عالیجناب کیشوت - گراهام گرین - ترجمه رضا فرخ فال

کتاب خاصی شد به دلیل اینکه تو اسپانیا تمومش کردم. اول بذار بگم چی شد که خوندمش. بعد از کتاب Quichotte  سلمان رشدی رفتم سراغ اصل مطلب که دن کیشوت  سروانتس بود (اولین رمان جهان) که سعادتی بود و بعد افتادم دنبال اینکه ببینم دیگه کی از دن کیشوت اثر پذیرفته که این کتاب یکی از بدیهی ترین هاش بود. پیدا کردن پی دی اف کتاب و خوندنش رو کیندل و حاشیه نویسیش لذت بخشش کرد. وقتی تو سفر می خوندمش حس نزدیکتری بهش داشتم و هر وقت شد می تونستم تحقیق کنم که باعث شد بیشتر لذت ببرم. کتاب سفر ابن بارم به اسپانیا رو لذت بخش تر کرد و حالا  فکر کنم فهمیدم چطور میشه سفرها رو لذت بخش تر کرد. قبلا آمریکایی آرام رو از گراهام گرین خونده بودم و خیلی خوشم اومده بود بنابراین دلیل نداشت سمت این کتاب نرم. 


کتاب بازسازی دن کیشوت و سفرش به شکلی مدرنتر در اسپانیای بعد از مرگ فرانکوه، شاید فقط یکی دو سال بعدش که هنوز سیستم دیکتاتوری اثرش رو از دست نداده. ظاهرا گراهام گرین بسیار به اسپانیا سفر می کرده و اطلاعات جامعی داشته. شخصیت های اصلی کتاب یه کشیش ساده ی یه شهر کوچیکه (شهر دلسینه معشوق دن کیشوت) که اتفاقی به سمت عالیجنابی نائل میشه و شهردار کمونیست شهر که رای نمیاره و هر دو برای فرار از تغییراتی که دوستشون ندارن همسفر می شن گشتی تو اسپانیا بزنن. کشیش از نسل دن کیشوته و فامیلش هم همینه اما شهردار نسبتی با سانچو نداره اما با اینکه سانچو صداش کنن مشکلی نداره. 


کتاب صراحتا و نه ذهنی از زبان شخصیت هاش خودآگاهانه درباره ی مقایسه س تطبیقی عقاید و رفتارهاشون با دن کیشوت و سانچو صحیت می کنه و تو هر مرحله ای شباهت ها رو شرح می ده. دو شخصیت کتاب که ابتدا به ظاهر جدل می کنن بعدا در قالب دوستان عزیزی قرار می گیرن و البته این باعث نمیشه تقابل بین عقایدشون کمرنگ بشه. شهردار سانچو که اطلاعات مذهبی عمیقی هم داره به عالیجناب کیشوت گیر می ده و عالیجناب که تازه مانیفیست کمونیستی مارکس (باید بخونمش به زودی) رو خونده هم به عقاید اون گیر می ده و هم سعی می کنه درک متفاوتی از مارکس به دست بده. شهردار کتابهای مقدس و دینی رو به کتابهای پهلوانی تشبیه می کنه و کشیش کتاب های ایدئولوژیک رو به این کتابها تشبیه می کنه تا هر دو واقعیتی رو به تصویر بکشن که هیچ کدوم از این دو عقیده به چیزی که وعده ش رو دادن نرسیدن و شاید هم مثل این کتابها منسوخ شدن. ;کتاب با این جمله از شکسپیر شروع میشه که "زیرا هیچ نیک و بدی مطلق نیست و تنها پندار انسانی است که آن را چنین جلوه می دهد." تا تکلیف خواننده رو با کلیت متن و ضد مطلق گرایی و سیاه و سپید بودنش آشنا کنه. البته وقتی بفهمی گراهام گرین کاتولیک معتقدی بوده (تو بیست سالگی کاتولیک شده) اندکی نظرت نسبت به اینکه شاید این دفاعیه ای برای مسیحیت کاتولیک اسپانیا که اون موقع به شدت سرزنش می شده بوده عوض میشه. البته نه دفاعیه ای از ساختار کلیسا که مظاهرش در کتاب اسقف و منشی ش هستن بلکه از چیزی که نمادش عالیجناب کیشوت به عنوان یک مسیحی وارسته و سالم که به مسیحیت رحمانی معتقده هستن.  اتفاقات کتاب تا حدی هماهنگ با کتاب مرجعش تنظیم شدن مثل کلیت سفر، همراهی دو نفر، دیوانه پنداری پدر، جمع کردن کتاب های مورد علاقه ش، کمک پدر به مجرم، حمله ی پدر به کشیشان فاسد. 


