مثلا این کوزه پُر است
از آبِ شور.
تو را میگویم که
«آب رود هست.»
میگویی که
«بده!»
میگویم
«این را از این،
تمام تهی کن!»
گرمی به سردی،
سردی به گرمی.
تا آن علمها سرد نشود،
این میسّر نشود.
این سخن تمام نیست.
خواب نمیبرد.
سر بر تو بنهم
تا خواب بَرَد.
اگر حقیقت شرع بجویی. پس شریعت است و طریقت است و حقیقت. شریعت چون شمع است. مقصود و معنیِ شمع آن است که جایی روی. آنگاه که شمع بُوَد، به راستی به آن قناعت کنی. هی آن را فَتیله میسازی و بر میکنی و در آن مینگری. راهی نروی، فایده کند؟ به حقیقت کِی رسی به آن؟ پس، به حقیقت باید که برسی، در طریقت بروی.
اگر وقتی من جامهی بد پوشم، آن به اختیارِ من باشد. خدا را در حقِّ من همه لطف است در لطف و کَرَم در کَرَم. الّا مرا در خود گاهی لطف است و گاهی قهر. از لطف ملول میشوم.
آن جماعتی که پنهان بودند از مردانِ حق، مرا با ایشان خود سخن حاجت نیامد. همین خدمت کردند، اگر امکان بینند، و گذشت. و دیگر با هیچ خلق سخن نگفتهام، الّا با مولانا.
بیا تا در گوشت گویم:
چون من میخواهم
که کاری بکنم،
اگر خدا مرا منع کند،
نشنوم.
به خدا شمس زیباست. شاهکار است. مو بر تنت سیخ می کند. ببین! همان است که باید سرشارت کند از هیجان. می بینی، نه؟ حالا که میخوانمش خیلی بزرگتر از قبل میخوانمش. بزرگتر شدهام، میبینی؟
شیخ چیست؟ هستی. مُرید چیست؟ نیستی. تا مُرید نیست نشود، مُرید نباشد.
این ابایزید میآرند که خربزه نخورد و گفت «نرا معلوم نشد پیغامبر خربزه چه گونه خورد.»
آخر، این مُتابعت را صورتیست و معنیای: صورت مُتابعت را نگاه داشتی، پس حقیقتِ مُتابعت و معنیِ مُتابعت چه گونه ضایع کردی؟ - که مصطفا میفرماید «سُبحانَکَ ما عَبَدناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ،» او میگوید «سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی.»
سنایی به آخرِ عُمر، زُنّار خواست - که «اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلّاالله و اَشهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رَسولُالله»
اکنون، اینجا دو قول است: یکی قول آن که مسلمان مُرد، دیگر آن که کافر مُرد و آن که ایمان این ساعت آورد.
عالَمِ خدا بس بزرگ و فراخ است، تو در حُقّهای کردی که « همین است که عقلِ من ادراک میکند.» پس، کارِ کسی که خالقِ عقل است، در عقل محصور کردی. آن نبی نیست که تو تصوّر کردهای. آن نبیِ تو است، نه نبیِ خدا. نقشِ خود خواندی. نقشِ یار بخوان! ورقِ خود خواندی، ورقِ یار بخوان!
«اولوالباب» چه گونه باشند؟ آخر، این عقل را نمیخواهد که هر کس دارد.
آن یکی فیلسوف میگوید که «من معقول میگویم.» و از این عقل
ربّانی بویی ندارد. در حمّام، پیوسته دیو بُوَد. اکنون، در این حمّام، همه
فریشته است.