سوسن تسلیمی تا داریوش فرهنگ

مصاحبه ی سوسن تسلیمی رو گوش کردم و اشکم در اومد، این که زن این بشه و شوهر اون نشون دهنده ی کثافتیه که سینمای ایران بهش مبتلاس.

منّی و منک

منّی رسالَهُ حُبّ

‏و منکِ رِسالَهُ حُبّ

‏و یَتَشَکَّلُ الرَّبیع



بهار بی منوچهری نمی شود

امسال اینجا هوا بهاریه و من هم مثل همه با آستین کوتاه بیرون می رم و ذوق می کنم. همه چی خوب به نظر میاد و عالی پیش می ره. مثل سال های قبل حس می کنم بهار بی منوچهری نمیشه. هیچ نقاشی تا حالا نتونسته بهار رو به این هنرمندی با کلمات نقاشی کنه. کاش وقت داشتم و بیشتر به دنیا معرفیش می کردم. 


این رو دوباره می ذارم اینجا چون هنوز هم که می خونمش همون حس رو دارم:


زیباترین بهاریه - منوچهری دامغانی

هروقت این را خوانده‌ام آنقدر هیجان زده شده ام که  بدون اراده فریادش زده ام و از شدت شوق اشک در جشمانم جمع شده است. به خصوص قسمت بهاریه‌اش (بخش دوم پس از صبوحیه) زیباترین تابلویی است که کلمات انسانی می توانند از زیباترین بهار جهان نقاشی کنند.

 

 

آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان

صبح نخستین نمود روی به نظارگان

که به کتف برفکند چادر بازارگان

روی به مشرق نهاد خسرو سیارگان

 

باده فراز آورید چارهٔ بیچارگان

قوموا شرب الصبوح، یا ایها النائمین

 

می‌زدگانیم ما، در دل ما غم بود

چارهٔ ما بامداد رطل دمادم بود

راحت کژدم زده، کشتهٔ کژدم بود

می زده را هم به می دارو و مرهم بود

 

هر که صبوحی کند با دل خرم بود

با دو لب مشکبوی، با دو رخ حور عین

 

ای پسر میگسار، نوش لب و نوش گوی

فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی

ما سیکی خوارنیک، تازه رخ و صلحجوی

تو سیکی خواربد، جنگ کن و ترشروی

 

پیش من آور نبید در قدح مشکبوی

تازه چو آب گلاب، پاک چو ماء معین

 

در همه وقتی صبوح خوش بودی ابتدی

بهتر و خوشتر بود وقت گل بسدی

خاسته از مرغزار غلغل تیم و عدی

در شده آب کبود در زره داودی

 

آمده در نعت باغ عنصری و عسجدی

و آمده اندر شراب آن صنم نازنین

 

بر کف من نه نبید، پیشتر از آفتاب

نیز مسوزم بخور، نیز مریزم گلاب

میزدگان را گلاب باشد قطرهٔ شراب

باشد بوی بخور، بوی بخار کباب

 

آخته چنگ و چلب، ساخته چنگ و رباب

دیده به شکر لبان، گوش به شکر توین

 

خوشا وقت صبوح، خوشا می خوردنا

روی نشسته هنوز، دست به می بردنا

مطرب سرمست را با رهش آوردنا

وز کدوی بربطی باده فرو کردنا

 

گردان در پیش روی بابزن و گردنا

ساغرت اندر یسار، شاهدت اندر یمین

 

کرده گلو پر ز باد قمری سنجابپوش

کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش

بلبلکان با نشاط، قمریکان با خروش

در دهن لاله مشک، در دهن نحل نوش

 

سوسن کافور بوی، گلبن گوهر فروش

وز مه اردیبهشت کرده بهشت برین

 

شاخ سمن بر گلو بسته بود مخنقه

شاخ گل اندر میان بسته بود منطقه

ابر سیه را شمال کرده بود بدرقه

بدرقهٔ رایگان بی طمع و مخرقه

 

باد سحرگاهیان کرده بود تفرقه

خرمن در و عقیق بر همه روی زمین

 

چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته

زاغ سیه پر و بال غالیه آمیخته

ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته

وز سم اسبش به راه لؤلؤ تر ریخته

 

در دهن لاله باد، ریخته و بیخته

بیخته مشک سیاه، ریخته در ثمین

 

سرو سماطی کشید بر دو لب جویبار

چون دو رده چتر سبز در دو صف کارزار

مرغ نهاد آشیان‌بر سر شاخ چنار

چون سپر خیزران بر سر مرد سوار

 

گشت نگارین تذرو پنهان در کشتزار

همچو عروسی غریق در بن دریای چین

 

وقت سحرگه کلنگ تعبیه‌ای ساخته‌ست

وز لب دریای هند تا خزران تاخته‌ست

میغ سیه بر قفاش تیغ برون آخته‌ست

طبل فرو کوفته‌ست، خشت بینداخته‌ست

 

ماه نو منخسف در گلوی فاخته‌ست

طوطیکان با نوا، قمریکان با انین

 

گویی بط سپید جامه به صابون زدهست

کبک دری ساقها در قدح خون زدهست

بر گل‌تر عندلیب گنج فریدون زدهست

لشکر چین در بهار بر که و هامون زدهست

 