یه جایی بود درباره ی بحث اینکه عالیجناب شک نمی کنه که در جواب می گه شک یک لحظه هم گریبان مرا رها نمی کند اما شک کردن خیانت نیست... چه علمی؟ چه اطمینانی؟ این حال چقدر وحشتناک خواهد بود.



یه نکته ی جالب کتاب رفتن کیشوت و شهردار به رستوران بوتین در مادرید بود که قدیمی ترین رستوران دنیاست. خوب من و سوفی هم این سفر رفتیم اونجا. :)  شکم چرانی فرهنگی به این می گن. :))  سوفی تو این سفر محو اشتیاق من به دن کیشوت شده بود و اینکه می خواستم یادگاری های اون رو بخرم. قبلا تو راه از مدرسه آوردن به داستان اشاره کرده بودم اما این دفعه فکر می کنم ارتباط نزدیکتری برقرار کرد. وقتی گفت می خوان بخونمش و گفتم کتاب بزرگ و سنگینه براش بهش برخورد. الان هم که بهش گفتم یه نسخه ی بجگونه ش رو برات بگیرم راضی نمیشه خانم که نه من اصلش رو باید بخونم. :))


این هم چند نقل خوب از کتاب:


یه جاییش کشیش می گه : "تو دلت می خواهد در دنیایی کاملا عقلایی زندگی کنی؟ چه دنیای کسل کننده ای خواهد بود؟" و شهردار می گه: "نیایت هم همین حرفها رو می زد!"


این هم جالب بود: در ایام تحصیل عبارتی از کتاب سنت اگوستین چقدر او و همشاگردی هایش را به خنده می انداخت: "هستند کسانی که آنچنان با استادی از خود تیز در می کنند که تو گویی مطلبی را به آواز خوانده اند."


"در کندی فضیلتی است که ما آنرا از دست داده ایم"


جایی شهردار می گه: "اسپانیا چقدر کم تغییر می کند؛ در فرانسه هیچئقت آدم احساس نمی کند به دنیای راسین یا مولر پاگذاشته است، یا در لندن هیچگاه این احساسی به آدم دست نمی دهد که هنوز در دوران شکسپیر زندگی می کند. تنها در اسپانیا و روسیه است که زمان ایستاده است. در این جاده ها، پدر، همان ماجراهایی انتظار ما را می کشد که برای نیای تو اتفاق افتاده است."


"زمان هرگز چیزی را ثابت نمی کند، عمر ما خیلی کوتاه است."


"او نمی خواست وسیله ی اجرای عدالت شود، آنهم عدالتی که انسنها حدود و ثغور آن را تعیین کرده اند"


"همه ی اسپانیایی ها رمانتیک هستند، و به همین خاطر گاهی آسیاب های بادی رو با جای غولان بیابان می گیرند."


Autocracy Inc. - The Dirctators Who Want to Rule the World - Anne Applebaum

undefined


کتاب که پرفروشترین های نیویورک تایمز و گلوب اند میل بوده و یکی از کتابهای سال اکونومیست بوده و توسط نویسنده ی برنده ی پولیتزر نوشته شده در تلاشه که هشدار بده که دولت های خودکامه ی دنیا بین خودشون اتحادی دارن که دنیای دموکراتیک غرب در برابرش آماده نیست. کتاب رو تو پیش خون کتابهای توصیه شده ی کتابخونه ی بغل خونه دیدم و چون قبلا کتاب خودکامگی رو خونده بودم گفتم این رو هم بخونم ببینم چی می گه. کتاب تو قسمت اول سفر تو لندن تموم شد.


