-
لاجَرَم میبینم
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 19:35
برا آن تا یک چشمِ دوست بینم، صد چشمِ دشمن میباید دید. لاجَرَم میبینم.
-
آتش کُشتن مُبارک است - خواه به دروغ، خوله به راست
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 19:34
آن دروغگو که بر تو بیاید که «این ساعت، برِ فلانی بودم، از برِ او میایم، سخت خجل بود از تو، از خجالت میگفت سبحانالله، چهگونه بودی که با فلان گستاخی کردم، از عقل برفتم، عقل با من نبود، از آنچه گفتم بیخبرم، پشیمانک،» و آنچه بر این آید و از برِ تو، برِ آن خصمِ دگر میرود و اَضعافِ آن میگوید، تا آتش را مینشانَد،...
-
مرگ مرضیه
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 19:15
چرا تو این همه کسایی که رفتن، بیشتر یا بهتره بگم فقط مرگ مرضیه منو این همه آزرد؟ دوست داشتنی بود و متفاوت.
-
I Met The Walrus
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 09:53
به یاد جان لنون و هفتاد سالگیش
-
در هیچ کتابی مسطور نباشد به آن لطف و به آن نمک
سهشنبه 20 مهرماه سال 1389 22:15
جواب در جواب، قید در قید باشد سخنِ من: هر یکی سؤال را ده جواب و حُجَّت که در هیچ کتابی مسطور نباشد به آن لطف و به آن نمک. چنان که مولانا میفرماید که «تا با تو آشنا شدهام، این کتابها در نظرم بیذوق شده است.»
-
چون گفتنی باشد، بگویم
دوشنبه 19 مهرماه سال 1389 21:02
چون گفتنی باشد و همهی عالَم از ریشِ من درآویزند که «مگو،» بگویم. و هراینه، اگر چه بعدِ هزار سال باشد، این سخن به آن کس برسد که من خواسته باشم.
-
بیا تا کنار گیریم!
دوشنبه 19 مهرماه سال 1389 21:01
مولانا اینجاست. بیا تا کنار گیریم! این تویی؟ آرزومند بودیم. بیا تا کنار گیریم!
-
آدمی را رنج چهگونه مُستَعِدِّ نیکیها میکند
دوشنبه 19 مهرماه سال 1389 20:59
آدمی را رنج چهگونه مُستَعِدِّ نیکیها میکند! چون رنج نمیباشد، اَنانیَّت حجابِ او میشود. اکنون، میباید که بی رنجوری، مرد پیوسته همچنان رنجور باشد و خود را رنجور دارد، تا سالم باشد از آفات.
-
اکنون، خدا سبب کرد تا تو را دوست گرفتم
دوشنبه 19 مهرماه سال 1389 20:57
روی تو میدیدم، کراهتم میآمد. اکنون، خدا سبب کرد تا تو را دوست گرفتم. آن کراهت از عداوت نبود، الّا از اختلاطِ این قَلَندر و مَلَندر.
-
چشم به جایِ چشم، پشم به جایِ پشم.
دوشنبه 19 مهرماه سال 1389 20:55
من آن نیستم که لوطیِ صِرف میگفت «پندارم که آن موی از چشم او بیرون آمده است.» من چنان نمیبینم. چشم به جایِ چشم، پشم به جایِ پشم.
-
آن وقت «واو» و «قاف» و «تا» نبود
دوشنبه 19 مهرماه سال 1389 20:52
صفتِ آن نتوانم گفتن - که پیش از آن، حرفِ «اَلِف» و «نون» در ظهور نیامد. همین از «اَلِف» پرتوی برون افتاد، آن وقت «واو» و «قاف» و «تا» نبود.
-
خاک با او خوشتر که زَر با دگران
دوشنبه 19 مهرماه سال 1389 20:48
از ما چرا رفتی تا عذر گویی که «به آخر، پشیمان شدم که چرا رفتم»؟ ما نیز همانقدر از تو برویم - گوشمال را. تا اینجا، آخر، پشیمان شدی. چون من دعوی کرده باشم که «میانِ ما اتّصال است - که خاک با او خوشتر که زَر با دگران،» تو قدرِ این اتّصال ندانی، لابُد گوشمالی بباید.
