-
این دایرهای است
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:51
این دایرهای است که درش و دهنش این است. تو می گردی گِردِ این دایره از برون. چون به مَخلَص رسیدی، بازگشتش گِردِ دایره. راه را بر خود دور میکنی. بازگشتی، راه دورتر کردی. هر چه مَخلَص گذاشتی، همه بیابان میروی و راهِ عَدَم؟ این همه را میگویم که «لقمه همچنین در دهان کن!» ایشان میگردند گِرد از پسِ گوش و گردن، تا به دهان...
-
دگر باز نیامد به من.
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:47
رابعه گفت «دل را فرستادم به دنیا که دنیا را ببین! باز فرستادم که عُقبا را ببین! باز فرستادم که عالَمِ معنی را ببین! خود دگر باز نیامد به من.»
-
عَجَب کم دوختی!
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:45
ماهی ماهی را خورَد. آدمیاست که صد آدمی را در برابر او بداری، عَدَم باشد. سخنِ علی بگویم، هیچ نجنبد. سخن جولاهگانه بگویم. بیهوش نعره زند. گویم «عَجَب کم دوختی!» به دوزَخ مانَد. قومی کافر میباید تا در صفتِ قهر دایم بماند.
-
گُلها و لالهها در اندرون است
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:42
صوفیای را گفتند «سر بر آر: اُنطُر اِلی آثارِ رَحمةالله!» گفت «آن آثارِ آثار است. گُلها و لالهها در اندرون است.»
-
سخن را مجال نیست، تنگ است.
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:40
از آن کَمپیرزن بیاموز! آخر، میگوید «ای تو، همه تو! ای تو، همه تو!» آخر، او در میان است - چه کَمپیرزن و چه جوان و چه مرد. کجاست؟ جبرئیل گَردشان در نمی یابد، چه جایِ میکائیل؟ آن عقلِ او راه نمییابد، چه جایِ عقلِ دگری؟ تو را به این کار آوردهاند، تو را به آن کار نیاوردهاند. اینجا سخن را مجال نیست، تنگ است. گفتا «تنگ...
-
چون آن «میم» نمانَد، «حال» شود
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:34
سخن شنو: کُلِّ «جیم با» و کُلِّ «با جیم» از یان لازم شود که «بسمِالله» «جیمُ الله» شود. زهی مُحال! آن «میمِ» انکار است و حجابِ «حال» است. چون آن «میم» نمانَد، «حال» شود، «مُحال» نماند.
-
همچو او صد هست شوند و نیست شوند.
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:31
سیفِ زنگانی؟ او چه باشد که فَخرِ رازی را بد گوید؟ - که از کون تیزی دهد، همچو او صد هست شوند و نیست شوند. من در آن گورِ او و دهانِ او حَدَث کنم. همشهریِ من؟ چه همشهری؟ خاک بر سرش!
-
من چنینم. تا آنها چون باشند.
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:27
آن از خریِ خود گفته است که تبریزیان را «خر» گفته است. او چه دیده است؟ چیزی که ندیده است و خبر ندارد، چهگونه این سخن میگوید؟ آنجا کسانی بودهاند که من کمترین ایشانم که بَحر مرا برون انداخته است - همچنان که خاشاک از دریا به گوشهای افتد. من چنینم. تا آنها چون باشند. آن هَریوه بود از خراسان که شهابش گویند، هَریوه که...
-
آنگه بزرگ شود.
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:24
مرد آن باشد که در ناخوشی حوش باشد، در غم شاد باشد. زیرا که داند که آن مُراد در بیمُرادی همچنان در پیچیده استو در آن بیمُرادی، اومید مُراد است و در آن مُراد، غُصّهی رسیدن بیمُرادی. آن روز که نوبتِ تبِ من بودی، شاد بودمی که «رسید صحّتِ فردا.» و آن روز که نوبتِ صحّت بودی، در غصّه بودمی که «فردا تب خواهد بودن.» آن که...
-
ای تَندیس!
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:19
ای خر، ای خر، ای سگ، ای سگ، ای تَندیس! از ظاهرِ من خبر نتوانی داد. از باطنِ من چهگونه خبر دهی؟ ای خر، ای خر! نه، نه. هر اعتقاد که تو را گرم کرد، آن را نگه دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش!
