-
مرا با این عوام هیچ کاری نیست.
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 01:30
مرا در این عالَم با این عوام هیچ کاری نیست. برای ایشان نیامدهام. این کسانی که رهنمای عالَمند به حق، انگشت بر رگِ ایشان مینهم.
-
در غلطِ عظیم است او
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 01:28
آن چه میگوید که من «مرد را اوّلنظر که ببینم، بشناسم،» در غلطِ عظیم است او و جنسِ او. آن چه یافتهاند و بر آن اعتماد کردهآند و به آن شادند و مستند، آن نظر ناریست، آتشیست. اندرونتر میباید رفتن و از آن درگذشتن - که آن هواست.
-
یا از آن عجز روشنایی پیدا میشود یا تاریکی
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 01:26
چون عاجز شود، یا از آن عجز روشنایی پیدا میشود یا تاریکی. زیرا که ابلیس از عجز تاریک شد، ملائکه از عجز روشن شدند. معجزه همین کند، آیاتِ حق همچنین باشد. چون عاجز میشوند، به سجود میآیند.
-
ابلیس آدمرو
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 21:21
دیروز کسی ازم میپرسید این درسته که میشه ا زچهرهی آدمها به درونشون پی برد؟ گفتم نه. گفتم منم یه زمونی اینجوری فکر میکردم ولی باید کلی طول میکشید تا بفهمم «ای بسی ابلیس آدمرو که هست.»
-
پیِ هر جنبش مرو!
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 17:45
گفت «آن را که میجُنبید در حالت و با خود میپیچید؟» گفتم «جنبیدن بر دو نوع است: یکی را شکنجه میکنند، هم میجُنبد، از زخمِ چوب میجُنید، و آن دگر در لالهزار و ریاحین و نسرین هم میجُنبد. پیِ هر جنبش مرو!»
-
تمنّا هست، الّا ...
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 17:41
تمنّا هست، الّا هوا بالا و زیر و تو بر تو گرفته است. آن ساعت، پرتوِ آن کس یا پرتوِ سخنِ آن کس که از هوا برون آمده است بر او زند، هوا پارهای از او باز شد. این سخن به او رسید، خوش شد. باز، آن هوا فراز آمد و او را فرو گرفت. او به آن سخن خوش شد و رفت به کارِ خود. آن خود بر او حجّت باشد. و حُرمَتِ درویش نگه ندارد - که «از...
-
خاکِ کفشِ کهنِ یک عاشقِ راستین
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 17:37
خاکِ کفشِ کهنِ یک عاشقِ راستین را ندهم به سرِ عاشقان و مشایخِ روزگار - که همچون شببازان که از پسِ پرده خیالها مینمایند، به از ایشان. زیرا که همه مُقِرّند که بازی میکنند و مُقِرّند که باطل است: « از ضرورت، از برای نان میکنیم.» جهتِ این اقرار، ایشان بِهَند.
-
درویش را از تُرُشیِ خلق چه زیان؟
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 17:31
درویش را از تُرُشیِ خلق چه زیان؟ همه عالَم را دریا گیرد، بَط را چه زیان؟
-
کودکی
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 08:29
یکی دو روز پیش داشتیم با شایان علّت علاقهمون به کارتون یا کتابهای کودک یا نظریات شازده کوچولو را بررسی میکردیم. سوال این بود که آیا ما مثل کودکان فکر میکنیم که میتونیم از همچین چیزایی لذّت ببریم؟ آیا قسمتی از وجود ما تو کودکیش مونده و رشد نکرده؟ نظر شایان این بود که اینجوری نیست! ما مثل کودکان فکر نمیکنیم. کودک...
-
تاراج
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 19:43
اینها همه دنیااند، به دنیا زندهاند. دیدی که آنروز چهگونه نشسته بود و شکسته - که نایب نبود، معزول بود - و امروز چون نشسته است؟ یک بار من بروم به عزم، تا هیبت خدایی بیند، آن همه حالش در هم شکند: نه وَجد مانَد، نه واقعه و نه مراقبه، نه قال و نه حال - همه به تاراج رود.
