شوک به مولانا!

مولانا تو خواب هم نمی دید که یه روزی کسایی بیان و این حال و هوا و شورو زیبایی رو به شعراش بدن، آخرین ایده آلی که احتمالا به ذهنش می رسید ناظری و شجریان بود ولی دیوانه می شد وقتی می دید عصار و محسن نامجو و چاووشی  (خواستم داریوش رو هم اضافه کنم نشد) می خوننش. دیروز یکی  اومد و کارش رو تو گروه شمس (که حالا بالای بیست هزار تا رفته) معرفی کرد. صدبار گوش دادم و اشکام جاری شد، مولانا بود دیوونه شده بود:




 حس می کنم این لهجه ای بوده که مولانا می گفته شعراش رو، نه؟



نقاش ها

نقاشایی رو که دوست دارم اینان:


پیکاسو

گوستاو کلیمت

ادوارد هاپر

هنری متیس

کلاود مونه


فریدا و دالی انقده به من نمی چسبن ...

این چار تن

فکرام رو کنار هم گذاشتم تا ببینم کیا هستن که از همه کس ترن واسم و شد این چار تن:


- خیام

- شوپنهاور

- ماکیاولی

- شمس


اینا فرق می کنن. اینا کسایی دیگه ن. اینا پدیده ن. 

لذت بابا بودن

امروز شاید یکی از لذت بخش ترین لحظه ی بابا بودن رو حس کردم. وقتی گروه موسیقی المو تو سزمی استریت شروع کرد به خوندن و سوفی دستم رو کشید و گفت:


Come on daddy! Dancing!


نه اینکه قیلا کلی باهم نرقصیده باشیم، اینکه اینجوری حس لذتش رو از کلماتش شنیدم! اینو نوشتم که بمونه!


راستی همون شب ازم خواست واسش قبل از خواب قصه بگم! هییییییییییییییییییییییییییییییییی!

دلم...

دلم گرفته است

دلم از وحشت زندان سکندر گرفته است

باید چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد

بردارم 

و تا ملک سلیمان بروم.

چندبار؟

چندبار باید خواب ببینم تا بالاخره بیای؟ خسته شدم...