-
شریعت است و طریقت است و حقیقت
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 20:27
اگر حقیقت شرع بجویی. پس شریعت است و طریقت است و حقیقت. شریعت چون شمع است. مقصود و معنیِ شمع آن است که جایی روی. آنگاه که شمع بُوَد، به راستی به آن قناعت کنی. هی آن را فَتیله میسازی و بر میکنی و در آن مینگری. راهی نروی، فایده کند؟ به حقیقت کِی رسی به آن؟ پس، به حقیقت باید که برسی، در طریقت بروی.
-
از لطف ملول میشوم.
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 20:16
اگر وقتی من جامهی بد پوشم، آن به اختیارِ من باشد. خدا را در حقِّ من همه لطف است در لطف و کَرَم در کَرَم. الّا مرا در خود گاهی لطف است و گاهی قهر. از لطف ملول میشوم.
-
بیا تا در گوشت گویم
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 20:14
آن جماعتی که پنهان بودند از مردانِ حق، مرا با ایشان خود سخن حاجت نیامد. همین خدمت کردند، اگر امکان بینند، و گذشت. و دیگر با هیچ خلق سخن نگفتهام، الّا با مولانا. بیا تا در گوشت گویم: چون من میخواهم که کاری بکنم، اگر خدا مرا منع کند، نشنوم.
-
زیباست
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 19:24
به خدا شمس زیباست. شاهکار است. مو بر تنت سیخ می کند. ببین! همان است که باید سرشارت کند از هیجان. می بینی، نه؟ حالا که میخوانمش خیلی بزرگتر از قبل میخوانمش. بزرگتر شدهام، میبینی؟
-
شیخ و مُرید
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 19:19
شیخ چیست؟ هستی. مُرید چیست؟ نیستی. تا مُرید نیست نشود، مُرید نباشد.
-
ابایزید میآرند که خربزه نخورد
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 19:18
این ابایزید میآرند که خربزه نخورد و گفت «نرا معلوم نشد پیغامبر خربزه چه گونه خورد.» آخر، این مُتابعت را صورتیست و معنیای: صورت مُتابعت را نگاه داشتی، پس حقیقتِ مُتابعت و معنیِ مُتابعت چه گونه ضایع کردی؟ - که مصطفا میفرماید «سُبحانَکَ ما عَبَدناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ،» او میگوید «سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی.»
-
اکنون، اینجا دو قول است
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 19:13
سنایی به آخرِ عُمر، زُنّار خواست - که «اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلّاالله و اَشهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رَسولُالله» اکنون، اینجا دو قول است: یکی قول آن که مسلمان مُرد، دیگر آن که کافر مُرد و آن که ایمان این ساعت آورد.
-
ورقِ خود خواندی، ورقِ یار بخوان!
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 19:09
عالَمِ خدا بس بزرگ و فراخ است، تو در حُقّهای کردی که « همین است که عقلِ من ادراک میکند.» پس، کارِ کسی که خالقِ عقل است، در عقل محصور کردی. آن نبی نیست که تو تصوّر کردهای. آن نبیِ تو است، نه نبیِ خدا. نقشِ خود خواندی. نقشِ یار بخوان! ورقِ خود خواندی، ورقِ یار بخوان!
-
در کوی معشوق فَنگ است
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 20:47
در کوی معشوق فَنگ است: میخورند، بیعقل میشوند، به خانهی معشوق رَه نمیبرند و به معشوق نمیرسند. «اولوالباب» چه گونه باشند؟ آخر، این عقل را نمیخواهد که هر کس دارد. آن یکی فیلسوف میگوید که «من معقول میگویم.» و از این عقل ربّانی بویی ندارد. در حمّام، پیوسته دیو بُوَد. اکنون، در این حمّام، همه فریشته است.
-
سرچشمه یکیست. شاخشاخ شده.
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 20:47
دلم نمیخواهد که با تو شرح کنم. همین رمز میگویم، بس میکنم. خود بیادبیست پیشِ شما شرح گفتن. امّا چون این گستاخی را دادهاید: سرچشمه یکیست. شاخشاخ شده. گاهی آب در آن شاخ جمله، گاهی در این شاخ، گاهی این شاخ آن شاخ را تهی کند، سویِ خود کشد آب را، گاه این. هر که از این دو شاخ بگذرد، به سرِ آب رود و غوطه میخورد و...
