این رو احتمالا از بست سلرها وارد لیستم کرده بودم و از کتابخونه رزروش کرده بودم، اما کلا یادم رفته بود تا زمانی که اپ Libby خبر داد که آماده س و گرفتمش. راستش رو بگم فکر کردم کتاب مال Kazuo Ishiguro (بی شعوری که فکر می کنه همه ی اسم های ُِژاپنی یکی هستن و همه ی قیافه هاشون هم یکی :))) هست که با کتاب قبلیش The Remains of the Day کلی حال کرده بودم و هیجان زده بعد از مدتی شروع کردم به خوندن که ....
بله بعد از اندکی خواندن دیدم که این کتاب بعیده از همچین شخص شخیصی باشه اما تصمیم گرفتم ادامه بدم، راستش قسمت اول کتاب جذبم کرده بود، هم توالی فصل ها که یکی در میون در دنیای واقعی و دنیای شهر دیوار دار می گشت، هم روایت عاشقانه که بعد از مدت ها روایت متفاوت و غیر کلیشه ای بود. رواست سایه و شخص هم جالب بود (که تمثلی از بازی بین خودآگاه و ناخودآگاه بود)، اوضاع داشت خوب پیش می رفت که قهرمان داستان بزرگ شد و پیر شد و استفعفا داد و برای کار در کتابخانه رفت به اون شهر کوچیک. از اونجا به بعد به نظرم مسخره شد با اون جریانایت روح بازی در حدی که تشویق شدم کنارش بذارم اما نذاشتم. به خودم افتخار می کنم از این جهت. ::)) قبلا ها با نوشتن درباره ی چیزی عمیق تری بهش فکر می کردم، الان یه راه دیگه هم بهش اضافه شده، تعریف کردن برای سوفی که با دقت زیادی به حرفام گوش می ده حتی اگر متوجه شون نشه.
اون موقع هایی که داشتم به خودم می گفتم عجب کتاب مسخره ای و این چقدر وراجی می کنه و چرا این همه همه چیز رو تکرار می کنه و آب می بنده به داستان که دیدم اون پسر اوتیستی تو کتابخونه وارد ماجرا شد و جالبش کرد برگشت مجددی به شهر دیوار دار پیش اومد و بعد با بیرون اومدن ظاهرا دائم قهرمان از اون شهر ماجرا جمع شد. خوب خوشحال شدم که ادامه دادم و تمومش کردم اما باز هم راضی نشدم. داشتم فکر می کردم این نباید روی Good Reads چهار و نیم ستاره می گرفت و چرا من این همه به این ستاره ها اعتماد می کنم و باید برم یه دو ستاره بهش بدم که دلم خنک شه که ....
... که اون روز که با سوفی می رفتیم والمارت خرید شروع کردن براش این جیزهایی رو که اینجا گفتم تعریف کردن، اینکه کتاب خوبی نبود و .... برای اینک روشن بشه کتاب درباره ی چیه گفتم این شهری که ماجرا توش می گذره در واقعه ناخودآگاهه و این وقتی رو که در اون شهر می گذرونه در واقع کارکرد ناخودآگاه هست و .... که یهویی نظر خودم هم نسبت به کتاب برگشت و بهش گفتم احتمالا اشتباه می کردم، فکر می کنم کتاب خوبیه البته توجیهی برای روح بازی های کودکانه، وراجی ها و آب بستن هاش وجود نداره. فکر کنم سه یا سه و نیم ستاره بهش بدم الان. به سوفی کفتم خوشحالم که درباره ش باهات صحبت کردم، باعث شد ذهنم مرتب شه .
خوب حالا بذار بگم چی هاش برام جالب بود.
خوب تمثیل شهر با دیوارهای نامطمئن برای ناخودآگاه عالی بود، تصویر و تصوری که از شهر می داد خیلی خوب بود. اینکه چند بار سعی می کرد نقشه ی شهر رو ترسیم کنه خیلی خوب بود. اینکه اونجا تو کتابخانه ای رویاخوانی می کرد خیلی خوب بود. و اینکه رویاها فقط رویای خودش نبودن بلکه رویاهای جمعی بودن خیلی جالب بود. برداشت من این بود که همون بجث ناخودآگاه جمعی یونگ بود.
باز درباره ش می نویسم برای امروز کافیه سرم شلوغه. فقط بذار بگم که این رو دارم تو یه کافی شاپ یمنی (آلقمریه) می نویسم که مدتیه مشتریش شدیم. می گن خون می کشه همینه، اینجوریه که واسم موسیقی ها و نوشیدنی ها و غذاها و لباس ها و .... خاورمیانه جذاب می شن، افکارش، نه خیلی هاش نه اما خوب درشتی و نرمی به هم در به است...