-
مامان رفت
یکشنبه 11 مهرماه سال 1389 21:07
مامان شنبه رفت ایران، البته هنوز نرسیده. بودنش عین برکت بود. خوشحالم که تونستم یه مدتی کنارش باشم. خوشحالم که خوشحال بود. مامان عزیز من. امیدوارم زیاد پیش بیاد که پیشش باشم. مامان من یه پدیده است. می دونم همهی مادرا به صورت غریزی بچههاشون مهربونن ولی فرق مامان با خیلی مادرای دیگه اینه که دلپاکه و مهربون. بلندطبعه و...
-
مرد میباید شیرِ هفتسر
جمعه 9 مهرماه سال 1389 19:22
میبینی که این دنیا حالتِ یکساله را بر ایشان سرد میکند؟ عیسا همچنین از دنیا میگریخت که موش از گربه. مرد میباید شیرِ هفتسر، تا در میبازد و غم نخورد و فدا میکند.
-
من با یاران طریقِ راستی میخواستم که بورزم
جمعه 9 مهرماه سال 1389 19:17
اگر با مردمان بینفاق دمی میزنی، بر تو دگر سلامِ مسلمانی نکنند. اوّل و آخر، من با یاران طریقِ راستی میخواستم که بورزم - بی نفاق - که آنهمه واقعه شد. من از فخرادّین نفاق میکردم که «مرا میباید که پیشِ تو مشق کنم.» گفتم «مولانا را یافتی ما را رها کردی؟» اکنون بی نفاق آن بودی که «تو از کجا و مولانا از کجا؟»
-
اکنون، به جهتِ دوستی، آسایش.
جمعه 9 مهرماه سال 1389 19:13
من برِ مولانا آمدم، شرط این بود اوّل که «من نمیایم به شیخی.» آن که شیخِ مولانا باشد، او را هنوز خدا بر رویِ زمین نیاورده و بشر نباشد. من نیز آن نیستم که مُریدی کنم - آن نمانده است مرا. اکنون، به جهتِ دوستی، آسایش.
-
نوستالژی
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 20:13
کسی واسم چند تا عکس زیبا از بهار دزفول فرستاده و گفته امیدواره باعث نوسالژی نشده باشه. گفتم که نوستالژی هست ولی اجازه نمیدم از لذت بردن از زیبایی جلوگیری کنه. بعد میگم «راستی میدونی من بعضی وقتا نوستالژی جاهایی رو دارم که هیچوقت توشون نبودم؟»
-
گوش دار - که آن حالِ اوست!
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 19:21
چه معنی که این سخن را گفتهاند؟ هرکسی از سخن چیزی فهم کرده است و هر کس حالِ خود فهم کرده است. و هر که میگوید از تفسیرِ آن سخن، حال میگوید، نه تفسیر. گوش دار - که آن حالِ اوست!
-
من خود همان درد را میخواهم
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 19:19
گفتم با حضرت بارها که اگر از کسی برنجم، بگیردش:«این ساعت میگویمت که باخبرم. میگویم او را بگیر! دلِ من درد میکند و تو دردِ دلِ من نخواهی.» گفت «من خود همان درد را میخواهم. درمان آنجا رود که درد باشد.» هرچند عشق بیشتر، کمالِ معضوق بیشتر.
-
دشمنِ علی، دوستِ ابوبکر؟
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 19:15
دشمنِ علی، دوستِ ابوبکر؟ همچنان باشد که من کریمالدّین را دوست میدارم، امّا گوشش نخواهم - خوهم که ببُرم گوشش را یا سرش را. صِدّیق را دوست میدارم، امّا محمّد را دشمن میدارم. پس اگر صِدّیق تو را قبول کند، صدّیق نباشد، بَربَسته باشد. او بَربَسته نیست. صِدّیق است و هزار صِدّیق. مرا دوستتر دارب یا سیّد؟ از من نگردی!...
-
سرکه در دهانِ تو چه میکند؟
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 19:10
اگر تو در مدحی، تو را با یان مذمّت چهکار؟ مَذَمَّت تو میکنی. اگر تو را دهان پُر شکَر است، سرکه در دهانِ تو چه میکند؟ پس دهانِ تو پُر سرکه بُوَد. اگر نماز ناکردن حجاب تو نیست، نماز کردن چرا حجابِ توست؟ پس دیدی که آنجا ضعف است؟ چون کردن حجاب است.
-
میدانستم زهر است و چشیدم
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 19:07
همین سنایی و نظامی و عطّار بودند که ایشان را از آن گفت نصیبی بود. پنیر غذایِ یوز اشد. شیر پنیر خورَد؟ دلِ شکاری و جگرِ شکاری خورَد. هر کسی را غذایی است. من میدانستم زهر است و چشیدم، هیچ زیانم نکرد. عرقی کرد و گذشت. همان حدیث عمر است که قَدَحِ زهر خورد و هیچ زیان نکرد.
