-
گو زیادت خواهم!
جمعه 16 مهرماه سال 1389 10:59
به فقیهی راضی مشو! گو زیادت خواهم! از صوفییی زیادت، از عادت زیادت، هرچه پیشت آید، از آن زیادت. از آسمان زیادت.
-
چون هیزمِ تَر دود کند
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:44
یا هیچ نمیباید یاری - که آن عذاب بشود - یا دانا میباید به یکبارگی، یا به کلّی روستایی نادان. و الّا چون هیزمِ تَر دود کند.
-
پای در دوستی تو نهادم، گُستاخ و دلیر
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:43
با محمّد اگر صحبت خواستمی کردن، همهی دقایق لَفظی و مُعاملتی را بدیدمی و با او به حساب بگفتمی. امّا پای در دوستی تو نهادم، گُستاخ و دلیر، هیچ از اینها نیندیشیدم که «از یان سخن این ظَن آید، تا به احتیاط بگویم.» یا «از این معامله این به خاطر آید. تا احتیاط کنم.» پای در راه نهادم، دلیر و گستاخ.
-
کسی میخواستم از جنسِ خود
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:39
کسی میخواستم از جنسِ خود که او را قبله سازم و روی به او آرَم - که از خود ملول شده بودم. تا تو چه فهم کنی از این سخن که میگویم که «از خود ملول شده بودم.» اکنون، چون قبله ساختم، آنچه من میگویم فهم کند و دریابد.
-
هر که را دوست دارم، جفا پیش آرَم.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:36
هر که را دوست دارم، جفا پیش آرَم. اگر آن را قبول کرد، من خود همچنین گلوله از او باشم. وفا خود چیزیست که آن را به بچهی پنج ساله بکنی، معتقد شود و دوستدار شود. الّا کار جفا دارد.
-
آن مرغ را که نه آتش بسوزد و نه آب غرق کند
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:35
عجب مرغیست سیسفیر! از آتش نسوزد، امّا در آب غرقه شود. مرغِ آبی در دریا غرقه نشود و زیانش ندارد، امّا آتشش بسوزد. آن مرغ را که نه آتش بسوزد و نه آب غرق کند، سخت نادر است.
-
پیاله بیاوریم. یکی من، یکی تو.
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:33
مرا اوحدالدّین گفت «چه گردد اگر بر من آیی، به هم باشیم؟» گفتم «پیاله بیاوریم. یکی من، یکی تو. میگردانیم آنجا که گِرد میشوند به سَماع.» گفت «نتوانم.» گفتم «پس صحبتِ من کارِ تو نیست. باید که مُریدان و همهی دنیا را به پیالهای بفروشی.»
-
آرزوی دنیا هر چه باید، مرا به جگر برآید
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:30
آرزوی دنیا هر چه باید، مرا به جگر برآید (آن نه تقصیر شماست) و آرزویِ آنجهانی هیچ، بی جگر: یکی خواهم، صدهزار پیاپی از در درآید. نَعوذُ بِالله اگر بر عکس بودی! جماعتی هستند که ایشان را دنیاوی زود میسّر شود و جماعتی دیگر که ایشان را آرزوی دنیا به هزار لابه و عاجزی و زاری و ثناگویی، قطرهای، هر مدّتی یک بار، برسد - به...
-
خیالاتیست اوحدانه
جمعه 16 مهرماه سال 1389 01:27
خیالاتیست اوحدانه. پیش از علم، ره به ضَلالَت بَرَد. بعد از آن، علم است. و بعد از علم، خیالاتیست صواب و سخت نیکو. بعد از آن، چشم باز شدن است. مقلّدِ صادق بِه آن که به زیرکیِ خود خواهد که روشی و راهی بر تراشد.
-
صَدَقهی سِر
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 21:17
صَدَقهی سِر آن باشد که از غایتِ مُستَغرَقی در اخلاص و در نگاهداشتِ آن اخلاص، از لذّتِ صدقه دادنت خبر نباشد - یعنی از مشغولی به تأسُّفِ آن که «کاشکی بِه از این بودی و بیش از این بودی!»
