-
چه هاها؟ چون هاهای؟
شنبه 17 مهرماه سال 1389 20:49
آن سخن که دی میرفت، چه جای ابایزید و جُنَید؟ و آن حلّاجِ رسوایِ استاد نیز افتاده است، بگیریدش! - که ایشان بر تنِ او مویی نباشند. و آن ابوسعید و آن که دوانزده سال بیخِ گیاه خورد، آن ره که او برگرفته بود، به این سخن بوی نبردی. چو با او این سخن بگویی، گوید «ها؟» چه هاها؟ چون هاهای؟ پس، چه در عالَم مَشغَله درانداختی؟...
-
اگر اسبی بخری تا بروم، چه شود؟
شنبه 17 مهرماه سال 1389 20:45
آن قاضیِ دمشق - شمسالدّین خویی - اگر خود را به او میدادم، کارش به آخر، نیک میشد. الّا مکر کردم و او آن مکر را خورد. وای بر آنروز که من مکر آغاز کنم! کارم چیست جز مکر کردم؟ خدای را کار این است: مکر کردن. «اگر اسبی بخری تا بروم، چه شود؟» گویی «نخواهم که بروی. چنین نباشد. اسبی بخرم. همچنین میباش و مرو!» تو گویی این...
-
سخن بهانه است.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:21
آخر، نمی دانی. هر سخنی که بگیرم، پیش بَرَم و درست کنم. متکلّم قویست - هیچ ضعف بر وی روا نیست. من عادتِ نبشتن نداشتهام هرگز. سخن را چون نمینویسم، در من مانَد و هر لحظه مرا رویِ دگر میدهد. سخن بهانه است. حق نقاب برانداخته است و جمال نموده.
-
سجدهی آن بر دلِ این، سجدهی این بر دلِ آن.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:18
آخر، سنگپارست را بد میگویی که رویِ سنگی یا دیواری نقشین کرده است. تو هم روی به دیواری میکنی. پس این رمزیست که گفته است محمّد. تو فهم نمیکنی. آخر، کعبه در میان عالَم است. چو اهلِ حلقهی عالَم جُمله رو با او کنند، چو این کعبه را از میان برداری، سجدهی ایشان به سویِ دلَ همدگر باشد: سجدهی آن بر دلِ این، سجدهی این...
-
چه جای مُتابعت؟
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:14
مستورانِ حضرت گفتند «ما به چه پیدا شویم و چه گویی که ما کیایم؟» گفت «سر از گریبانِ محمّد بر کنید که مُتابعت میکنیم.» وگرنه، چه جای مُتابعت؟ - که پرتوِ نورشان به محمّد رسید، بیخود خواست شدن. چه مُتابعت؟ - که مولانا نشسته بوده است، خواجگی گفت که «وقتِ نماز شد. مولانا به خود مشغول بود. ما همه برخاستیم، به نمازِ شام...
-
به هر که روی آریم، روی از همهی جهان بگرداند.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:09
به هر که روی آریم، روی از همهی جهان بگرداند. گوهر داریم در اندرون، به هر که روی آوریم، از همهی یاران و دوستان بیگانه شود. لطیفهای دگر هست - که چه جایِ نبوّت و چه جایِ رسالت، ولایت و معرفت را خود چه گویم؟
-
شناختِ خدا عمیق است؟ ای احمق، عمیق تویی.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:06
تو را از قِدَمِ عالَم چه؟ تو قِدَمِ حویش را معلوم کن که تو قدیمی یا حادث؟ این قدر عمر که تو را هست، در تفحُّصِ حالِ خود خرج کن! در تفحّصِ عالَم چه خرج میکنی؟ شناختِ خدا عمیق است؟ ای احمق، عمیق تویی. اگر عمیقی هست، تویی. تو چه گونه یاری باشی که اندرونِ رگ و پی و سرِ یار را چون کفِ دست ندانی؟ چه گونه بندهی خدا باشی...
-
من خلقِ خدا را نتوانم زشت نهادن.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 11:02
من از قاضی شمسالدّین به آن جدا شدم که مرا نمیآموخت. گفت:«من از خدا خجل نتوانم شدن. تو را همچنین که خدا آفریده است، گَرد و مَرد، نیکو آفریده است. من خلقِ خدا را نتوانم زشت نهادن. گوهری بینم بس شریف. نتوانم بر این گوهر نقشی کردن.»
-
گو زیادت خواهم!
جمعه 16 مهرماه سال 1389 10:59
به فقیهی راضی مشو! گو زیادت خواهم! از صوفییی زیادت، از عادت زیادت، هرچه پیشت آید، از آن زیادت. از آسمان زیادت.