-
حقِّ شمس
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 21:51
هر چی بیشتر شمس رو میخونم و مینویسم بیشتر به این فکر میکنم که چقدر در حق خودمون ستم کردیم که کم ازش میدونستیم. شاید بهترین کلامی که بشه بهش گفت اینه که «ما عرفناک حقّ معرفتک»
-
نمینویسد چیزی که کسی نتواند خواندن
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 21:35
مولانا کارها معلّق میزد که «باران است و گِل است و وَحَل.» من از نماز فارغ شدم، جُزوش را بر زمین زد که نمینویسد چیزی که کسی نتواند خواندن.
-
آخر، من مُرادم و مولانا مُرادِ مُراد.
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 21:33
گفت «عُذر میگویند که مولانا با ما میخندد و هیچ ما را مؤاخذه نمیکند که آن چیز را زود کن و معامله کن و بانگ برنمیزند و تهدید نمیکند و حُکم نمیکند به هیچ چیز. اگر شمس هم چنین کردی، ما را مانع نشدی از آمدن. ما چندین خرج میکردیم، بی گرانی.» گفتم که «همان سخنِ صوفیست: اگر چیزی یافتم، تو رَستی و اگر نه، به دستی....
-
یگانگی ما
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 21:27
شیخ ابراهیم یگانگی ما میداند - که من میگویم «سخن چنان است که مولانا میگوید.» هر دو میگوییم، لاجَرَم من میگویم و در خاطرِ مولانا تقاضای آن نیست که مولانا بگوید.
-
مرا از خُردَکی به الهامِ خدا هست که به سخن تربیت کنم
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 21:23
مولانا را سخنی هست منلَدُنی. میگوید، در بندِ آن نی که کسی را نفع کند یا نکند. امّا مرا از خُردَکی به الهامِ خدا هست که به سخن تربیت کنم کسی را چنان که از خود خلاص مییابد و پیشتَرَک میرود. این شیخِ حقّ است. بعضی بندگانِ خدا فَعّالند و بعضی قَوّالند. آن را که قُوَّتِ فَعّالی هست، قول که میگوید، فه قُوَّتِ فعل...
-
مرا حالیست گَرم. کس هیچ طاقتِ حالِ من ندارد.
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 21:18
مرا حالیست گَرم. کس هیچ طاقتِ حالِ من ندارد. الّا قولِ من میاید، آن را مَرهَم میکند، تا در میانِ این و میانِ آن حایل شود و قُوَّت یابد، اگر روزی حال بر او زند، طاقت دارد. مرد مُستَعِد میباید کار را، نه تأسّف را و غرور را - که خود از تأسّف و غم ملول کند. چون در راه آمد، چنان نگاه دارد که هر لحظه زَلَّتی نباشد - که...
-
زُرغِبّاً!
شنبه 17 مهرماه سال 1389 21:50
از مولانا شنیدهای و حال، مولانا دیدهای. بیما، او بیات نشد. کم خرید دیدهی تو، بیات شد. در آنجا مخُسب - که بیات شوی! با اهلِ هوا منشین - که بیات شوی! میباید که بازجویی که «او تغییر نکرد. من با که نشستم و با که خاستم که از اهلِ هوا که بی ذوق شدم؟» خود را تازه داری، تا مُستَحَقِّ این خطاب نشوی که «زُرغِبّاً!» چون این...
-
این لفظِ «معرفت» و «درویش» هم مستعمل شده است
شنبه 17 مهرماه سال 1389 21:37
ایشان را اگر چه علمی هست، ولیکن از حال به حال میگردند. تا بدانی که این علمها را به اندرون هیچ تعلّقی نیست. زیرا که قُوَّتِ اندرون این تقاضا کند که گویی «نه من ببینم؟» هیچ قولِ کس نشنود. و این لفظِ «معرفت» و «درویش» هم مستعمل شده است به زبانِ هر کسی. از ایشان همین فهم کنند، چو بشنوند. چه جای عمارتِ این ظواهر است؟ آن...
-
من نبشتهی تو را با «قرآن» نیامیزم
شنبه 17 مهرماه سال 1389 20:58
اکنون، تو فضل مینهی مرا بر خود. من آن نمیگویم. پیشِ من، این نیست. بیتأویل میگویم: سببِ فراق، اگر بود، این بود و آن که مرا نمیآموزی. من چون اینجا آموختن بیابم، رفتنِ به شام رعنایی و ناز باشد. چون این شرط به جای آوری، رفتن به شام رعنایی و ناز باشد. الّا من معامله میطلبم. من معامله را مینگرم. مثلا چو من تُرُش...
