خسته‌م....

امشب دیدم کریس واسم ایمیل زده که حقوقم رو زیاد کرده. عصبی شدم. نیم ساعتی با خودم کلنجار رفتم و بعد گفتم که نمی خوام.  

 

این ایمیل کریس: 

Hi Mehrdad,

I nearly missed the January payroll deadline!? Here's what I submitted

for you:

Status: Research Engineer

Period: Jan. 1 to March 31

Salary: $4050 per month

Once you have completed your PhD program (which I expect will happen

before March 31), I can hire you as a post-doctoral research fellow and

give you a raise to $4500 per month. Does this sound okay to you?

Chris 

 

و این هم جواب من:  

 

Thanks Chris. I really appreciate but I think I should explain my situation frankly:

I do not expect any raise in my payment. I am still a PhD student and I do not think I deserve it. In addition, I feel that because of some personal circumstances I am not working as well as I should, so having a raise makes me feel guiltier.

In fact, during the last week before holidays, I was very close to come to your office and ask you to not pay me for January because I would not feel well about my outcome and efficency.

I would appreciate if you revise your decision. I think it would be fairer if I stay on the current salary until I officially graduate from my PhD program and, hopefully, solve my problems with myself.

Again thanks. You are so great but I will be much happier if I recieve as much as I believe I deserve. Please do not feel I am rude for this objection.

With the best regards,

Mehrdad

بعدش هم نشستم و گریه کردم. خسته‌م، خیلی خسته‌م....

یک تصویر و هزار حرف

کار زیر اثر مشهوری از یک گرافیست خیلی مشهورتر به نام M.C. Escher است که کار شماره‌ی چهار Circle Limit نام دارد. به لحاظ هندسی کار بیانگر تصویر محدود شده ی بینهایت در یک شکل است. او کارهای متفاوتی در این زمینه دارد اما نکته‌ی بسیار متفاوتی که در این یکی وجود دارد استفاده از دو المان فرشته و شیطان است. نکته ای که Philip Zimbardo در کتابش به آن اشاره می کند. در نگاه اول تو فقط فرشته ها را می بینی در حالی که در نگاه دقیق تر شیطان نیز آنجاست. قبلا هم به این نوع تصاویر اشاره کرده بودم ولی آنچه در رابطه با این تصویر خاصتر است ارتباط آن با درون ماست. در واقع این تصویر نقشه‌ای از شخصیت ماست. تصویریبرخلاف آنچه که همیشه دوست داریم ببینیم. نگاه ما به خودمان کمتر پیش می آید که نگاهی منختلط باشد. ما یا اینیم یا آن. یا خوبیم یا بد. یا فرشته‌ایم یا شیطان. با اینکه اکثرا خود را در نقش فرشته می بینیم وقت‌های محدودی هم می رسد که حس می کنیم شیطانیم و از ما بدتر نیست. این چیزی نیست که این تصویر بخواهد بگوید. قصد این تصویر گفتن این حرف است که شخصیت ما متشکل از بینهایت سلول رفتاری خوب و بد است که شناخت آنها نگاهی عمیقتر می خواهد. شاید حتی نگاهی بسیار عمیق نیز نتواند آن بخش های شخصیت را نشان دهد بلکه آن بخش ها منتظر می مانند تا زمانش برسد و بتوانند خودشان را نشان دهند. شرایط مساعد برای بروز این رفتارها همواره فراهم نیست و ما چیزی از آن نمی بینیم ولی به محض اینکه شرایط فراهم شود هیولاها یا فرشتگان پنهان خود را آشکار می کنند. مثالی از آن را می توان در تغییرات مرتبط با قدرت ببینیم.   

باز هم باید زبان از گفتن ببندم.

 

 

 

 

  

 

حرفی برادرانه

این روایت حرفام با مهران بود که نوشتم و پاک کردم. خسته شدم از خودسانسوری. ولی این سرنوشت منه.  کاریش نمیشه کرد.

 

 

روزی از شر همه چی خلاص می شم. روزی پرواز می کنم. می دونم.

Changeling- Rainbow Theatre

 

 

نکته ای که در این فیلم توجهم را جلب کرد گذر آمریکا از فساد جاری در دهه‌ی سی و چهل به آمریکای کنونی است. امیدوارم کشور من هم چنین پیش رود.

