-
بیا، بگو تا چه تفرّجها کردی آنجا؟
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 23:37
تفرّج کردی، تفرّجها کنی با ما عالَم را. بیا، بگو تا چه تفرّجها کردی آنجا؟
-
زَهره نبود که وَحی آید بی امرِ من.
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 23:21
زَهره نبود که وَحی آید بی امرِ من. با امرِ من آید و با امرِ من رود. آه! خواست که از من برآید، منعض کردم: سر درکشید، خَپ کرد. همه محکوم و مُسَخَّرِ مَنند، همه با امر و حُکمِ من!
-
تَلَوّنِ سخن دلیلِ تَلَوّنِ معنیست.
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 23:19
امر است که «مُستَعِد شوید و قابل شوید!» این امر قدیم است، قایم به ذاتِ خدا، اَزَلاً و ابداً، الّا به گوشها نمیرسد. زیرا گوشها پُر گِل است و چشمها پُر گِل و آن کلام لطیف عظیم. این بنده را آفرید تا از آن حرف سخن گوید و به صورت آرَد، تا راه بَرَند به آن. تا این سخن در دورِ من قایل شد، به هیچ دوری قایل شده است. چندین...
-
این سخن که مولانا نبشت در نامه، محرّک است، مهیّج است.
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 23:07
این سخن که مولانا نبشت در نامه، محرّک است، مهیّج است. اگر سنگ بُوَد یا سنگی، بر خود بجنبد. کلام صفت است. جون در کلام میآید، خود را مَحجوب میکند، تا سخن به خلق برسد. تا در حجاب نیاید، کِی تواند سخن به خلق رسانیند که در حجابند؟ الّا آن به دستِ اوست: خواهد این حجاب را پیش آرَد، خواهد پس میاندازد. نه چنان که در حجاب...
-
چون مُتَلَوِّنی در اعتقاد، کو یقینِ راه؟
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 22:56
چون مُتَلَوِّنی در اعتقاد، کو یقینِ راه؟ خود در شک میگذرانی. ما از شک این میخواهیم که زمانی از او خوش میباشی و زمانی سردی در میآید. پس، این حسابِ کار نیست و حسابِ یاری نیست. همین راه از آنسویِ یقین است.
-
من نه آن صوفیام
جمعه 23 مهرماه سال 1389 22:07
گفت «من نه آن صوفیام که از سرِ آنچه برخاستم بر سرِ آن رجوع کنم.»
-
وَالله که یک پول پیشِ دنیاپرست قبله است.
جمعه 23 مهرماه سال 1389 22:05
او را مانعهاست. مال قبلهی اغلبِ خلق است. رهروان آن را فدا کردند. یک پول عزیزتر است پیشِ دنیاپرست از جانِ شیرینش. گویی او را خود مگر جان نیست. اگر جان بودیش، مال پیشِ او از آن عزیزتر نبودی. وَالله که یک پول پیشِ دنیاپرست قبله است.
-
گو خواه خطر باش خواه بَطَر
جمعه 23 مهرماه سال 1389 22:03
این کوشش بحث همان است که تو میخواهی به علم معلوم کنی. این را رفتن میباید و کوشیدن. مثلاً بحثِ راهِ دمشق و حَلَب اگر صد سال کردی با مولانا، هرگز من از حَلَب اینجا آمدمی - تا چهار صد درم برون ناورد و تو خطرها بر خود گرفتی و بر مالِ خود؟ گویی اگر حرامی است باش، گو خواه خطر باش خواه بَطَر، تا آن کار کرده شد. سؤال کرد...
-
حلقهی آن در نه - بل که حلقهی آن دروازهی بیرونی.
جمعه 23 مهرماه سال 1389 20:45
اگر این معنیها را به تعلّم و بحث بایستی ادراک کردن، پس خاکِ عالَم بر سر ببایستی کردن ابایزید را و جُنَید را از حسرتِ فخرِ رازی - که صد سال او را شاگردیِ فخرِ رازی بایستی کردن. گویند هزار تا کاغذ تصنیف مرده است فخرِ رازی در تفسیرِ «قرآن»، بعضی گویند پانصد تا کاغذ. صدهزار فخرِ رازی در گَردِ راهِ ابایزید نرسد و چون...