شاید درباره ش نوشتم ام ویکی پیدیا نسبتا خوب پوشش داده موضوع رو و شاید نیازی به تکرار موضوعات نباشه. به نظر من کتاب ساختار یا استراکچر خیلی خوبی نداره و فصل بندی هاش دقیق و مرتب انجام نشدن. خوندنش اذیتت نمی کنه اما این جور هم نیست که خیلی اشتیاق داشته باشی ادامه بدی. 


بعضی مثال هاش از سیاست دیکتاتوری ها خوندنی هستن خصوصا اگر باهاشون آشنا نباشی، مثال های ایرانش هم بد نیستن. اما کلا اینکه کتاب سعی می کنه این همکاری بین دیکتاتوری ها رو به عنوان  موضوع جدیدی مطرح کنه تو ذوق می خوره چون به نظر من همیشه و به اندازه ی تاریخ سابقه داشته حالا فقط تکنولوِژی روش هاش رو تغییر داده. البته کتاب بیشتر نظرش اینه که قبلا یه دیکتاتور می نشست تو کشورش خودکامگی می کرد اما الان دیگه می خواد قدرت نرم و سخت خودش رو در جهان گسترش بده و کلی مثال از تهاجم رسانه ای روسیه و چین و ایران و ... میاره یا مثال های زیادی از پولشوییشون و ترورهاشون در کشورهای دیگه. بعید می دونم قبلا هم دیکتاتورها فقط تو کشور خودشون می نشستن و کاری به کسی نداشتن چون اصلا نمیشه. تازه ترین مثالش زندانیه که برای سرکوزی رییس جمهور فرانسه بریدن برای اینکه از معمر قذافی لیبی رشوه گرفته بود. 


نویسنده کتاب مشخصا تمایلات لیبرال داره اما نظرش اینه که دموکراسی ها خیلی آسیب پذیرن و باید مراقب باشن حتی به نظر میاد معتقده باید کنترل های زیادی چه به لحاظ رسانه ای و چه اقتصادی انجام بدن که یه جورایی نقض غرضه. البته اینکه رسانه ها کتاب رو مهم دونستن به دلیل اینه که در برابر گسترش جهانی تسلط کشورهای خودکامه احساس خطر می کنن.  پیام کتاب مهمه، اگر دموکراسی ها مراقب نباشن و جلوی دیکتاتوری ها وا بدن به خطر می افتن. البته تو مقدمه که بعد از انتخابات آمریکا نوشته شده نویسنده یه جورایی مونده که چه جوری با موضوع پیروزی ترامپ که عملا یه خودکامه می دوندش کنار بیاد. نویسنده یه دموکراته و مدام از دموکرات ها حمایت می کنه دربرابر جمهوری خواه های آمریکا.

پیانو

سوفی شروع کرده پیانو یادم می ده، انقده بامزه یاد میده :)) عشقش معلمیه 


اصلا فکر نمی کردم بتونم یاد بگیرم اما به نظر میاد میشه

کارهای جدید

وقتشه کارهای جدیدی بکنم....

On Tyranny: Twenty Lessons from the Twentieth Century by Timothy Snyder,

On Tyranny Graphic Edition


;اون روز که تو کنزینگتون قدم می زدیم رفتیم تو یه کتال روشی و این چشمم رو گرفت. البته کتاب به خاطر ترامپ نوشته شده اما خوب باید چشم یه بدبختی از یه کشوری که قرن هاست قربانی خودکامگی بوده رو بگیره. کتاب رو همونجا از کتابخونه ی شهر سفارش دادم و بیشترش رو زمانی که سوفی کلاس شنا می رفت خوندم. کتاب مهمیه اما باید مراقب بود چطوری ربطش داد به شرایط ایران. حالا باید بیشتر درباره ش و دستورالعمل های بیست گانه ش بنویسم. گرافیک کتاب (Nora Krug (Illustrator)) خیلی خوب بود و بهم کلی ایده داد برای یه کتاب. کاش وقت بکنم. 


 کتاب می تونست بهتر نوشته بشه و کمتر گرایش خری نشون بده (به دموکرات ها که خودشون مسئولیت زیادی در وضع موحود دارن). همینطور کتاب می تونست ساده تر هم نوشته بشه.