-
برادرِ خُردِ ما باشد
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 19:41
اگر کسی بیاید در روزگاری و این بگوید که «سرِّ کلام دیگر است و کلام که حرف و صوت نیست دگر،» فرق بپرسی، چون تمام کند، و در پایِ او افتی و بگوید که این سِرِّ کلام چیست و آن نیز برای غیر است و بُرهانها بنماید، چنان که بر تو روشن کند، و آثارِ هیبت و عظمت و قدرتِ خدا بر او ببینی، برادرِ خُردِ ما باشد. الّا مردی میباید که...
-
سِر غیرِ این است
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 19:35
این کلام با هفت بطنش با هم میگیریم، سِر نیست. سِر غیرِ این است. و آن چه سِرّ است هم برای غیر است. چون «اَلِف» خود بسیار است، برای غیر است. بنگر که سخن چند حرف است!٬ آنگاه، سخنِ دوم اوّل را میشکند و میپوشاند و سوم دوم را میپوشاند. آنگاه، باز، ظاهر کردن گرفت و رو به سخن اوّل آورد. این دیگر در دامنش آویخت. این...
-
«قرآن» را به آن تعظیم نمیکنم که خدا گفت،
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 19:29
من «قرآن» را به آن تعظیم نمیکنم که خدا گفت، به آن تعظیم میکنم که از دهانِ مصطفا برون آمد. بدان که از دهانِ او برون آمد.
-
خلایق همچو اعدادِ انگورند
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 19:28
از مولانا به یادگار دارم از شانزده سال که میگفت که «خلایق همچو اعدادِ انگورند. عدد از رویِ صورت است. چون بیفشاری در کاسه، آنجا هیچ عدد هست؟» این سخن هر که را معامله شود، کارِ او تمام است.
-
درنیافتیم! فوت شد!
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 19:24
چون مرا دیدی و من مولانا را دیده، چنان باشد که مولانا را دیدهای. من خود صدبار گفتهام که مرا قُوَّت نیست که مولانا را ببینم و مولانا در حقِّ من همین میگوید. امّا پیشِ من باری، این است که بعد از مولانا خویشتن را میکُشند که «درنیافتیم! فوت شد!» اکنون غنیمت دارید جمعیتِ یاران را!
-
آخرین همان است و اوّلین همان.
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 19:21
هر که مرا دید که من او را میبینم، پس همچو من باشد. این سخنگوینده سحن میگوید و مینگرد که «فهم کردند؟» و مَغلَطه میزند. آخرین همان است و اوّلین همان. ناچار، هر آن که میخورَد، مست شود. مگر در جیب ریزد یا مزاجش قویتر باشد. اگر سخن به فهمِ تو رسیدی، متلاشی شدی و محو شدی.
-
وحشی
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 23:40
این رو که خوندم بیاختیار وسط آفیس زدم زیر گریه.
-
پوشش در پوشش میرود تا به آخر
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 19:46
صریح گفتم «مولانا،» - پیشِ ایشان - که «سخنِ من به فهمِ ایشان نمیرسد. تو بگو!» مرا از حقتعالا دستور نیست که از این نظیرهای پَست بگویم. آن اصل را میگویم، بر ایشان سخت مشکل میآید، نظیرِ آن اصلِ دگر میگویم، پوشش در پوشش میرود تا به آخر: هر سخنی آن دگر را پوشیده میکند. در حقِّ مولانا، هیچ پوشیده نمیکنم. چون با او...
-
پرده برانداختهاند
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 19:42
همان انگار که قیامت است و غیب آشمارا شده است، وَالله که غیب آشکار است و پرده برانداختهاند، لیکن پیشِ آن کس که دیدهی او باز است.
-
ورقِ یار هیچ نمیخوانید.
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 19:39
این را یاد دارید که ورقِ خود را میخوانید، از ورقِ یار هم چیری فرو خوانید. شما را این سود دارد. این همه رنجها از این شد که ورقِ خود میخوانید، ورقِ یار هیچ نمیخوانید.