خوب می خوام ادامه بدم، بعد از مدتها اومدم کافی شاپ Purple Perks خیابون چهارم. جابجا شدن خونه تا حالا خوب جواب داده به خیلی جاها که دوست دارم برم نزدیکتر شدم. اینم بگم ظاهر شیرینی Florentine بهتر از مزه شه
درباره ی رویا خوانی تو کتاب گفتم قبلا، اینکه یه موضوع جالبه که کاملا هم به ناخودآگاه مربوطه. اونجاهایی که رویاهای تخم مرغی شکل باید باز بشن، حرف بزنن، با زبان مبهمشون، با زمزمه های نامفهومشون و به قول کتاب خونده بشن تا آزاد بشن توصیفی خیلی روشنه اما اینکه در کتابخانه ی شهر کذایی داستان رویاها جای کتاب ها رو گرفتن تشبیه جالبیه. نه از جهت رویاها بلکه کتاب ها، میشه اینجوری تفسیرش کرد که کتابها هم به نوعی شبیه رویاها هستن که بخشی از ناخودآگاه (البته همراه خودآگاه) نویسنده رو بروز می دن و وقتی خونده می شن به نوعی تعبیر شدن. نکته ی دیگه درباب رویاخوانی اینه که قهرمان داستان به اون شهر (ناخودآگاهش) بر می گرده و رویا خون می شه، به نوعی داره ناخودآگاهش رو واکاوی و بازخوانی می کنه در این فرآیند (که به نظر میاد فرآیندی درمانیه چون نهایتا می تونه از شهر بیرون بیاد) . برای رویاخوانی لازمه که چشمهاش رو از دست بده و عینکی خاصی استفاده کنه. همون چشمها رو باید شست و فلان ... اما نکته ی آخر رویاخوانی اینه که نهایتا که قهرمان از اون شهر خلاص میشه کسی دیگه جایگزینش می شه. پسرک اوتیستی که در واقع بخشی دیگه از شخصیت قهرمانه. به نظر من تونسته بسیار خوب این شخصیت رو وارد داستان کنه و باورپذیرش کنه. روابط خاص پسر (خودش) با خانواده ش رو خوب تونسته توضیح بده. کلا بخش های مختلف شخصیتش رو خوب به عنوان قهرمان های متفاوتی تو داستان وارد کرده، از سایه ش گرفته تا روح مدیر قبلی کتابخونه. بخش های مونث شخصیتش هم به نظر میاد هستن، از دامن پوشیدن مدیر قبلی تا خانم کتابدار و البته زن کافه داری که بعدا پدیدار میشه رو نمی دونم میشه بخشی از شخصیت خودش دونست یا نه. اونکه تمایلی به همخوابگی و سکس نداره و زره پوشیده یه نشونه هایی می ده البته.
کتاب جعرافیای پیچیده ای برای روان تعریف می کنه از خود شهر و دیوارهای نامطمئنش گرفته که سیالیت شخصیت رو داره که در سطحی از روان (ناخودآگاه) قرار می گره تا لایه های پایین تر مثل اتاق تاریکی که با پسر گفتگو می کنه تا لایه ی نیمه زیرزمین اتاق با بخاری که لایه های نزدیکتری به خودآگاه رو نشون می ده تا خود کتابخانه که پایین تر از لایه های روابط اجتماعی اما بالاتر از اون اتاق با بخاری قرار داده تا شهر کوچیکی که از توکیو به اونجا پناه می بره.
موضوع عشق رو هم خیلی خوب تصویر می کنه، اینکه قهرمان داستان برای دیدن دختری که عاشقش بوده چشمهاش رو کور می کنه و خودش رو در دیوارهای شهر سیال و افسردگی اسیر می کنه تشبیه خیلی جالبیه
نگهبان شهر درمرز خودآگاه و ناخودآگاه که باعث میشه دسترسی به ناخودآگاه محدود بشه و گله های تک شاخ که احتمالا افکار روزمره هستن که میرن تو ناخودآگاه و بر می گردن، زاده میشن و می میرن.
خوب حالا که نوشتم برام جالبتر شد کتاب اما کماکان به خاطر تکرار بسیار و آب بستن نمی خوام بهش بیشتر از سه و نیم ستاره بدم. اما ارزش خوندن داره.
راستی اینکه همه ش از موسیقی جاز و نویسندگان غربی می گه برام جالب نبود ترجیح می دادم بیشتر ژاپنی باشه اما خوب انگار قبل از نویسنده ی تمام وقت شدن یه کافه ی جاز داشته باشه. اینکه وقتی از محلات و خیابون ها و قطار حرف می زد بعضی جاهاش (به لظف سفر به ژاپن) برام آشنا یا قابل تصور بود جالب بود. یه چیز جالب هم تازه فهمیدم، خواستم به مرضیه پیشنهادش کنم دیدم هفت تا ترجمه ی فارسی ازش هست. یا علی! چه خبره؟ نمی دونم این خوبه یا بد. احتمالا خوبه!
بسشه دیگه، یه کتاب از Kazuo Ishiguro دستمه که خیلی خوبه، باید بیشتر روی اون انرژی بذارم.
