رودخانه ی بزرگ - ارنست همینگوی - ترجمه ی کیوان اسلامی


Image result for ‫رودخانه ی بزرگ - همینگوی‬‎


شروع می کنی به خوندن. زیبا نوشته شده، تا چند فصل اسم های آدمای تو فصلا یکیه، ظاهرا داری یه رمان می خونی. هیچ جا بهت نگفتن که این جوری نیست. بعد یهویی می بینی فصلای جدید اصلا راجع به آدمای دیگن. به خودت می گی حتما بعدا نقششون تو ماجرا مشخص میشه. بعد کتاب تموم میشه و تو می فهمی اینا داستانای کوتاه پراکنده بودن. سعی می کنی دنبال مقدمه ای چیزی بگردی که اینو گفته باشه ولی چیزی نیست. بعد می بینی که پشت جلد کتاب این چیزا رو گفته. 


بعضی از داستانا توصیفای عالی دارن و بعضی ها خیلی معمولین. ترجمه خوبه.


کودکی یک رِییس - ژان پل سارتر - ترجمه محمدعلی سپانلو



کتابی که زیبا نوشته شده و خواندنی و آموختنیه اما حس می کنی یه جورایی هدفش انتقام از یه طبقه ی اجتماعی خاص (بورژوا و ملی گرای افراطی) و پیام سیاسی مشخصی داره. اینکه سارتر سعی داره چگونگی رشد شخصیتی و روانی یه آدم از این طبقه رو توصیف کنه (با توجه به اسم کتاب که سعی داره دید کلی از این طبقه بده)  برای من کتاب رو به نوعی خصومت ورزانه نشون داد.


ترجمه ی بهتری از سپانلو انتظار داشتم.

آئورا - کارلوس فوئنتس - ترجمه عبدالله کوثری


یه داستان زیبا و بزرگ. خواندنی و فکر کردنی. مطمئنم تو زبان اصلی خیلی معرکه تره.



میراث -هاینریش بل - ترجمه ی سیامک گلشیری


اینکه یه نویسنده ی بزرگ باید همه ی کتاباش خوب باشن اصلا درست نیست و این کتاب یه دلیل خیلی خوبه. اینکه کسی که "عقاید یک دلقک" رو نوشته یه همچین چیزی رو نوشته باش بسیار عجیب به نظرمیاد. 

 

غیر از کلیت داستان که ساختار بسیار ضعیف و غیر جذابی داره بدترین مشکلش ظرفیه که نویسنده واسه روایت ماجرا انتخاب کرده است. راویبد سلیقه  یه نامه نوشته به برادر هم قطار کشته شده ش که چگونگی کشته شدنش رو بهش خبر بده و این وسط نشسته و داره حدیث نفس می کنه اونم از مدتها قبل از اینکه این همقطاره رو دیده باشه  ... 


آخه کی اینجوری یه همچین نامه ای رو می نویسه؟ این مثل ماسه ای که تو نون بوده و زیر دندونت میاد تا موقعی که لقمه تمومت میشه تا آخر کتاب آزارت می ده. اینکه همش می گه "برادرتون" اینکارو کرد و اونکارو کرد خیلی مسخره س ... 


کتاب نچسب و ناگیراس... اولاش که هنوز تحت تاثیر اسم نویسنده سعی می کردم اینو بندازمش گردن مترجم ولی هرچی با دقت نگاه کردم دیدم که این طفلی تقصیری نداره.


آس و پاس ها

حالا کتاب خونی هام جدی تر شروع شده اگرچه نوشتنم شاید هیچوقت مثل قبل نیاد. حس می کنم یکی ننوشتنم رو گرفته و حبس کرده بدجایی.


همه چی تو این کتاب زیبا توصیف شده و دقیق. اینکه بیچارگی رو زیبا توصیف کنی سخته فقط وقتی می تونی به این زیباییی توصیفش کنی که دردش رو کشیده باشی و البته نویسنده ی قدری مثل اورول باشی.  کاشکی اسم رو همون طور که بود ترجمه می کرد.


یادته می گفتم دوست دارم واسه یه مدتی بی خانمان زندگی کنم؟ به خاطر همین  بود. مطمپنم تجربه ای که اورول تو این مدت به دست آوره بی نظیر بوده. شاید با همه ی زندگیش برابری می کرده.


شباهنگام

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم.


نیما - زمستان1336

قهقرا

خیلی از شهرزاد شنیده بودم. زیاد و فکر می کردم باید دیدنی باشه. از همون اولین قسمتش حس کردم که ایران از قیلش خیلی بدبخت تر شده که این شده بهترین سریالش که این همه کشته و مرده داره. در حد افتضاحی فجیعه این ماجرا!

Sex at Dawn



کتابی عالی که اطلاعات بی نظیری درباره ی آنتروپولوژی و پریموتولوژی خصوصا در مورد تحولات جنسی نوع بشر در اختیار می ذاره. من اطلاعاتش رو خیلی با ارزش می دونم اگرچه روش استدلال و طرز نتیجه گیری همیشه واسم جذاب نبود.