تنها اثری که به اندازه ی لاست در زندگیم تاثیر گذاشته کتابی بوده از مارکز. بعد از مدتها وقفه، همانطور که برای کتاب مارکز اتفاق افتاد، حالا فصل آخرش را می بینم و هر لحظه اش برایم زندگیست. مرزی را برایم تصویر می کند که مدتهاست پیش می گشته ام: مرز خوبی و بدی.
از این مردان گروهی دل به کسانی بسته اند که چکمه های سراسر خون آلودشان را واکس اصلاح طلبی نیز به کار نیامده است.
از این مردان کسانی هستند که یاران خیانت پیشگانیند که مجاهدتشان در هم سفرگی با دشمنان این سرزمین خلاصه شده است.
از این مردان کسانی هستند که مریدان اسپرم دیکتاتور سابقی هستند که خود بر ستمش شوریده اند.
از این مردان هستند آنانی که مزدشان را هر روز از قلم زدن و سخن گفتن در جریده ای که دشمنان تاریخی این سرزمین به طمع استعماری دوباره برساخته اند می گیرند.
از این مردان دیگرانی هستند که نانشان را از خیانت و لو دادن دوسانشان به کف می آورند و فداییان قدرتند. نه خلق
از این مردان کسانی هستند که درکشان از آزادی به اندازه ی یک وجب میانه ی تنشان است.
از این مردان گروهی چنان اسیر توهمند که کشور خویش را ویران می کنند تا کشوری همانند کشور دیگران بسازند....
و من، به کجای این شب تیره، بیاویزم قبایم را؟
درهم تنیدگی فرهنگ موزاییکی ایرانی - نیهیلیسم ماده گرایی از دیار باد و بیابان که سرانجام خود را در بزم مردان دمام و دریا می یابد. اشتراک خیام و بوشهریان در در این است که هر دو معلومشان نیست این دم که فرو برند برآرند یا نه!.

خانه ی کوچک ( A Little Home on the Prairie ) رو دوست دارم. صداقت و عشقی توش موج میزنه که توی سریالای جدید کسری هم ازش پیدا نمیشه.
امروز یه نقل قول بامزه توش بود. لورا و مری راجع به یه دعوای احمقانه که سر ناقوس کلیسا اتفاق افتاده بود صحبت می کردن. باباشون می گفت که :
Grown ups can be sometimes very stubborn even more than kids
لورا پرسید :
ٌWhy is that?
باباش گفت:
Because they have had more time to practice.
تو از تنهاییم نخواهی کاست، تو تنهاییم را کامل خواهی کرد همانگونه که خداوند تنهایی تو را.
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی پرو پر کنده شدم
تا حالا بهت گفته بودم من اینا رو نمی نویسم؟ خودشون اینجا نوشته می شن؟
این روزا روزایِ غریبیه. آرومم و سنگین. خسته نیستم. منتظرم. منتظر خیلی چیزا. منتظر آتیش، باد، بارون، رعد و برق، آفتاب، رنگین کمون. منتظرِ دریا، خواب بعدازظهر، تنهایی، مرگ و تولد.
مدتهاست که از آدمیت مسخ شدم، ققنوس شدم، اینو میدونستی؟ مدتهاست دردکشان می سوزم، به دست خودم خاکسترم رو به باد و بارون میدم، صبورانه زمان رو نگاه میکنم تا سلّانه سلّانه پیش بره، و باز زاییده میشم، خاکسترا رو کنار میزنم، نفسی میکشم، بالی میزنم و پرواز میکنم، این بار بلندتر، این بار زیباتر، این بار قویتر.
این شده کار همیشهی من. همینه که باعث شده روزمره نشم، حالم از خودم به هم نخوره. یا وقتی حالم از خودم به هم می خوره ترجیح بدم بمیرم.
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
و من هیچوقت تا این همه مشتاق باززایی نبودم.
عروسی جرمی و کیتی بود. خیلی خیلی خوش گذشت. بچه های گلی که واقعا لیاقت همدیگه رو دارن. هر دو مهربون و نازنین. راجع به جرمی دیشب به برادرزنش می گفتم چیزی که من راجع بهش به جرمی غبطه می خورم اینه که اگه خوبه اصلا تلاشی واسه این کار نمی کنه، پسره ذاتا نمی تونه بد باشه.
بعد از مدتها کالینز رو هم دیدم. تازه فهمیدم که کلی دلم واسش تنگ شده بود. کل بچه های سفر شوشواپس هم اونجا بودن و کماکان با حال.
نشد که بنویسم رکورد شنام رو دوباره شکستم. 30 بار یعنی یک و نیم کیلومتر بدون توقف و خستگی. هورا به من.