شیطان و خدا - یک تنداندیشی (Brainstorming )

یکی از تفاوت های ادیان ابراهیمی با دین زرتشتی در این است که در این ادیان شیطان  آفریده‌ی خداوند است و در آیین زرتشتی در کنار خداوند اهریمن آفریننده‌ی بخشی از جهان (سیاهی ها). اما در نهایت واقعیت امر این است که شیطان و خدا در هر دو آیین نماینده‌ی دو صورتند، آنچه آدمی خوبی و بدی می خواند. اما نسبت آنان با آدمی در چیست و چرا آدمی دست به آفرینش این دو زده است؟ .... معتقد است که شیطان آینه‌ی خود آدمی است، آینه‌ای که فقط زشتی ها را به تصویر می کشد. به نظر می آید که بتوان این استدلال را به خداوند نیز تعمیم داد و او را آینه‌ی صفات خوب آدمی دانست. این دو در واقع دو آینه‌‌ای هستند که آدمی با طراحی دقیقی تهیه کرده است تا بتوانند دو انتهای طیف شخصیتی بشر را مشحص کنند. شیطان آینه‌ای است که تمام خصایل آدمی را فیلتر می کند و فقط بخش های ناپسند آن را به او نشان می دهد و خداوند دقیقا نقطه‌ی‌ مقابل آن است. اما آدمی در این میانه در کجا قرار می گیرد؟ او همواره بین این دوسر طیف در نوسان است. گاهی به این سو و گاهی به آن سو متمایل می شود.  نهایتا توسط خود انسان که به دنبال این است که مسئولیت را از خود بگیرد و به گردن کسانی دیگر بیندازد اینان از نقش دو آینه خارج می شوند، و همانند دو قطب آهن ربا قدرت می یابند تا آدمی را به سمت خود جلب کنند.   

 

فرهنگ شیطان و خدایی ریشه در نگاه باینری (دودویی) بشری دارد که در بسیاری از تصورات و عملکردهای او تجلی یافته است. همانگونه که منطق سنتی بشری بر درست و غلط بودن یک گزاره شکل گرفته است و گزینه‌ی سومی قابل تصور نیست.  بین خدا و شیطان هیچ قدرت میانی وجود ندارد که بر زندگی آدمی اثر بگذارد. همه چیز به دو بخش نقسیم می شود شر و خیر و بینابین آنها چیزی وجود ندارد که بتواند نقشی ایفا کند. در واقع تنها چیزی که بین آنها قرار می گیرد خود آدمی است که تا حدی می تواند بر سرنوشت خود تاثیر بگذارد. در ضمن این طیف یک طیف دو سری است، در این طیف راه سومی وجود ندارد. هر کسی که از راه خدا خارج شود به سوی شیطان رفته و بالعکس. حتی در فرهنگ مسیحی با وجود خدایان سه گانه اینان با هم هیچ مشکل و عدم توافقی ندارند و اگر جایی هم اعتراضی شود (مثل عتاب عیسی به خداوند در هنگام مرگش) نشانه‌ای از اختلاف در آن نیست. ادیان چند خدایی شاید دارای چنین خصوصیتی نداشته باشند. در خدایان رومی و یونانی و ... همواره کسانی هستند که راه سوم تلقی می شوند. خدایان در این نظام ها همانند خود بشر و طبیعت می توانند همزمان هم خوب باشند و بد. اما چه چیزی باعث شده است که آدمی از گستره‌ی طیفی خدایان خود را به ابتدا و انتهای آن محدود کند؟

Finding Nimo - CBC TV

 

 

خیلی از کارتون‌ها شاید ایده‌آلیستی باشن ولی پیغام‌های زیباتری رو به مخاطبشون منتقل می کنن. انیمیشن پیچشدگیهای شخصیت رو ازش می گیره و با قابل درک کردن و امکان مانور دادن به اون باعث میشه امکان انتقال پیام ساده‌تر باشه.

دعا

دعا می کنم واسه‌ی کسی که نمی دونم کیه. خدایا کمکش کن.

کاش برای لحظه‌ای فلبت بودم.