-
نگرفتم. هم در آن رفت و رفت.
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 20:37
خواب دیده بود که در آبِ سیاه افتاده بود. مرا میگفت «دستم بگیر!» نگرفتم. هم در آن رفت و رفت. گفته بود «اگر بی گفتنِ من خوابِ مرا با من گوید و تعبیر کند، این خواب از آنِ مَقامِ او باشد و اگر نگوید، از آنِ من باشد.» به زبانم میآمد، امّا نگفتم.
-
آن آه را به من ده!
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 20:33
گفت «نماز کردند؟» گفت «آری.» گفت «آه.» گفت «نمازِ همهی عمرم به تو دهم، آن آه را به من ده!»
-
Global Warring by Cleo Paskal
سهشنبه 30 شهریورماه سال 1389 09:56
در ادامهی مطالعات فیوچریستیم دربارهی اثرات ژئوپلیتیکی گرمایش جهانی این کتاب رو که تاره منتشر شده بود داغ از تنور گرفتم و خوندم. خوب اگه بخوام واقعیت رو بگم انتظاری رو که ازش داشتم تامین نکرد ولی تونستم خیلی چیزها ازش یاد بگیرم. بدی نویسنده اینه که مستقیما دربارهی موضوع اصلی یعنی اثرات گرم شدن نمینویسه، بلکه اون...
-
صمد
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1389 20:31
صمد بهرنگی از زیباترین های کودکیم بود. اطلاعیهی کانون نویسندگان به مناسبت چهل و دومین سال درگذشتش برایم یادآور بچهی کلاس چهارمی است که می رفت کتابفروشی دزفول که افسانههای آذربایجان صمد را بخرد و کتابفروش به برادر بزرگترش می گفت که باید مواظب کتاب خواندنش باشد. اولدوز، یاشار و کلاغها همیشه در این ذهن حک شدهاند صمد...
-
داستان نفت اخلاقی
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1389 03:31
دو سه روز پیش علی مثل همیشه ظهر یاومد . گفت که یه جلسهی Book Signing تو کتابفروشی Mcnally Robinson هست که باید رفت. من هم از خدا خواسته، از خستگی ناشی از بیکاری ناشی از خرابی کامپیوترم زود گفتم بیا بریم. از قرار معلوم نویسنده Ezra Levant بود و کتاب Ethical Oil بود. ٍEzra یه یهودیه کخ یادمه تو جریانات کارتونهای حصرت...
-
بگیر و ببند!
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 22:08
اومدم نشستم تو آفیس. آفیس من درست بالای Campus Security قرار گرفته. یکی از اون جا داد میزنه: Stop Sir! You are under arrest. Hands up! knees down! turn right! و بعدش هم صدای چسب و دستبند و .... دوباره هم همینطور میشه و با یه کس دیگه اینکار رو می کنن. موندم که چی شده. اولش طبق معمول میگم به من چه که گرفتنشون. بعد که...
-
کسی خواهم که هیچ نداند
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 22:02
از آن روز که دیدم جمالِ شما، در دل میل و محبّتِ شما نشست. اگر تو هیچ خط ندانستی، تو را خط میآموختم. الّا میدانی. کسی خواهم که هیچ نداند: هوسِ تعلیم میباشد. این ساعت که این بگویم، تو تواضعی بکنی. چون است به تو نرسید؟ تو نشنودی که چه گفتم؟
-
مارأَینا
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 21:54
شنیدم که در این قونیه سَماعها و دعوتها بسیار میباشد. مارأَینا: یعنی حالی و قالی نبود.
-
حال روز اصلاحات و رهبرانش
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 00:00
کاریکاتور خوب کاریکاتور خوب است، دنگ و فنگ نمیخواهد.
-
از هر درخت که میخواهی، میستان!
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 23:55
آمدم، کنارت گرفتم، کنار گرفتی. میگویی «چند از این بالاهای پست؟ بالابلندی حاصل نمیشود. ما را دو تا باید شد.» گفتم «خَه! علمها را -لاجَرَم- بحث باید. امّا اینها را نباید. این سخن را نباید الّا تسلیم و بس!» حاصل: چو حق راضی شد، مَلِک روی به تو کرد. چو باغبان را به دست آوردی، باغ آنِ توست: از هر درخت که میخواهی،...