دستورالعمل:


1- پیشاپیش اطاعت نکن

2- از سازمان ها و بنیادها دفاع کن

3- مراقب حکومت تک-حزبی باش

4- در برابر جهان احساس مسئولیت کن

5- اخلاق حرفه ای رو رعایت کن

6- مراقب شبه نطامی ها باش

7 - اگر قرار است مسلح باشی، بهش فکر کن

8 -  به پا خیز

9 - با زبانمان مهربان باش

10 - به حقیقت ایمان داشته باش

11- تحقیق کن

12 - در چشم دیگران نگاه کن و کم هم شده حرف بزن

13 - سیاست بدنی رو تمرین کن

14 - زندگی خصوصی داشته باش

15 - کار خیر بکن

16 - از هم سانانت در کشورهای دیگر بیاموز

17 - گوشت را برای کلامت خطرناک تیز کن

18 - وقتی امر نامنتظره اتفاق می افتد، آرام باش

19 - وطنپرست باش

20 - در حدی که می توانی شحاع باش


سعی می کنم اندکی از چیزهایی رو که گفته زیر این بیست مورد بنویسم. 


پس گفتارش هم خوب بود در باره ی دو مشکل تئوری های عدم امکان (Ineveitibity) و ابدیت (eternity) تاریخی. اولی معتقده وضوع موجود تغییرناپذیره، مثلا دموکراسی آمریکا بعیده از بین بره و دومی معتقده وضع هیچ وقت خوب نمیشه. 





ادامه دارد ...

حنایت و مکافات - داستایفسکی - ترجمه ی اصغر رستگار - اجرای آرمان سلطانزاده

کتاب عالی، ترجمه و اجرای خیلی خوب. خوب طبق معمول به خودم اجازه ندم اسم و رسم کتاب و نویسنده تحت تاثیرم قرار بدن قبل از خوندن  اما خوب بعیده  کسی بگه هیج تاثیری نمی پذیره  از فضای اطراف یک اثر اما تلاشم رو کردم. 


صحنه های عالی


چندین صحنه ی کتاب هر کدومش در حد یک نمایشنامه ی بسیار قوی هستن. از جمله روایت مارمالادوف از زندگیش در میخانه که از همون اول کتاب بهت میگه با اثری عظیم مواجهی. حکایتی که از استیصال خودش و بلایی که سر خونواده ش یعنی زنش کاترینا ایوانوا و دخترش سوفیا سیمونویج (سونیا) آورده.  یه صحنه ی دیگه که به یاد ماندنی دیوانگی و مرگ کاترینا ایوانوا و ضجه هاش در خیابان بود که بی نظیر بود. صحبت های سر سفره ی ختم مارمالادوف هم خیلی خوب بود تا جایی که پتر پترویچ لوژین (نامزد دونیا خواهر قهرمان داستان رودیون راسکولنیکوف  وارد شد، حالا راجع به نقش اون بعدا می نویسم نظرم چیه. مکالمات  بینسربازپرس قتل پاروفیری پترویچ و راسکولنیکف هم همیشه عالی و بی نظیر بودن. کلا همین صحنه ها بودن که یه چارچوب قوی برای کتاب ایجاد کرده بودن و مثل یه سمفونی هر چند مدتی خواننده رو سر شوق و هیجان می آوردن و با دردهای رمان همراه می کردن و بعد بر می گشتن سر داستان اصلی. این صحنه های مجزا البته با تک گویی یا تک فکری های روانشناسانه ی راسکولینکوف  و لوطی منشی رازومیخین (دوست با غیرتش) همراه میشد تا کلیت بافتار ماجرا کامل شه. 


