داستان‌های کوتاه امریکای لاتین

داستان های کوتاه امریکای لاتین



گردآوری روبرتو گونسالس اچه‌وریا

ترجمه‌ی عبدالله کوثری


کتاب جذاب و جالبی بود. اکثر داستان‌ها زیبا و عالی بودن. پنج ستاره‌هایشان را مشخص کرده‌ام.


۱. فری رامون پانه / اندر حکایت جدا شدن مردان از زنان

۲. بارتولومه دِ لاس کاساس / بلای مورچه

۳. خوانا مانوئلا گوریتی / کسی که گوش می‌کند

۴. ژوائو دُ ریو (پائولو بارتو) / ملوسکی با لباس صورتی *****+ عالی

۵. رافائل آروالو مارتینس / مردی شبیه اسب*****

۶. روبن داریو / مرگ ملکه‌ی چین *****

۷. لوییزا مرسدس لوینسون / کلبه‌ای در جنگل *****

۸. هکتور مورنا / سرهنگ سواره نظام *****

۹. خولیو کورتاسار / طاقباز در شب*****+عالی

۱۰. خوان کارلوس اوُنتی / خوش آمدی، باب *****+عالی+عالی

۱۰. خوان رولفو / تالپا *****

۱۱. روساریو کاستلانوس / درس آشپزی

۱۲. خوسه بالسا / پُشت آن زن*****

۱۳. رینالدو آرناس / پایان رژه ***** + عالی


درد مردی

حالا خوب می‌فهمم چرا کوه این بار را نکشید، درد زیاد است، مرد بودن سخت است، کدام کوه را چنین توانی است؟ تو بگو!

مرا یکی دوست‌نمای بود

آن را بنگر که نورِ ایمان از رویش فرو می‌آید - صاف از نفاق. نه آن نور که به هیچ امتحانی ظلمت شود یا کم شود. فرق است میان نوری که با اندک امتحان، آن ذوق و نور تیره شود.

مرا یکی دوست‌نمای بود، مُریدی دعوی کردی، می‌آمد که «مرا یک جان است، نمی‌دانم که در قالبِ توست یا در قالبِ من؟»

به امتحان، روزی گفتم «تو را مالی هست؟ مرا زنی بخواه باجمال! اگر سیصد خواهند، تو چهارصد بده!»

خشک شد بر جای!


عشق - جبران خلیل جبران

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

تو از شاهانِ در حالتِ اِکرام ترس!

وای بر آن رنجور که کارش به یاسین افتد! - یعنی از شیخ آن‌گاه ذوق یابد که شیخ با او نفاق کند و سخن نرم و شیرین گوید. آن‌گه، شاد شود و نداند که خوف در اینجاست. امّا در آن‌که پادشاه سخنی می‌گوید با نهوّر و درشت، هیچ خوفی نیست: خود سخنی می‌گوید هموار - مناسب به حالتِ شاهیِ خویش. تو از شاهانِ در حالتِ اِکرام ترس!

من از آن می‌ترسم

من از آن می‌ترسم که این ساعت تو از وخامتِ فراق غافلی و خوش خُفته در سایه‌ی شَفَقَت، حرکت کنی که شَفَقَت مُنقَطِع شود و بعد از آن، این حالت را به خواب نبینی و شیخ را به خواب نبینی. زیرا دیدنِ شیخ نتوان بی اختیارِ شیخ - نه در خواب  و نه در بیداری.

دوزخ از او ننگ دارد

آن یکی را از خرقه بیرون کنی، دوزخ را شاید - دوزخ از او ننگ دارد. و کسی هست در قبا که اگر او را از قبا بیرون کنی، بهشت را شاید. آن یکی در محرابِ نماز نشسته، مشغول به کاری که آن که در خرابات زنا می‌کند بِه از آن است که او می‌کند.

اگر کسی را هم لباسِ صَلاح بُوَد هم معنیِ صَلاح، نورٌ عَلی نور.


وجودِ من کیمیایی است

وجودِ من

کیمیایی است

               که بر مِس ریختن

                             حاجت نیست.  

               پیشِ مس

                       برابر می‌افتد،  

                             همه زَر می‌شود.  

کمالِ کیمیا

چنین باید.

ظرف گیاهی

مملکت باحالی است. وقتی خبر «استفاده از ظرف یکبار مصرف گیاهی اجباری شد» را می خوانی بلافاصله از خودت می‌پرسی: یعنی کدوم کرّه‌خرِ کلّه‌گنده‌ای کارخونه‌‌ی تولیدش رو وازد کرده؟

هبوط

از وَرایِ عالَمِ آب و گِل، پسِ کوهِ غیب، چون یأجوج و مأجوج درهم می‌شدیم. ناگاه، به صدای «اِهبِطوا» از آن برآمدیم تا فرو آییم. از دور، سَوادِ ولایتِ وجود دیدیم. از دور، رَبَضِ شهر و درختان پیاد نیود - چنان که به طفلی هیچ از این عالَم چیزی نمی‌دیدیم. اندک‌اندک پیش می‌آمد. آسیبِ دانه و دام به تدریج ما را پیش می‌آورد. ذوقِ دانه غالب بود بر رنجِ دام. اگر نه، وجود مُحال بودی.