-
این میگویی، دلِ من درد میگیرد
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 23:48
این میگویی، دلِ من درد میگیرد، چنان که کسی مرا میرنجاند. تو نمی گویی که دلِ من گرفته میشود. اگر از آنِ من بودی، صدباره به جای آورده بودمی، درهم سوخته بودمی هم رنج را، هم طبیب را. تواش بَتَر کردی و صَغب کردی بر خویشتن - رنج بر رنج. و چیزی که دیدی که تحمّل نمیکند، چه بر او نهی؟ تا یکی رنج صد میشود؟
-
صبر
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 23:31
ایّوب با آن کِرمان ساکن بود. مُقیم، دل را نهاده بود. نمیاندیشید که «این تا کِی؟» یا نگفت «ای خدا، تعیین کن که تا کِی؟»
-
آخر، بیا! کارها داریم.
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 22:40
آخر، بیا! کارها داریم. آخر چه گریزپایی است؟ بر پایت بندی میباید نهاد تا نگریزی، بند نمیپذیری؟ جان و دل در پایِ تو پیچم، سودی نیست، بر هم میسِگُلی. تن را خود رَه نیست. تو نازکی. طاقتِ کلماتِ بسیار ما نداری. مرا دهان پُر از آرد است، برون میزند. تو میرنجی، ضعیف میشوی. مرا اگر هزار برنجانند، هیچ جز قویتر نشوم و جز...
-
رها کنید! آنِ من چنین باشد.
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 22:34
مرا میباید که بسیار بنشینم در حمّام تا کار کِی تمام باشد، چرکها نرم باشد. چه گونه به خانه بَرَم؟ میباید که چرک از خانه به حمّام آرَند، نه حمّام به خانه برند. رها کنید! آنِ من چنین باشد. اگر چه خوش نیست این گفتن، امّا اندکی بگویم رمزی.
-
گاهی
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 22:31
در بیابان باید بودن گاهی، پیشِ شمشیر گاهی، در زمستان سفرها اهی.
-
کاش
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 07:11
کاش باد می آمد و مرا با خود میبرد.
-
روی تو دیدن، والله مبارک است.
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 01:53
زهی آدمی که هفت اقلیم و همهی وجود ارزد! ایشان آدمیاند، اُمَّتِ محمّدند. چشمِ محمّد به تو روشن، چشمِ محمَدی روشن که تو اش اُمَّتی! تو اش اُمَّت باشی، حصرتِ حق فخر کند، محمّد دستِ تو بگیرد، به موسا و عیسا بنماید، مُباهات کند که «چنین کس اُمَّتِ من است.» با آن آستینهای فراخ، خواجه بر عرش و ساکنانِ عرش عرضه کند که...
-
انکار
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 01:25
گفت «هرگز او انکار نکرد.» گفتم که «انکار کرد معنوی، چون دادِ سَماع نداد. تمام فهم نکرد. آن انکار است. و اگر نه، هم از اوّل گفتی که مرا شرم نمیاید که این سخن میشنوم، سخنِ مولانای بزرگ مینویسم؟ اگر حق ندیدی، چه گونه سجود کردی؟ با چنین بزرگی، غیرُ خدا را چون سجود کردی؟ آخر کُفر بودی که در نبشتن درآید.»
-
دیدی که چون ربودیمت؟
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 01:20
دیدی که چون ربودیمت؟ کسی را از دوستانِ ما به خاطر گشت؟ دشمنان نمیگویم. اگر دشمنان گفتمی، هم دوستان بودی - تا سخنِ مولانا بر جا باشد: «اگر دشنامِ او به کسی برسد، او ولی باشد.»
-
آسیا میخری؟ مرا بخر!
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 22:49
آسیا میخری؟ مرا بخر، تا جهتِ تو بگردم. آن از سنگ و آهک است و این از پوست و گوشت و پی و رَگ - و این را جانی و حیاتی. اگر بدهی، من خود میگردم. (از آن ،هر روز، چند دخل درآید؟ دو درم؟ پنج گیر! بیش از این نفع باشد؟)