ار روانشناسی فردی تا روانشناسی اجتماعی


قهرمان کتاب دچار نوع نگاه خاصی به زندگیه که خیلی راحت می تونه به اختلال روانی تعبیر بشه خصوصا تو این دنیای اخیر که کار روانشناسان و روانکاوان و مردم شده به این و به اون انگ بزرنن و اختلال ببندن و ماشالله برای هر آدمی هم یه چیزی تو چنته دارن. البته اگر قرار باشه به کسی چیزی بست راسکولینکوف مورد بدی نخواهد بود خصوصا که به همین دلیل هم آخرش تخفیف مجازات می گیره. داستایفسکی کم تو تصویر روان و تحلیل روان قهرمان داستان مایه نمی ذاره و البته همینه که باعث شده رمان به عنوان یکی از عمیق ترین رمانهای روانشناسی مشهور بشه. البته یه چیزی که برای من جذابه اینه که این تحلیل های روانشناسی در خلا فردی انجام نمیشن و جابجا در چارچوب کل جامعه تحلیل می شن. جابجا می بنید که شخصیت های رمان شروع به نقد جامعه می کنن که آره روس ها اینجورین، جوون ها اینجورین، سن پترزبورگی ها اینجورین و تحلیل درباره اینکه رفتارهای یه شخصیت چطور می تونه منشا اجتماعی داشته باشه.


نیچه

 

اما از همه چیز مهمتر اونجاییه که به مقاله ی راسکولنیکوف درباره ی اینکه برخی انسان ها (یا ابر انسان ها) حق جنایت برای خیر بزرگتر رو دارن که هر کسی رو بلافاصله یاد بحث های اخلاق نیچه (اخلاق فرودستان و فرادستان) و بحث ابرمرد می ندازه. و مهمتر از اون من رو یاد انقلاب اکتبر و استالین و دیکتاتوری پرولتاریا انداخت و به خودم گفتم یعنی این ها تو جامعه ی روسیه 70 سال پیش از انقلاب دیده می شده؟ اینکه نیچه پیش درآمد هیتلر تنها نبوده بلکه پیش درآمد استالین هم بوده؟ این که می گم پیش درآمد منظورم اصلا باعث و بانی نیست، نیجه فرزند زمانه ی خودش بوده و کتاب هاش (علیرغم تمام نبوغ و دیوانگیش) ثمره ی زمانه ی خودش بودن و این بحث ابرمرد و ... داشتن روال تاریخی خودشون رو طی می کردن تو جامعه ی آلمان و روسیه. اونجایی که به کمون های سوسیالیستی که تو اون دوره مد شده بودن اشاره می کنه بازهم به نظر میاد مقدمه ای داره می گه برای کمونیسمی که در راهه. البته کنار همه ی اینها فقر چشمگیری که توی کتاب هست باز هم یاد بیچارگی ای میفته آدم که باعث و بانی شورش و انقلاب میشه. اما کتاب تا حد بسیاری عاری از نشانه های فساد اداریه و ساختار اداری و پلیس نسبتا سالم و کارآمد دیده میشن.


شخصیت پردازی ها


اما شخصیت های داستن. بعضی ها چنان عالی و باورپذیر پرداخته شدن که حرف ندارن،  قهرمان داستان و مادرش و خواهرش، مارمالادوف و زنش، رازومیخین دوست قهرمان و پاروفیری بازرس همه عالی هستن اما چند نفری هستن که  به نظر میاد بدجور سیاه یا سفید ترسیم شدن. سونیا دختر مارمالادوف و پتر پتروویچ لوژین نامزد دونیا از این جمله ن. اولی که نویسنده لازم می دونه از اون که به اجبار تن به فاحشگی داده یه قدیس بسازه و البته همزمان قربانی قهرمان داستانش کنه که باهاش بره سیبری و دومی که تصمیم می گیره ازش یه شخصیت شیطانی بسازه چون احتمالا حس می کنه حیفه دونیای به این خانمی نصیب رازومیخین با معرفت نباشه. اینجاهاس که داستان قدری آبکی میشه تا یه جورایی دل خواننده رو خنگ کنه. ببینید بدی بزرگی که از لوژین ذکر می شه اینه که می خواسته با یه دختر بیجاره ازدواج کنه تا ولی نعمتش باشه نه همدمش، در واقع از شرایط فقر و بیچارگیش استقاده کنه اما راسکولینکوف چطور یه دقیقه ای به این نتیجه می رسه که سونیا باید زنش بشه؟ دقیقا به دلیل مشابهی، چون این دختر بیچاره به قدری مفلوکه که باید به همچین موجود بدعنق روانی قاتلی تن بده، چون کسی دیگه بهش اعتماد نداره. حالا اینکه داستایفسکی تصمیم می گیره اون رو قدیس اعلام کنه فرقی تو کل موضوع نمی کنه. اون اگر این همه بیچاره نبود که تن به راسکولنیکوف نمی داد و همراهش پا نمی شد بره سیبری هشت سال آزگار! اما انگار بیچاره راهی دیگه نداره بس که بی کسه!