مدتها بود نگریسته بودم. بغض پیچیده‌ای بیخ گلویم گیر کرده بود و قلبم را می فشرد. این همه مدت تنم داغ می شد و چشمانم پرتنش. اما گویا جایی، در خاور دور ذهنم، ذوالقرنین خستگی ها سدی آهنین بر راه چشمه‌های سرکش اشکم ساخته بود که کمتر آبراهه‌ای را مجال فرار می داد و هرچه می گذشت برهوت مرگ را در چشمم بیشتر به نظاره می نشستم، لبانم پرعطش تر می شد و پوستم گداخته تر و پرترک‌تر. اما نامه‌‌ی آسمانی‌ات چونان زلزله‌ی سهمگینی بود که این سد سترگ را شکست تا سیل اشکم مغول‌وار رخساره‌ام را ساعت‌ها جولانگاه ترکتازی خود کنند و آبی به رخ سوخته‌ام بازآرد.  

 

شب‌گویان سیه‌روزگار یاوه بافته‌اند که تو یر خداوند شمشیر عناد آخته‌ای؟ به خداوندیش قسم که او اگر لحظه‌ای، حتی اندک لحظه‌ای، حتی به خلوت خویشتن با عظمت خویش چنین پندارد که تو دشمنش هستی بی هیچ تردیدی من نیز بر او شمشیر خواهم کشید. اگر بین تو و خداوند من انتخابی باشد در برگزیدن تو هیچ تردیدی نیست. فریادا! اگر تو با خدایم نباشی پس که با خداست؟ و خدا با کیست؟ به این خراب‌‌آباد یکی چون تو، آن هم کافر؟ پس در همه دهر یک مسلمان نبود.    

هرگز! تو به ستیز باخدای من برنخاسته‌ای. تو شاهکار خداوند منی، و تجسد او بر زمین. و اکنون مسیح‌وار بر چلیپایت می کنند تا هبوطت را در مامن خودپرستان مجازاتی باشد.  

 آه ای آسمانی، ای که تمام ایرانم، تمام ایمانم به فدایت. کاش برای لحظه‌ای قلبت بودم. کاش برای لحظه‌ای لذت تپیدن شجاعانه با این همه عشق را می چشیدم. 

روز و شب را می شمارم روز و شب!

روزهای سرگیجه‌اوریست. روزهایی که می خواهم نباشند. یا روزهایی که نمی خواهند من باشم. روزهایی که نمی دانم به کجای این شب تیره بیاویزم قبایم را. روزهای مرگ، روزهای درد، روزهای من. نه، شبهای من!

امید به آینده (هاهاهاها)

امروز با یوسف تلفنی صحبت می کردم. صحبت سر درآمدش تو ایران بود و غیره. اینکه اونجا میشه بیشتر پول درآورد تا اینجا و اینکه حالا دیگه اون حاجی بازاری شده. و بعد راجع به حقوق من صحبت شد و اینکه راضیم یا نه. بهش گفتم که هیچ فرقی برام نمی کنه. در واقع هیچ انگیزه‌ای ندارم که پول بیشتری در بیارم. خودم هم باور نمی کردم ولی واقعا اینجوریم. هیچ برام مهم نیست که حقوقم چقدر باشه. بهش گفتم وقتی استادم پیشنهاد فوق دکتری رو بهم داد ازم خواست روش فکر کنم و گفت که می تونم کاری با حقوق بهتر پیدا کنم و حتی اگه بخوام اون کمکم می کنه. وقتی بهم گفت دو روز دیگه جواب بدم سریع برگشتم گفتم نه همین الان می گم: موافقم. من اصلا حوصله‌ی فکر کردن به کار و ترفی مالی و غیره رو ندارم. خودم هم باور نمی کنم که بعضی وقتا اصلا دلم می خواد هم‌لس بشم. یا اینکه حتی اگه بشم فرقی نمی کنه. پول داشته باشم که چی بشه؟ واسه کی؟ واسه چی؟ حالم از همه چی بهم می خوره.  

 

-  حس می کنم باید بیشتر بنویسم. خسته شدم از بس تو خودم نگه دارم. اگر چه اینجا هم کسی نیست جز خودم. 

 

- این روزای تعطیلی اینجا تصمیم گرفتم فقط فیلمای الکی نگاه کنم. خوب بود. واقعا باید چیزی نگاه می کردم که بتونه دو ساعتم رو از مرگ خالی کنه.