خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است
خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته استدلم می خواد بخونم، بنویسم...
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من عاشق آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
این شعر مرا دیوانه کرده ...
این روزها منتظرم. منتظر تو. بی تابانه.
کاش بمیرم....
نــفــس بـرآمـــد و کــام از تـــو بــر نـمــی آیـد
فـغـــان ؛ کـه بـخـت مـن از خواب در نمی آیـد
صــبـا بـه چـشـم مـن انـداخـت خاکی از کویش
کــــه آبِ زنــدگـــیام در نــظــــر نــمــی آیــد
قـــدِ بـلــنــد تــو را تــا بــه بـــر نــمــی گـیـرم
درخــت کـام و مـــرادم بــه بَـــر نــمــی آیــــد
مـگــر بــه روی دلارای یــــــــار مـا ور نــی
بـه هـیـچ وجـهِ دگــر کــار بــر نــمــی آیــــــد
مـقـیـم زلـف تـو شـد دل که خوش سوادی دیـد
و ز آن غـریـب بـلاکــش خــبــر نــمــی آیــــد
ز شــســت صــدق گـشــادم هــزار تـیــر دعـا
ولـی چـه ســـود ؟ یـکـی کـارگــر نــمـی آیـــد
بـسام حـکـایـت دل بــــود بــا نـسـیــم ســـحــر
ولـی بـه بـخـت مـن امـشـب ســحـر نـمـی آیــد
در این خیال به سـر شـد زمـان عـمـر و هـنـوز
بــــلای زلـف ســیـاهــش بــه ســر نــمـی آیـــد
ز بس کـه شـد دل حـافــظ رمـیـده ازهـمـه کس
کــنـون ز حـلـقـهی زلـفـت بــه در نـمــی آیــــد
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من، دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
مرگ روشنک بی اختیار اندوهناکم کرد چنانکه مرگ مرضیه. بعضی صداها نباید بروند، نباید بروند، باید بمانند.
روشنک بی شک بهترین شعرخوان ایران بود و خواهد بود. صدای او صدای آسمان بود. همانطور که ترکیب شجریان با حافظ معجزه می آفریند، صدای او شعر فارسی را به عرش می برد. اما چرا او اینهمه خجالتی و گمنام بود؟
مرگ روشنک بی اختیار اندوهناکم کرد چنانکه مرگ مرضیه. بعضی صداها نباید بروند، نباید بروند، باید بمانند.
روشنک بی شک بهترین شعرخوان ایران بود و خواهد بود. صدای او صدای آسمان بود. همانطور که ترکیب شجریان با حافظ معجزه می آفریند، صدای او شعر فارسی را به عرش می برد. اما چرا او اینهمه خجالتی و گمنام بود؟
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مُرادبخشِ دلِ بیقرارِ من باشی
چراغِ دیده شب زندهدار من گردی
انیسِ خاطرِ امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عَقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گِلِهای غمگسار من باشی
در آن چمن که بُتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوگوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه ی من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی؟
من ار چه حافظ شهرم، جوی نمیارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی