آریم به خدمت.» گفت «چون امر آید، عینِ ادب است.» آمدنِ بی امر رفتن است، رفتنِ بی امر آمدن است. الّا تشویش و تاریکیِ اندرون هست که امر را نمیبیند.
-
Camille - Alexander Duma, fils
جمعه 14 آبانماه سال 1389 09:22
این داستانی بود که موقعهای بچگی خونده بودم (اون موقع فارسی و به اسم مادام کامیلیا خونده بودمش) و حالا که نمایشنامهش رو با این اجرای زیبا شنیدم دیدم که همون اثری رو که اون موقع روم گذاشته بود خیلی بیشتر گذاشت. سخت بود که بشه خودم رو نگه دارم. روایت درد بود، روایت عشق، روایت جنایت، روایت عشق، روایت عشق، روایت عشق. [...
-
آخرین مکاشفه
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1389 20:53
حالا شاید به مکاشفهای کاملتر از همیشه رسیده باشم که بارقهاش مجال چشمگشودن نمیدهد. به این مکاشفهی پست مدرن شخصی که «عشق دروغ نیست.» از همهی این راههای سخت گذشتهام که بفهمم که حداقل عشق من دروغ نیست. عشق من درونیترین، عمیقترین و پایدارترین و مقدسترین حسی بوده است که تا کنون تجربه کردهام. عشق من پاکترین،...