-
مردمان به نفاق خوشدل میشوند
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 02:04
فیالجمله، تو را یک سخن بگویم: این مردمان به نفاق خوشدل میشوند و به راستی غمگین میشوند. او را گفتم «تو مردِ بزرگی و در عصر یگانهای.» خوشدل شد و دستِ من گرفت و گفت «مشتاق بودم و مقصّر بودم.» و پارسال، با او راستی گفتم، خصمِ من شد و دشمن شد. عَجَب نیست این؟ با مردمان به نفاق میباید زیست، تا در میانِ ایشان با خوشی...
-
همهی سخنم به وجهی کِبریا میآید
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:50
این مردمان را حقّ است که با سخنِ من اِلف ندارند. همهی سخنم به وجهی کِبریا میآید، همه دعوی مینماید. «قرآن» و سخنِ محمّد، همه به وجهِ نیاز آمده است: لاجَرَم، همه معنی مینماید. سخنی میشنوند نه در طریقِ طلب و نه در نیاز: از بلندی به مَثابَتی که بر مینگری، کلاه میافتد. امّا این تکبّر در حقِّ خدا هیچ عیب نیست. و...
-
رفتن یا آمدن
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:43
بعضی را گشایش بود در رفتن، بعضی را گشایش بود در آمدن. هُش دار و نیکو ببین که این گشایشِ تو در رفتن است یا در آمدن!
-
حکمت این است
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:41
نفع در این است که لقمهای خوردی، چندانی صبر کنی که آن لقمه نفعِ خود یکند، آنگاه لقمهی دیگر بخوری، حکمت این است. و همچنین در استماع و حکمت. امّا اگر کسی را سوزشی و رنجی باشد که زودزود میخورَد، آن خود کاری دیگر است - او داند. امّا در طعامِ ما با آن آزمایش نکند. ... کسی که یک مسئله را مُخَمَّر کند چنان که حقِّ آن است،...
-
با بیگانگان لطف و با آشنایان قهر؟
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:38
ایشان به زیانِ جال گویند که «با بیگانگان لطف و با آشنایان قهر؟» ما به زبانِ حال جواب گوییم که «مگر تو لطفِ صحبتِ ما را نمیبینی که در حقِّ دوستان باشد و اَبَدُالآباد است و آن است که اگر انبیایِ مُرسَل زنده بودندی، با کمالِ جلالَتشان، آن صحبتِ اوشان آرزو کردندی - که کاشکی لحظهای به ایشان بنشستیمی!» پس، آن جفا از بهرِ...
-
عاشق یا معشوق؟
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:31
اگر از من میپرسند که «رسول عاشق بود،» گویم که «عاشق نبود، معشوق و محبوب بود.» امّا عقل در بیانِ محبوب سرگشته میشود: پس، او را «عاشق» گوییم، به معنیِ «معشوق.»
-
عشق را با دی و با امروز و با فردا چه کار؟
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 01:29
هرکسی سخن از شیخِ خویش گوید. ما را رسول در خواب خرقه داد - نه آن خرقه که بعد از دو روز بدرَد و در تونها افتد و به آن استنجا کنند، بل که خرقهی صحبت: صحبتی نه که در فهم گنجد، صحبتی که آن را دی و امروز و فردا نیست. عشق را با دی و با امروز و با فردا چه کار؟
-
بی شرم
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 09:43
سروش یا به قول کیهان «عبدالکریم حاج فرج دبّاغ» بیشرم است و نمیداند تا ابد نمیتوان بر اسب وقاحت و دریدگی تاخت. ببین چه گفته: این غریوها و داعیه ها عاقبت به آنجا انجامید که چند جلد کتاب در "روانشناسی اسلامی" و "جامعه شناسی اسلامی" و... در قم نوشته شد و چون چاه معرفتشان خشکید، دیگر از این مقوله...
-
ایرانی پرادعا
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 09:27
یه کامنت خیلی بامزه زیر خبری که می گفت خانم ساناز مینایی آشپز معروف ایرانی ادعا کرده مخترع اولیهی پیتزا ایرانیها بودن نه ایتالیایی ها بود. یه نفر پرسیده بود: "بیسوادی منو ببخشید اسم ایرونیش چی بود ؟" و کامنت گزار با حالی به اسم Mehriran جواب داده بود: "اسم ایرونیش پیتزا بوده. از اینجا اومده که لابد...