-
چون سخن گفت، نی.
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 19:37
دوست من است، الّا تا خاموش است. چون سخن گفت، نی.
-
سرّی عظیم در میان مَضاحِک
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 19:06
آن وقت که لا عام گویم سخن، آن را گوش دار - که همه اسرار باشد. هرگه آن سخنِ عامِ مرا رها کند که «این سخنِ ظاهر است، سهل است،» از من و سخنِ من برنخورَد، هیچ نصیبش نباشد. بیشترِ اسرار در آن سخنِ عام گفته شود. سِرّی عظیم باشد که از غیرت، در میان مَضاحِکی شود.
-
مولانا رها نمیکند که من کار کنم.
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 19:03
مولانا رها نمیکند که من کار کنم. مراد در همهی عالَم یک دوست باشد، او را بیمُراد کنم؟ بشنوم مُرادِ او، نکنم؟ شما دوستِ من نیستید - که شما از کجا و دوستیِ من از کجا؟ الّا از برکاتِ مولاناست هر که از من کلمهای میشنود. هرگز، یا چندینگاه، از من کسی چیزی میشنود؟ با کسی چیزی میگفتم؟ تو ابراهیمی به کُتّاب، مرا معلّمی...
-
عالَمِ خق فراخناییست
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 18:59
عالَمِ خق فراخناییست، بَسطی بیپایان، عظیم: مُشکلِ مُشکل است نزدِ بعضی و نزدِ بعضی آسان آسان - که از این آسانی در تحیّر مانده است که «کسی در این خود سخن گوید؟»
-
او در این تنگنا مانده باشد.
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 18:50
همهی انبیا و اولیا در آرزویِ لِقایی چنین بودهاند که صورت او را ببینند. کسی که او در این مانده باشد که «صد ولی به گَردِ نَبی نرسد.» او کجا رسد؟ کسی که عقیدهی او این باشد که «قرآن کلامِ خداست، حدیث کلامِ محمّد،» از او چه اومید باشد؟ مَطلَعِ او این باشد، مُنتهایِ او به کجا رسد؟ - که اینها همه در طفولیّت میباید که...
-
راه نیست آن.
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 18:44
این راه سخت عَجَب پنهان است. اینک، شِحنگان نشسته چندین. راه نیست آن. و ممکن نیست. زنهار - مروید!
-
بس
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 07:25
خدایا! دیگه بسّه! بسّه! بسّه! بسّه! بسّه! خسته شدم!
-
داستانهای کوتاه امریکای لاتین
یکشنبه 4 مهرماه سال 1389 21:06
گردآوری روبرتو گونسالس اچهوریا ترجمهی عبدالله کوثری کتاب جذاب و جالبی بود. اکثر داستانها زیبا و عالی بودن. پنج ستارههایشان را مشخص کردهام. ۱. فری رامون پانه / اندر حکایت جدا شدن مردان از زنان ۲. بارتولومه دِ لاس کاساس / بلای مورچه ۳. خوانا مانوئلا گوریتی / کسی که گوش میکند ۴. ژوائو دُ ریو (پائولو بارتو) / ملوسکی...
-
درد مردی
یکشنبه 4 مهرماه سال 1389 04:18
حالا خوب میفهمم چرا کوه این بار را نکشید، درد زیاد است، مرد بودن سخت است، کدام کوه را چنین توانی است؟ تو بگو!
-
مرا یکی دوستنمای بود
جمعه 2 مهرماه سال 1389 23:01
آن را بنگر که نورِ ایمان از رویش فرو میآید - صاف از نفاق. نه آن نور که به هیچ امتحانی ظلمت شود یا کم شود. فرق است میان نوری که با اندک امتحان، آن ذوق و نور تیره شود. مرا یکی دوستنمای بود، مُریدی دعوی کردی، میآمد که «مرا یک جان است، نمیدانم که در قالبِ توست یا در قالبِ من؟» به امتحان، روزی گفتم «تو را مالی هست؟ مرا...