-
چون هیزمِ تَر دود کند
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:44
یا هیچ نمیباید یاری - که آن عذاب بشود - یا دانا میباید به یکبارگی، یا به کلّی روستایی نادان. و الّا چون هیزمِ تَر دود کند.
-
پای در دوستی تو نهادم، گُستاخ و دلیر
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:43
با محمّد اگر صحبت خواستمی کردن، همهی دقایق لَفظی و مُعاملتی را بدیدمی و با او به حساب بگفتمی. امّا پای در دوستی تو نهادم، گُستاخ و دلیر، هیچ از اینها نیندیشیدم که «از یان سخن این ظَن آید، تا به احتیاط بگویم.» یا «از این معامله این به خاطر آید. تا احتیاط کنم.» پای در راه نهادم، دلیر و گستاخ.
-
کسی میخواستم از جنسِ خود
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:39
کسی میخواستم از جنسِ خود که او را قبله سازم و روی به او آرَم - که از خود ملول شده بودم. تا تو چه فهم کنی از این سخن که میگویم که «از خود ملول شده بودم.» اکنون، چون قبله ساختم، آنچه من میگویم فهم کند و دریابد.
-
هر که را دوست دارم، جفا پیش آرَم.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:36
هر که را دوست دارم، جفا پیش آرَم. اگر آن را قبول کرد، من خود همچنین گلوله از او باشم. وفا خود چیزیست که آن را به بچهی پنج ساله بکنی، معتقد شود و دوستدار شود. الّا کار جفا دارد.
-
آن مرغ را که نه آتش بسوزد و نه آب غرق کند
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:35
عجب مرغیست سیسفیر! از آتش نسوزد، امّا در آب غرقه شود. مرغِ آبی در دریا غرقه نشود و زیانش ندارد، امّا آتشش بسوزد. آن مرغ را که نه آتش بسوزد و نه آب غرق کند، سخت نادر است.
-
پیاله بیاوریم. یکی من، یکی تو.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:33
مرا اوحدالدّین گفت «چه گردد اگر بر من آیی، به هم باشیم؟» گفتم «پیاله بیاوریم. یکی من، یکی تو. میگردانیم آنجا که گِرد میشوند به سَماع.» گفت «نتوانم.» گفتم «پس صحبتِ من کارِ تو نیست. باید که مُریدان و همهی دنیا را به پیالهای بفروشی.»
-
آرزوی دنیا هر چه باید، مرا به جگر برآید
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:30
آرزوی دنیا هر چه باید، مرا به جگر برآید (آن نه تقصیر شماست) و آرزویِ آنجهانی هیچ، بی جگر: یکی خواهم، صدهزار پیاپی از در درآید. نَعوذُ بِالله اگر بر عکس بودی! جماعتی هستند که ایشان را دنیاوی زود میسّر شود و جماعتی دیگر که ایشان را آرزوی دنیا به هزار لابه و عاجزی و زاری و ثناگویی، قطرهای، هر مدّتی یک بار، برسد - به...
-
خیالاتیست اوحدانه
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:27
خیالاتیست اوحدانه. پیش از علم، ره به ضَلالَت بَرَد. بعد از آن، علم است. و بعد از علم، خیالاتیست صواب و سخت نیکو. بعد از آن، چشم باز شدن است. مقلّدِ صادق بِه آن که به زیرکیِ خود خواهد که روشی و راهی بر تراشد.
-
صَدَقهی سِر
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 21:17
صَدَقهی سِر آن باشد که از غایتِ مُستَغرَقی در اخلاص و در نگاهداشتِ آن اخلاص، از لذّتِ صدقه دادنت خبر نباشد - یعنی از مشغولی به تأسُّفِ آن که «کاشکی بِه از این بودی و بیش از این بودی!»
-
مردمان به نفاق خوشدل میشوند
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 02:04
فیالجمله، تو را یک سخن بگویم: این مردمان به نفاق خوشدل میشوند و به راستی غمگین میشوند. او را گفتم «تو مردِ بزرگی و در عصر یگانهای.» خوشدل شد و دستِ من گرفت و گفت «مشتاق بودم و مقصّر بودم.» و پارسال، با او راستی گفتم، خصمِ من شد و دشمن شد. عَجَب نیست این؟ با مردمان به نفاق میباید زیست، تا در میانِ ایشان با خوشی...
-
همهی سخنم به وجهی کِبریا میآید
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:50
این مردمان را حقّ است که با سخنِ من اِلف ندارند. همهی سخنم به وجهی کِبریا میآید، همه دعوی مینماید. «قرآن» و سخنِ محمّد، همه به وجهِ نیاز آمده است: لاجَرَم، همه معنی مینماید. سخنی میشنوند نه در طریقِ طلب و نه در نیاز: از بلندی به مَثابَتی که بر مینگری، کلاه میافتد. امّا این تکبّر در حقِّ خدا هیچ عیب نیست. و...