-
وعظ و نیموعظ
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 00:43
من وَعظِ تمام مولانا شنیدم. کاشکی مولانا اینجا بودی، این نیم وعظِ مرا بشنودی.
-
افزون شد و کم نشد
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 00:40
بسیار بزرگان را در اندرون دوست میدارم و مِهری هست، الّا ظاهر نمیکنم - که یکی دو ظاهر کردم و هم از من در معاشرت چیزی آمد، حقِّ آن صحبت ندانستند و نشناختند. بر خود گیرم که آن مِهر نیز که بود سرد نشود. با مولانا بود که ظاهر کردم، افزون شد و کم نشد.
-
تو را چه گر ولی هستم یا نیستم؟
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 00:38
من خویی دارم که جهودان را دعا کنم، گویم که «خداش هدایت دهاد!» آن را که مرا دشنام میدهد، دعا میگویم که «خدایا، او را از این دشنام دادن بهتر و خوشتر کاری بده، تا عوضِ این، تسبیحی گوید و تهلیلی، مشغولِ عالَمِ حق گردد!» ایشان کجا افتادند به من که «ولیست» یا «ولی نیست»؟ تو را چه گر ولی هستم یا نیستم؟
-
اگر ملولی، تازه میباید شد
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 00:35
من در حقِّ شما چنین میاندیشم، شما با من چنین میکنید؟ تو اگر ملولی، تازه میباید شد. و اگر پیری، جوان میباید شد - از سر و گوش و هوش باز کردن، تا بانصیب شوی: هم از معنی بشنوی و هم بخوری.
-
مردِ نیکو دیگر است و عاشق دیگ
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 00:33
من ظاهرِ تَطَوّعاتِ خود را بر پدر ظاهر نمیکردم. باطن را و اخوالِ باطن را چهگونه خواستم ظاهر کردن؟ نیکمرد بود و کَرَمی داشت. دو سخن گفتی، آبش از محاسن فرو آمدی. الّا عاشق نبود. مردِ نیکو دیگر است و عاشق دیگر.
-
Je voudrai te prendre - Lynda Lemay
سهشنبه 13 مهرماه سال 1389 08:49
-
Great Expectations - Persephone Theatre
سهشنبه 13 مهرماه سال 1389 08:47
-
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
دوشنبه 12 مهرماه سال 1389 22:04
طرح تحوّل اجتماعی، افزایش مالیات بازاریان، مالیات بر اررش افزوده، حذف یارانهها از جمله مواردی هستند مه فیذاته بسیار ارزشمندند و اقتصاد جامعه را به سمت پاک شدن پیش می برند. من که از اجرایی شدنشان خیلی خوشحالم. چیز دیگری که خوشحالم میکند پتانسیل آنها در افزایش نارضایتی مردمی و سعی در اصلاح وضعیت سیاسی است که منجر به...
-
بر مُردار قرار نگیرد: باز، نزدِ شاه آید.
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 22:01
اکنون انگور را حدّیست که او را سرما زیان دازد. بعد از آن خوف نمانَد. چنان که بعد از آن، انگور در زیرِ برف پرورده شود. اوّل بود که ماهی سویِ آب میرفت. این ساعت، هر کجا ماهی میرود، آب میرود. ... باز را به آن سبب «باز» میگویند که اگر از نزدِ شاه رفت سوی مُردار، بر مُردار قرار نگیرد: باز، نزدِ شاه آید. چون باز نیامد...
-
تو را مَقامِ استماع است.
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:55
تو را مَقامِ استماع است. تو سخن میگویی، از مقصود دورتر میمانی و دورتر میرانی از خود مقصود را. معشوقه پیشِ تو میآید در زَر و زیور، تو پیشباز میروی، باز میرود.
-
ما را ببین که ما چنین زشتیم
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:53
چون سخن میگویند خود را رسوا میکنند. یعنی «ما را ببین که ما چنین زشتیم!»