لاله سوی جویبار لشکر بیرون زدهست

خیمهٔ او سبزگون، خرگه او آتشین

 

از دم طاووس نر ماهی سربر زدهست

دستگکی موردتر، گویی برپر زدهست

شانگکی ز آبنوس هدهد بر سرزدهست

بر دو بناگوش کبک غالیهٔ تر زدهست

 

قمریک طوقدار گویی سر در زدهست

در شبه گون خاتمی، حلقهٔ او بی‌نگین

 

باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمده‌ست

کم سخن عندلیب دوش به گوش آمده‌ست

از شغب خردما لاله به هوش آمده‌ست

زیر به بانگ آمده‌ست بم به خروش آمده‌ست

 

نسترن مشکبوی مشکفروش آمده‌ست

سیمش در گردنست، مشکش در آستین

 

چون تو بگیری شراب مرغ سماعت کند

لاله سلامت کند، ژاله وداعت کند

از سمن و مشک و بید، باغ شراعت کند

وز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند

 

شاخ گل مشکبوی زیر ذراعت کند

عنبرهای لطیف، گوهرهای گزین

 

باد عبیر افکند در قدح و جام تو

ابر گهر گسترد در قدم و گام تو

یار سمنبر دهد بوسه بر اندام تو

مرغ روایت کند شعری بر نام تو

 

خوبان نعره زنند بر دهن و کام تو

در لبشان سلسبیل در کفشان یاسمین

عشق من!

حالا دیگه خانمی شده این دختر! انقده خوب و خانمه این دختر که عشق منه! ناز، خوش زبون، مهربون، بامزه و عاقل! 

امید

بعد از سالها ناامیدی از مردم میمون صفتی که بین دو جناح تباهی به بازی گرفته شده بودن این شعر بی نظیر رو از کسی به نام مسعود جعفری زاده دیدم که کورسوی امیدی دمید:


ما با دروغ و شعبده منتر نمی‌شویم                  

لوطی‌! نگیر معرکه، عنتر نمی‌شویم

 دوران خرسواریِ رندان به‌ سر رسید                

پالان‌‌ ندوز شیخ، که ما خر‌ نمی‌شویم

 هردو جناح، فاسد و دزدند و بی شرف              

بینِ سگ‌ و شغال، مخیّر نمی‌شویم

 با حجله‌های سبز و سفید و بنفشِ رأی            

در‌ یک ‌زمان عروس دو شوهر نمی‌شویم

 با رأیِ‌ ما جوازِ خیانت گرفته اند                  

دیگر‌ شریکِ این بد و بدتر نمی‌شویم

 یک عمر توی صحنۀ این بازی کثیف              

بازیچه بوده‌ایم و دیگر‌ نمی‌شویم

 چون سوگوارِ داغِ هزاران برادریم                     

با قاتلان، برادر و خواهر نمی‌شویم

 بی‌اعتماد و دل‌زده، تلخیم مثل زهر                 

در‌کام شیخ، قند مکرر نمی‌شویم!

دیدار شمس و مولانا

نشده تا حالا این رو ببینم و آخرش نزنم زیر گریه!





انبساط خاطر

یه چیزی از عبدالحسین برزیده خوندم که خیلی با حال بود. ظاهرا جلسات این مثلا هنرمندان که خیلی هاشون تا کمر دولا شده بودن با رهبری برای این بوده که باعث انبساط خاطرش بشن و بخندوننش یعنی ...


"برزیده درباره‌ی اینکه آیا قرار بود پیش از کرونا این جلسات تکرار شود و یا اینکه با جمع‌های دیگری قرار بود که پیگیری شود، گفت: یک حقیقت دیگری را که باید بگویم و هیچ‌جا گفته نمی‌شود این بود که اصلا قرار نبود جلسه‌ای گذاشته شود تا عده‌ای بروند و حرف‌های‌شان را بزنند. یکی از دوستان برگزار کننده که من را می‌شناخت آمد کنار من نشست و گفت «فلانی! رهبری چون در طول هفته سختی و مشکلات زیادی هست و خبرهای بد هست، خلاصه این یک روز را گذاشتیم که هنرمندان بیایند حرف بزنند و بگوییم و بخندیم» به تعبیر من یک زنگ تفریحی برای ایشان باشد؛ یک جوری مستقیم و غیرمستقیم به من حالی کرد که حرف زیادی نزن و قرار نیست چیزی مطرح کنی. "


اشک

این روزا اشکم در مشکمه. هی یاد ایران میفتم گریه م می گیره، یاد پزشکان جنایتکاری مثل این زنیکه ی لجن محرز که جلوی خرید واکسن وایسادن، عکسای شب یلدای مادر ستار رو دیدم زار زدم، حتی رقص مجری ایرانی فاکس رو به خاطر شب یلدا که دیدم گریه م گرفت به خاطر کشوری که این همه بیچاره س. الان هم دارم گریه می کنم! 


کشف تازه

تازه Chaïm Soutine رو کشف کردم. زیبایی در نقاشی هاش موج می زنه. به لیست محبوبانم اضافه شد. 



Image may contain: one or more people and people sitting