-
آن کافر صدهزار مسلمان را به قیامت دست گیرد
جمعه 23 مهرماه سال 1389 20:40
گفت «به این قدر تواضع ، به او چه رسد؟» گفت «تواضع را نگویم. بل که در راهی، کافری در کوزهای آب میبرد. او را به اب حاجت شد. آن آب به او رسید. هیچ در او نظرِ لطف نکرد. الّا اندرونِ او از آن آب آسود. آن کافر صدهزار مسلمان را به قیامت دست گیرد.»
-
آن دو هزار را به من بده، تا جهتِ تو بگردم
جمعه 23 مهرماه سال 1389 20:37
گفتمش «آسیا محر و وقف مکن! آن دو هزار را به من بده، تا جهتِ تو بگردم! چون بگردم، آردها دهم که در صفت نیاید.» میبینی که رنجوری چه میکند؟ صد ریاضتِ به اختیار آن نکند.
-
اگر مطلوب نیَم، طالِب هستم.
جمعه 23 مهرماه سال 1389 20:31
وَرایِ این مشایخَ ظاهر که میان خلق مشهورند و بر منبرها و محفلها ذکرِ ایشان میرود، بندگانند پنهانی، از مشهوران تمامتر. و مطلوبی هست، بعضی از اینها او را دریابند و بعضی درنیابند. گمانِ مولانا آن است که آن منم، امّا اعتقادِ من این نیست. اگر مطلوب نیَم، طالِب هستم. و غایتِ طالب از میانِ مطلوب سر برآرَد. طالب خدای است...
-
شرحِ این نتوانم کردن با تو
جمعه 23 مهرماه سال 1389 20:28
شرحِ این نتوانم کردن با تو - که نفسِ تو زنده است و در حرکت است. اگر بگویم، تو سخنی بگویی، از ما انقطاع باشد تو را.
-
نومید مشو! رویت به صفاست
جمعه 23 مهرماه سال 1389 20:27
بِحَمدِالله، نومید مشو! رویت به صفاست و نورِ پاک و روی به صحّت است و روح و راحت. رنجها گذشت و کدورتها گدشت. من اگر چه کم آمدهام، لیکن همگی اینجا بوده. مولانا میداند. شب و روز، به دعا مشغول بودهایم. در آن رنج، دلم نمیداد که شما را در آن ببینم. اکنون که حال به خیر انجامید آمدم. شما خَیرُالنّاس مَن یَنفَعُ...
-
عبارت سخت تنگ است.
جمعه 23 مهرماه سال 1389 20:19
عبارت سخت تنگ است. زبان تنگ است. این همه مجاهدهها از بهرِ آن است که تا از زبان برهند که تنگ است، در عالَمِ صفات روند - صفاتِ پاکِ حق.
-
Working Class Hero - John Lennon
جمعه 23 مهرماه سال 1389 19:54
-
راه دراز
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 20:28
راه درازی دارم تا شناخت خود. راه بی پایانی. مهم اینه که تو راه باشم و راه برم. مهم اینه که از خودم بیرون بیام و خودم رو ببینم. ممکنه؟ سعی خودم رو میکنم.
-
خودآموز یونگ - رود اسنودن
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 12:32
خودآموز یونگ رود اسنودن، نورالدین رحمانیان (مترجم)
-
و از آنِ خود نمیبینی؟
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 10:20
شیخ محمّد میخندید در حالِ سیّد و غیره که «این چه سخن باشد که همه تنِ من خدا گرفته است.» و من میخندیدم. او میپنداشت که من موافقتِ او میکنم و من خود بر حالِ او میخندیدم که «تو از آنِ خود نمیبینی؟»
-
رومی و مشایخ
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 10:17
رومیای که از این در درآید و ما را ببیند و ایمان آورد و روی به ما آرَد، از ما بیشتر برخورَد از این مشایخ. زیرا از خود پُر باشند و سرمایهی ایشان - که نیاز است - روزگار به باد داده و ایشان پراکندهی دهر.
-
ورقِ خود برمیخوانَد. ورقِ یار برنمیخوانَد
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 10:15
حَشرِ اجساد باشد. فلسفی گوید «حَشرِ ارواح باشد.» احمق است. ورقِ خود برمیخوانَد. ورقِ یار برنمیخوانَد: یعنی هر چه او نداند، نباشد. اگر هر چه بودی او واقف بودی، ابایزید غاشیهاش برداشتی.
