این یک ساله پیشرفت زیادی کردم تو کتابخونی و بدجوری تب کتاب گرفتم. الان همزمان سه تا کتاب دستمه. متاسفانه کار نمی ذاره به اندازه ی کافی لذت ببرم اگرچه اون هم لذت خودش رو داره. چند تا طرح نوشتن کتاب هم به ذهنم رسیده، کاش فرصتی باشه.
شاید هیج آیه ای از قرآن رو اندازه ی این قبول نداشته باشم:
وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم
نه اینکه به دلیل معنای قدسی اش باشه بیشتر تجربه ی زیسته ی بشره که در بهت ندانسته های آدمی چاره ای نداره جز اینکه معنایی قدسی و ماورایی پیدا کنه.
سوفی داره یه فیلم نگاه می کنه که یه بچه یتیم رو پدر و مادرش پیدا شدن اومدن ببرن. سگ دختره با عصبانیت بهشون پارس می کنه. بهش می گم: " اینا پدر و مادر واقعیش نیستن"؛می گه: "چرا هستن، تو از کجا می دونی؟" بهش می گم "چون فیلم داره بهت نشونه می ده که اینا قابل قبول نیستن."
بعد که مغلوم میشه بهش می گم "دیدی بهت گفتم؟" اگر به جزییات و نشانه ها و الگوها دقت کنی این چیزا رو می فهمی!" یه جوابی بهم می ده که هنوز فکم آویزونه! می گه "اگر به حزییات و نشانه ها دقت کنی دیگه از دیدن فیلم لذت نمی بری."
فرق هوش حسابگر و کلی نگر در مقایسه با هوش لحظه ای و جزیی بین اینه. بعضی وقتا بهتره برات چیزهایی رو نبینی! بعضی وقتا بهتره باهوش بازی در نیاری و فقط لذت ببری!

خوب همینه که نباید هیچ فیلمی رو قبل از خوندن کتاب مرجعش دید چون سینما و تماشاطلبی کلیشه ایش می رینه توش حتی اگر خود نویسنده تهیه کننده ش باشه. حق داشت گارسیا مارکز مرحوم.
چطور نویسنده راضی شده جلوی چشمش کتاب رو چنین سخیف به تصویر بکشن؟ صرفا برای مخاطب بیشتر؟
hاین همون کتابی بود از Amor Towles که گفتم دستمه و به خاطر همین کتاب هم معروف شده. در مجموع کتاب خوبی بود و مسلما از اون دوتا کتاب دیگه ش که خونده بودم بهتر بود. اینکه یک موضوع و روایت مهم تاریخی مثل انقلاب اکتبر شوروی رو زمینه ی داستان کرده بود اصل مطلب بود وگرنه دلیلی برای خیلی خوب شدن عایرغم خوب نوشته شدنش نبود. اینم باید بگم شهرت همین کتاب باعث شد برم اون دوتا کتبش رو حتی قبل از این بخونم.
کتاب که الان سریال هم شده کلا در یه هتل لوکس می گذره که قهرمان داستان محکوم شده توش زندگی کنه. این ایده که قهرمان جایی حبس شده و نمی تونه ازش بیرون بره و همین جای محدود میشه دنیاش رو احتمال می دم از داستان The Terminal گرفته که پناهنده ی بدون پاسپورت ایرانی تو فرودگاه بدون اجازه ی خروج تو فرودکاه حبس شده بود که با بازی تام هنکس قیلم شد. همونی که من هم خاطره ش رو به خاطر دو روز موندن تو فرودگاه فرانگفورت داشتم.
اینکه قهرمان سرپیشخدمت هتل میشه و اینجوری از اخبار مطلع میشه بعیده از کتاب Remains of the Day نوشته ی Kazhuo Ishiguro که قبلا اینجا درباره ش نوشتم الهام نگرفته باشه.
خوندن کتاب همزمان شده بود با خوندن لولیتاخوانی در تهران آذر نفیسی و این برای من جالبترش کرد چون همزمان داشتم درباره ی دو انقلاب در دو کشور متفاوت می خوندم که علیرغم تفاوت ظاهرش خیلی هم متفاوت نبودن و این رو نگاه سرزنش آمیزم به کسانی که انقلاب 57 ایران رو کردن تاثیر عمیقی گذاشت.
باید برم جلسه، بر می گردم بیشتر می نویسم.
اومدم، نویسنده کلا علایقی داره که هر وقت بتونه تو کتاب هاش جاشون می ده که البته خیلی هم بد نیست. مثلا درباره ی غذا و شراب، یا اساطیر یونانی، یا موسیقی کلاسیک. بودنشون بد نیست اما اگر هم نبودن اتفاق خاصی قرار نبود بیفته و کتاب سر راست تر می شد. یه چیزی دیگه اینه که تو کتاب هاش بچه های هشت نه ساله ای رو به عنوان شخصیت های کلیدی میاره که هیچیشون به بجه های این سنی نمی خوره و همه ش از خودت می پرسی چرا نگفتی این یازده یا سیزده سالشه.
روابط انسانی ای که تو کتاب بین شخصیت های ایجاد می کنه جذابن البته تا حد زیادی سیاه و سفید هستن. نویسنده مشخصا تحقیقات خوبی انجام داده درباره ی فضا و زمان داستان. خوب من کنجکاو شدم برم تو اینترنت عکس و فیلم ها محل ماحرا یعنی هتل متروپل رو ببینم و اگر گذرم به مسکو بیفته بعیده نرم پیداش کنم و این جاهایی رو که می گه توش مثل رستوران ها نبینم و این یعنی داستان تونسته با من ارتباط نسبتا عمیقی پیدا کنه.