-
این خوشم نمیآید. استادی و شاگردی؟
شنبه 17 مهرماه سال 1389 20:50
مرا باید که ظاهر شود که زندگانیِ ما باهم به چه طریق است: برادری است و یاری، یا شیخی و مُریدی؟ این خوشم نمیآید. استادی و شاگردی؟
-
چه هاها؟ چون هاهای؟
شنبه 17 مهرماه سال 1389 20:49
آن سخن که دی میرفت، چه جای ابایزید و جُنَید؟ و آن حلّاجِ رسوایِ استاد نیز افتاده است، بگیریدش! - که ایشان بر تنِ او مویی نباشند. و آن ابوسعید و آن که دوانزده سال بیخِ گیاه خورد، آن ره که او برگرفته بود، به این سخن بوی نبردی. چو با او این سخن بگویی، گوید «ها؟» چه هاها؟ چون هاهای؟ پس، چه در عالَم مَشغَله درانداختی؟...
-
اگر اسبی بخری تا بروم، چه شود؟
شنبه 17 مهرماه سال 1389 20:45
آن قاضیِ دمشق - شمسالدّین خویی - اگر خود را به او میدادم، کارش به آخر، نیک میشد. الّا مکر کردم و او آن مکر را خورد. وای بر آنروز که من مکر آغاز کنم! کارم چیست جز مکر کردم؟ خدای را کار این است: مکر کردن. «اگر اسبی بخری تا بروم، چه شود؟» گویی «نخواهم که بروی. چنین نباشد. اسبی بخرم. همچنین میباش و مرو!» تو گویی این...
-
سخن بهانه است.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:21
آخر، نمی دانی. هر سخنی که بگیرم، پیش بَرَم و درست کنم. متکلّم قویست - هیچ ضعف بر وی روا نیست. من عادتِ نبشتن نداشتهام هرگز. سخن را چون نمینویسم، در من مانَد و هر لحظه مرا رویِ دگر میدهد. سخن بهانه است. حق نقاب برانداخته است و جمال نموده.
-
سجدهی آن بر دلِ این، سجدهی این بر دلِ آن.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:18
آخر، سنگپارست را بد میگویی که رویِ سنگی یا دیواری نقشین کرده است. تو هم روی به دیواری میکنی. پس این رمزیست که گفته است محمّد. تو فهم نمیکنی. آخر، کعبه در میان عالَم است. چو اهلِ حلقهی عالَم جُمله رو با او کنند، چو این کعبه را از میان برداری، سجدهی ایشان به سویِ دلَ همدگر باشد: سجدهی آن بر دلِ این، سجدهی این...
-
چه جای مُتابعت؟
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:14
مستورانِ حضرت گفتند «ما به چه پیدا شویم و چه گویی که ما کیایم؟» گفت «سر از گریبانِ محمّد بر کنید که مُتابعت میکنیم.» وگرنه، چه جای مُتابعت؟ - که پرتوِ نورشان به محمّد رسید، بیخود خواست شدن. چه مُتابعت؟ - که مولانا نشسته بوده است، خواجگی گفت که «وقتِ نماز شد. مولانا به خود مشغول بود. ما همه برخاستیم، به نمازِ شام...
-
به هر که روی آریم، روی از همهی جهان بگرداند.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:09
به هر که روی آریم، روی از همهی جهان بگرداند. گوهر داریم در اندرون، به هر که روی آوریم، از همهی یاران و دوستان بیگانه شود. لطیفهای دگر هست - که چه جایِ نبوّت و چه جایِ رسالت، ولایت و معرفت را خود چه گویم؟
-
شناختِ خدا عمیق است؟ ای احمق، عمیق تویی.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:06
تو را از قِدَمِ عالَم چه؟ تو قِدَمِ حویش را معلوم کن که تو قدیمی یا حادث؟ این قدر عمر که تو را هست، در تفحُّصِ حالِ خود خرج کن! در تفحّصِ عالَم چه خرج میکنی؟ شناختِ خدا عمیق است؟ ای احمق، عمیق تویی. اگر عمیقی هست، تویی. تو چه گونه یاری باشی که اندرونِ رگ و پی و سرِ یار را چون کفِ دست ندانی؟ چه گونه بندهی خدا باشی...
-
من خلقِ خدا را نتوانم زشت نهادن.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:02
من از قاضی شمسالدّین به آن جدا شدم که مرا نمیآموخت. گفت:«من از خدا خجل نتوانم شدن. تو را همچنین که خدا آفریده است، گَرد و مَرد، نیکو آفریده است. من خلقِ خدا را نتوانم زشت نهادن. گوهری بینم بس شریف. نتوانم بر این گوهر نقشی کردن.»