از مُتابعتِ موسا اندکی مزّه یافتند، آن را گرفتند.

گفت «اگر خار بودند، آتش در ایشان می‌بایست زدن.»

کفتم «مُتابعتِ نوح بودی، نه مُتابعتِ مصطفا.»

این چلّه‌داران مُتابعِ نئسا شدند، چو از مُتابعتِ محمّد مزّه نیافتند. حاشا - بل که مُتابعتِ محمّد به شرط نکردند. از مُتابعتِ موسا اندکی مزّه یافتند، آن را گرفتند.


تو با این فقر چه می‌خواهی که آن را واپَس می‌اندازی از شیخی؟

گفت که «فقر است و بالایِ فقر، شیخی. و بالایِ شیخی، قُطبی. و بالایِ قطبی، فلان چیز.»

خواستم گفتن که «تو این فقر را به هیچ باز‌آوردی. این فقیر را از این شیوخِ بی‌خبر واپَس‌تر کردی. تو با این فقر چه می‌خواهی که آن را واپَس می‌اندازی از شیخی؟» امّا هیچ نگفتم. جوابِ او سکوت بود.

اگر مرا از بهرِ او دوست داری مرا خوشتر آید

او می‌گوید مولانا را که «من تو را دوست می‌دارم و دیگران را از بهرِ تو دوست دارم.»

بگو که «اگر این غیر، مولانا شمس‌الدّین تبریزی را می‌گویی، اگر مرا از بهرِ او دوست داری فاضل‌تر باشد و مرا خوشتر آید از آن که او را از بهرِ ما دوست داری.»

به آن چیزِ اندک چندان اُنس داریم که به تو نمی‌توانیم پرداختن.

می‌گوید «خدای مرا چیزی عظیم بخشیده است و از خدای چیزی بزرگ یافته‌ام که بر آن واقف نشده‌اند اوّلیان و آخریان.»

ما می‌گوییم «خدای مرا چیزی اندک بخشیده است و به آن چیزِ اندک چندان اُنس داریم که به تو نمی‌توانیم پرداختن. تو می‌گویی مرا چیزی عطیم داده است و بر آن بُرهان نمی‌نمایی و من می‌گویم مرا چیزی اندک داده است و بُرهان نمی‌نمایم.»

می‌گوید «مسلمانی می‌باید! مسلمانی!»

می‌گوید «مسلمانی می‌باید! مسلمانی!»

از مسلمانی او را خود خبر نیست و نه از صورتِ مسلمانی.

می‌گوید که سخنِ فلان تند است.

ماهی و دو ماهِ پیاپی، به صِدق، آن سخن را استماع کند، بوی نَبَرد - خاصه که سرسری.

« به تدریج نیک شوم،» عین طلبِ فراق است.

آن‌چه گوید نفس که به «تدریج مسلمان شوم، نیک شوم،» عینِ مَکر است و عینِ طلبِ فراق است. ضعیف شده و چاره‌ای دگرش نیست، مُداهنه آغاز کرده است.


مرا اِعراب باید تا فهم کنم

راست، این خط برای دانشمندِ اهل نویسند. مرا اِعراب باید تا فهم کنم - بی اِعراب نتوانم فهم کردن.

اگر جهت مولانا نبودی، البتّه نیامدمی.

اگر جهت مولانا نبودی، من از حَلَب نخواستم بازگردیدن. اگر خبر آوردندی که «پدرت از گور برخاست و به مَلَطیه آمد که بیا تا مرا ببینی، بعد از آن برویم به دمشق،» البتّه نیامدمی.

این سخن را به گوشِ دگر شنو!

گفتمش «این سخن را به گوشِ دگر شنو! به آن گوش مشنو که سخنِ مشایخ شنیده‌ای!»

آنجا که این سخن است، چه جایِ ابایزید و «سُبحانی»؟

عرصه‌ی معنی بس فراخ است. عرصه‌ی سخن بس تنگ است.

این که می‌گفت «عرصه‌ی سخن بس فراخ است،» خواستم جوابش گفتن که «بل که عرصه‌ی معنی بس فراخ است. عرصه‌ی سخن بس تنگ است.» الّا با او نفاق می‌کردم. با آن که او کوهی بود، نفاق را نیز بداند.