کتاب مثل کتاب های دیگه ش خیلی روون و خوندنی نوشته شده و علیرغم حبس در یک مکان و عدم تغییر لوکیشن کشش رو برای خواننده ایجاد می کنه که دنبالش کنه. این قدرت نویسندکی لازم داره. نویسنده بچه بازی هاش رو مثل اون یکی داستان داره، کلیدی که نینای دختربچه داره و همه ی درهای هتل رو باز می کنه. همینطور آخرش رو سعی می کنه مثل فیلم های هالیوودی طراحی کنه.
خوب یکنکته ی مهم دیگه درباره ی کتاب هست، کتاب با اشراف زاده ای در فضای هتلی لوکس می گذره و کلی از حرفاش درباره ی غذای اله و شراب بله و موسیقی فلان و ... و تقریبا درباره ی بیچارگی روسیه که نمونه هاش رو همین تازگی تو داستان های تورگنیف و چخوف گفتم حرفی نمی زنه مگر اینکه بخواد تیکه ای بندازه به نظام کمونیستی. در واقع داستان نسبتش با واقعیت انقلاب شوروی به همون نسبت لوکیشنش که فقط هتله در مقایسه با مسکو یکسو نگرانه س و دید بسیار اندکی از جامعه می ده و بدون هیچ اشاره ای به فساد و فقر نگاهش به طبقه ی اشراف محدود می مونه. اینجور بگم که کتاب به جز مروری بر تاریخ رسمی شوروی چیزی از تاریخ اجتماعیش بهت نمی گه.
ارزش خوندن داشت؟ آره
یه چندتا موضوع هست که تو کتاب مطرح میشه که قابل تامل هستن:
- بحثی که مطرح میشه درباره ی اینکه چرا روسها خود ویرانگر /یا خودفداگر (بهتر از ایثارگر نیست اینجا؟) هستن و مثلا چرا در دوره ی حماه ی ناپلئون1812 مسکو رو آتیش زدن به جای اینکه به راحتی تسلیمش کنن یا نقاشی های معروفشون درباره ی این موضوعه. این مکالمات در این باره رمان خوندنی هستن:
میشکا دوست ادیب و شاعر کنت اینجا این موضوع رو یه نشونه ی قدرت می دونه.
What is it about a nation that would foster a willingness in its people to destroy their own artworks, ravage their own cities, and kill their own progeny without compunction? To foreigners it must seem shocking. It must seem as if we Russians have such a brutish indifference that nothing, not even the fruit of our loins, is viewed as sacrosanct.” Necromancy Never Pays
“When I awoke,” he says, “I suddenly understood that this propensity for self-destruction was not an abomination, not something to be ashamed of or abhorred; it was our greatest strength. We turn the gun on ourselves not because we are more indifferent and less cultured than the British, or the French, or the Italians. On the contrary. We are prepared to destroy that which we have created because we believe more than any of them in the power of the picture, the poem, the prayer, or the person.”
این نوع خودویرانگری از نظر میشکا نشان ضعف و استیصال نیست، نشانه ی عشق و قدرتیه که ترجیح می ده چیزی رو یا خوبش رو داشته باشه یا از بین ببره اما ناقصش رو نداشته باشه یا به دیگران تسلیمش نکنه. این همون کاریه که میشکا می کنه، که حاضر میشه زندگی خودش رو به نابودی بکشونه اما اجازه نده یه جمله از کتاب چخوف حذف بشه. این اما اون کاری نیست که کنت می کنه وقتی راضی میشه خیلی چیزها رو تغییر بده اما ادامه بده.
یه نقطه نظر دیگه که ریچارد دیپلمات آمریکایی مطرح می کنه اینه که اون هم این رو نقطه ی قوت روسیه می دونه:
Vanderwhile says something to the effect of:
“For centuries, Russia has excelled at destroying herself. She razes her cities, executes her artists, exiles her thinkers — and yet, somehow, she endures. Perhaps that’s what makes her indestructible.”
این یه خلاصه ی چت جی بی تی از سه دیدگاه مطرح شده در کتابه:
ظاهرا این موضوع خودویرانگری در ادبیات روسیه به دقت مورد توجه واقع شده و از جمله داستایفسیکی و تولستوی هم این موضوع رو مورد توجه قرار دادن. این جدول خوبیه که دیدگاه ها رو خلاصه کرده:
موضوع خیلی جالببه این مقایسه که من رو یاد توبه ی نصوح و برگشت معمولی از گناه و نیکوکاری می ندازه در ادبیات دینی.
یه نکته ای که میشکا مطرح می کنه و جالبه اونجاییه که به کنت می گه کی فکرش رو می کرد توی محبوس در این هتل آزادترین فرد در شوروی باشی.
این دومین کتابیه که از این نویسنده می خونم و البته یکی دیگه هم نصفه ازش دستمه. کتاب پرفروش نیویورک تایمزه و اوباما و بیل گیتس هم توصیه ش کردن. خوبه ؟ نه! بده؟ نه! داستانش سرگرم کننده س و مثل کتاب های دیگه ش حاشیه روی و اطلاعات جنبی مثلا درباره ی بزرگراه لینکلن تا شهر نیویورک و آدم اوتیستی و ... کم نداره. کشش هم داره اما کتاب عمیق و قوی ای نیست. یه رمان نوجوانانه ی خوبه اما برای بزرگسال فکر نکنم. از کتاب قبلی Table for Two که محموعه داستان کوتاه بود شاید بهتر باشه خصوصا اون ناولت به درد نخور کاراکاهیش.
نویسنده البته به دلیل یه کتاب دیگه ش A Gentleman in Moscow معروفه که الان دستمه و انصافا تا حالا کتاب بدی نبوده.