-
رفتن یا آمدن
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:43
بعضی را گشایش بود در رفتن، بعضی را گشایش بود در آمدن. هُش دار و نیکو ببین که این گشایشِ تو در رفتن است یا در آمدن!
-
حکمت این است
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:41
نفع در این است که لقمهای خوردی، چندانی صبر کنی که آن لقمه نفعِ خود یکند، آنگاه لقمهی دیگر بخوری، حکمت این است. و همچنین در استماع و حکمت. امّا اگر کسی را سوزشی و رنجی باشد که زودزود میخورَد، آن خود کاری دیگر است - او داند. امّا در طعامِ ما با آن آزمایش نکند. ... کسی که یک مسئله را مُخَمَّر کند چنان که حقِّ آن است،...
-
با بیگانگان لطف و با آشنایان قهر؟
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:38
ایشان به زیانِ جال گویند که «با بیگانگان لطف و با آشنایان قهر؟» ما به زبانِ حال جواب گوییم که «مگر تو لطفِ صحبتِ ما را نمیبینی که در حقِّ دوستان باشد و اَبَدُالآباد است و آن است که اگر انبیایِ مُرسَل زنده بودندی، با کمالِ جلالَتشان، آن صحبتِ اوشان آرزو کردندی - که کاشکی لحظهای به ایشان بنشستیمی!» پس، آن جفا از بهرِ...
-
عاشق یا معشوق؟
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:31
اگر از من میپرسند که «رسول عاشق بود،» گویم که «عاشق نبود، معشوق و محبوب بود.» امّا عقل در بیانِ محبوب سرگشته میشود: پس، او را «عاشق» گوییم، به معنیِ «معشوق.»
-
عشق را با دی و با امروز و با فردا چه کار؟
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:29
هرکسی سخن از شیخِ خویش گوید. ما را رسول در خواب خرقه داد - نه آن خرقه که بعد از دو روز بدرَد و در تونها افتد و به آن استنجا کنند، بل که خرقهی صحبت: صحبتی نه که در فهم گنجد، صحبتی که آن را دی و امروز و فردا نیست. عشق را با دی و با امروز و با فردا چه کار؟
-
بی شرم
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 09:43
سروش یا به قول کیهان «عبدالکریم حاج فرج دبّاغ» بیشرم است و نمیداند تا ابد نمیتوان بر اسب وقاحت و دریدگی تاخت. ببین چه گفته: این غریوها و داعیه ها عاقبت به آنجا انجامید که چند جلد کتاب در "روانشناسی اسلامی" و "جامعه شناسی اسلامی" و... در قم نوشته شد و چون چاه معرفتشان خشکید، دیگر از این مقوله...
-
ایرانی پرادعا
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 09:27
یه کامنت خیلی بامزه زیر خبری که می گفت خانم ساناز مینایی آشپز معروف ایرانی ادعا کرده مخترع اولیهی پیتزا ایرانیها بودن نه ایتالیایی ها بود. یه نفر پرسیده بود: "بیسوادی منو ببخشید اسم ایرونیش چی بود ؟" و کامنت گزار با حالی به اسم Mehriran جواب داده بود: "اسم ایرونیش پیتزا بوده. از اینجا اومده که لابد...
-
وعظ و نیموعظ
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 00:43
من وَعظِ تمام مولانا شنیدم. کاشکی مولانا اینجا بودی، این نیم وعظِ مرا بشنودی.
-
افزون شد و کم نشد
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 00:40
بسیار بزرگان را در اندرون دوست میدارم و مِهری هست، الّا ظاهر نمیکنم - که یکی دو ظاهر کردم و هم از من در معاشرت چیزی آمد، حقِّ آن صحبت ندانستند و نشناختند. بر خود گیرم که آن مِهر نیز که بود سرد نشود. با مولانا بود که ظاهر کردم، افزون شد و کم نشد.
-
تو را چه گر ولی هستم یا نیستم؟
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 00:38
من خویی دارم که جهودان را دعا کنم، گویم که «خداش هدایت دهاد!» آن را که مرا دشنام میدهد، دعا میگویم که «خدایا، او را از این دشنام دادن بهتر و خوشتر کاری بده، تا عوضِ این، تسبیحی گوید و تهلیلی، مشغولِ عالَمِ حق گردد!» ایشان کجا افتادند به من که «ولیست» یا «ولی نیست»؟ تو را چه گر ولی هستم یا نیستم؟