-
طیف شناخت
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 06:57
دیروز با یکی از بچه ها صحبت می کردم راجع به اینکه چه جوری برخورد شنیع و وقیح یه نفر دید من رو نسبت به آدما عوض کرده و رو زندگیم تاثیر گذاشته. اصطلاحی استفاده کردم که واسه خودم هم جالب بود: اون باعث شد مرزهایی که برای بدی آدمها تو ذهنم بود کیلومترها عقبتر بره. دوست منم که خوشش اومده بود زیر خنده. بعد گفتم که همینطور...
-
عَجَب این است که بیرون آوردند، هیچ نمیبیند.
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 01:36
این عَجَب نیست که گوهری را در حُقّهای غلیظ کرده باشند و در مِندیلِ سیاه پیچیده و در ده لِفافه پنهان کرده و در آستین یا پوستین کشیده، نبینند...این عَجَب نیست که برونناورده نداند. عَجَب این است که بیرون آوردند، بر کفِ دست پیشِ اون میدارند، هیچ نمیبیند. و اگرنه، سخنِ سُقراط و بُقراط و اِخوانِ صفا و یونانیان در حضور...
-
مرا با این عوام هیچ کاری نیست.
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 01:30
مرا در این عالَم با این عوام هیچ کاری نیست. برای ایشان نیامدهام. این کسانی که رهنمای عالَمند به حق، انگشت بر رگِ ایشان مینهم.
-
در غلطِ عظیم است او
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 01:28
آن چه میگوید که من «مرد را اوّلنظر که ببینم، بشناسم،» در غلطِ عظیم است او و جنسِ او. آن چه یافتهاند و بر آن اعتماد کردهآند و به آن شادند و مستند، آن نظر ناریست، آتشیست. اندرونتر میباید رفتن و از آن درگذشتن - که آن هواست.
-
یا از آن عجز روشنایی پیدا میشود یا تاریکی
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 01:26
چون عاجز شود، یا از آن عجز روشنایی پیدا میشود یا تاریکی. زیرا که ابلیس از عجز تاریک شد، ملائکه از عجز روشن شدند. معجزه همین کند، آیاتِ حق همچنین باشد. چون عاجز میشوند، به سجود میآیند.
-
ابلیس آدمرو
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 21:21
دیروز کسی ازم میپرسید این درسته که میشه ا زچهرهی آدمها به درونشون پی برد؟ گفتم نه. گفتم منم یه زمونی اینجوری فکر میکردم ولی باید کلی طول میکشید تا بفهمم «ای بسی ابلیس آدمرو که هست.»
-
پیِ هر جنبش مرو!
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 17:45
گفت «آن را که میجُنبید در حالت و با خود میپیچید؟» گفتم «جنبیدن بر دو نوع است: یکی را شکنجه میکنند، هم میجُنبد، از زخمِ چوب میجُنید، و آن دگر در لالهزار و ریاحین و نسرین هم میجُنبد. پیِ هر جنبش مرو!»
-
تمنّا هست، الّا ...
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 17:41
تمنّا هست، الّا هوا بالا و زیر و تو بر تو گرفته است. آن ساعت، پرتوِ آن کس یا پرتوِ سخنِ آن کس که از هوا برون آمده است بر او زند، هوا پارهای از او باز شد. این سخن به او رسید، خوش شد. باز، آن هوا فراز آمد و او را فرو گرفت. او به آن سخن خوش شد و رفت به کارِ خود. آن خود بر او حجّت باشد. و حُرمَتِ درویش نگه ندارد - که «از...
-
خاکِ کفشِ کهنِ یک عاشقِ راستین
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 17:37
خاکِ کفشِ کهنِ یک عاشقِ راستین را ندهم به سرِ عاشقان و مشایخِ روزگار - که همچون شببازان که از پسِ پرده خیالها مینمایند، به از ایشان. زیرا که همه مُقِرّند که بازی میکنند و مُقِرّند که باطل است: « از ضرورت، از برای نان میکنیم.» جهتِ این اقرار، ایشان بِهَند.
-
درویش را از تُرُشیِ خلق چه زیان؟
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 17:31
درویش را از تُرُشیِ خلق چه زیان؟ همه عالَم را دریا گیرد، بَط را چه زیان؟