سرهم بندی 


یه جاهایی هم سرهم بندی های داستان آدم رو اذیت می کنه. اینکه تو شهری به بزرگی سن پترزبورگ همه اتفاقی با هم همسایه ن یا همه ش هم دیگه رو تو خیابون می بینن. مثلا لوژین (که وضعش خوبه البته کمی خسیس هم هست) خیلی اتفاقی تو ساختمان مارمالادوف ها باهاشون همسایه می شه تا بتونه با بادجنسی شیطانی به سونیا تهمت دزدی بزنه که مثلا از راسکولینکوف انتقام بگیره. این بیچاره از معدود شخصیت های کتاب هست که  داستایفسکی تصمیم می گیره خودش دست بکار شه و شخصا (نه از طریق دیگر شخصیت ها) ازش بدگویی کنه. 

و یا  سویدریگایلف (که بیچاره باز هم به عنوان یه شخصیت منفی توسط نویسنده محکوم به خودکشی میشه) هم خیلی اتفاقی اتاق بغلی سونیا میشینه تا بتونه راز قتل رو بشنوه و از این طریق دونیا رو تحت فشار بذاره.  کلا این جور سرهم بندی ها و جفت و جور کردن یه مقداری به کتاب به این زیبایی صدمه می زنن که حیفه. 


غرب و فلسفه ش


کتاب در جاهای مختلفی به آلمانی ها گیر می ده و نقش های تقریبا کلیشه ای و غیر مثبتی بهشون می ده، از زبون شخصیت ها لهجه شون رو مسخره می کنه، که نشون می ده چطور تو اون دوره به مهاجرین آلمانی که تعدادشون هم ظاهرا کم نبوده نگاه می کرده. به بحث نیچه هم که اشاره کردم. اما بعد که بیشتر کنجکاو شدم و تحقیق کردم ظاهرا کلا با بسیاری از فیلسوف های آلمانی موضغ گیری داشته و نظریاتشون رو خصوصا خردگرایی، منطق گرایی و ساختارگرایی رو    مقابل روش احساساتی روس ها و عقیده شون به امر قدسی و روح می دونه. بهترین مثالش همین کاریه که راسکولنیکوف می کنه و امر غیر اخلاقی قتل رو تحت منطق و خرد برای خودش توجیه می کنه.  حالا البته همه می دونیم سرنوشت روسیه بالاخره چی شد و چه روشی پیروز شد! البته این سرنوشت راسکولنیکوف نیست که بعد از 8 سال تو سیبری کار شاقه کردن بالاخره رو به کتاب مقدس میاره. البته خوب هیچ وقت ابراز پشیمانی و گناه نمی کنه.


پسا گفتار


پسا گفتار اگر نبود و قصدش این نبود که توضیح بده بعد از محکوم شدن و تبعید و زندانی شدن قهرمان داستان چه اتفاقاتی برای شخصیت های مختلف داستان میفته و اون رو به خواننده واگذار می کرد شاید همه چیزی بهتر می شد اما خوب خواننده های داستان که به شکل پاورقی تو یه مجله منتشر می شده توقع داشتن که ببینن ته سرنوشت همه چی می شه و  داشتایفسکی تصمیم گرفته این کار رو بکنه. این قسمت نبود داستان جای خوبی بسته می شد، شاید هم دلیلش همین بوده که بهش پساگفتار گفته. 


خلاصه اینکه چی کتاب برام جالب بود:


- قدرت تصویرپردازی و قصه گویی بی نظیرش که می تونست یه ماجرارو که ممکنه شنیدنش برات عادی باشه تبدیل به یه نمایشنامه ی عالی کنه

- عمق روانشناسانه ش و تصویر بی بدیلی که از احساسات درونی قهرمان به دست می داد

- و بیشتر از همه تصویری که از روسیه ی آن زمان در اختیار می ذاشت و زمینه های انقلاب و دیکتاتوری رو نشون می داد 









تصویر جلد کتاب صوتی جنایت و مکافات