-
خودِ پیغامبر، با آن کمال، میگزارد
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 10:13
گفت «عصایِ عبادت به دستِ کوران داد - که این قوم به حقیقتِ عبودیّت نرسند، باشد که به واسطهی آن دعا و نماز بویی برند.» چرا چنین باشد؟ خودِ پیغامبر، با آن کمال، میگزارد. اگر کسی را این اعتقاد باشد که «او جهتِ تعلیمِ عوام میکرد،» گَبری باشد - بیخبری: او را هیچ بهرهای نباشد و خبری نباشد. بَل که از عشق میکرد.
-
شاه از ماتخانه بگریزد
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 10:05
شاه از ماتخانه بگریزد. چون آن خانه از ماتخانگی بیرون رفت، باز آید. این شاه را مات نبُوَد،الّا نسبت با آن غیر مات باشد. از ماتیهای آن خانه آن باشد گه او این گفت، تو هیچ نگفتی: چند کلمه گفتن در اظهارِ حق! بر هر یک سخن، صد دلیلِ قاطع میتوان گفتن. چندان دلم بد میشود که وقتِ جواب، خامُشی میکنی! همهی خلل از آن شد که...
-
La Foule - Edith Piaf
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 20:02
La Foule Je revois la ville en fête et en délire Suffoquant sous le soleil et sous la joie Et j'entends dans la musique les cris, les rires Qui éclatent et rebondissent autour de moi Et perdue parmi ces gens qui me bousculent Étourdie, désemparée, je reste là Quand soudain, je me retourne, il se recule, Et la foule...
-
جوابِ مستوفا
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 19:54
جوابِ مُشبَعِ مستوفا آن باشد که در اندرون هیچ جنبشِ سؤال و جواب نمانَد. تا طلبِ سؤال و جواب باقیست، مستوفا نیست. تا او را سخنِ دگر و جوابِ دگر باقیست، دلیلِ آن است که در اندرون شکّی هست و مُحتاج است به جواب.
-
اگر با منی، چهگونه با خودی؟
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 19:50
اگر مرا میشناسی و مرا دیدی، ناخوشی را چرا یاد کنی؟ اگر خوشی به دست هست، به ناخوشی کجا افتادی؟ اگر با منی، چهگونه با خودی؟ و اگر دوستِ منی، چهگونه دوستِ خودی؟ سالها بگذرد که یکی را از ناگه دوستی افتد که بیاساید. اگر مرا دیدی، خود را چه میبینی و اگر ذکر من میکنی، ذکرِ خود چه میکنی؟ ذکرِ وَعظ و سخنِ وَعظ ذکرِ خود...
-
چه شادم به دوستیِ تو
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 19:47
چه شادم به دوستیِ تو - که مرا چنین دوستی داد خدا. این دلِ مرا به تو دهد، مرا چه آن جهان، چه این جهان، مرا چه قعرِ زمین، چه بالای آسمان، مرا چه بالا، چه پست.
-
اوّل بگو که «الف» چیست، آنگه «ب» را بگوی
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 19:45
اوّل بگو که «الف» چیست، آنگه «ب» را بگویم، آن دراز شود؟ اکنون، چون ما را دراز و کوتاه یکی شد، چه دراز شویم، چه کوتاه. کوتاه و دراز صفتِ جسم بود و صفتِ این مُحدَث بود. اوّل و آخر از این خاست . بیاین، نه اوّل بود، نه آخر، نه ظاهر بود و نه باطن.
-
صحبتِ نادان حرام است
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 19:41
صحبتِ بیخبران سخت مُضِرّ است، که حرام است، صحبتِ نادان حرام است، طعامشان حرام است. طعامِ حرام که از آنِ نادانیست، آن به گلویِ من فرو نمیرود. چو طعامِ او بخورم، چنان باشد که سنگِ منجنیق بیاید در خانهی آبگینهگر که پُر باشد آبگینه تا به سقف - از آلتهای آبگینهگین و کاسههای آبگینهگین.
-
خیالِ تو را پیش نشاندم، مناظره میکردم
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 19:38
دی، خیالِ تو را پیش نشاندم، مناظره میکردم که «چرا جوابِ اینها نمیگویی، آشکارا و معیّن؟» خیالت گفت که «شرم میدارم از ایشان و نیز نمیخواهم که برنجند.» من جواب میگفتم. مناظره دراز شد. چه ماند که نگفتیم؟ نه - خود، چه بود که گفتیم؟ خود هیچ نگفتیم: یعنی نسبت به گفتههای ناقصان، همه گفتیم و نسبت به گفتِ خویش، هیچ...