می گردم...

این روزا دارم مستاصلانه دنبال یه چیز جدید می گردم، یه چیز تازه...

بهار

نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید 
 چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید 

تازه

فک کنم بایست یه شروع تازه کنم... 


هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

گفتا که نه تو مردی؟

رفتم به طبیب جان، گفتم که ببین دستم
هم بی دل و بیمارم، هم عاشق و سرمستم  
صد گونه خلل دارم، ای کاش یکی بودی
با این همه علت ها در شنقصه پیوستم
گفتا که نه تو مردی؟ گفتم که: بلی اما
چون بوی توام آمد، از گور برون جستم
آن صورت روحانی، وان مشرق یزدانی
وان یوسف کنعانی، کز وی کف خود خستم
خوش خوش سوی من آمد، دستی به دلم برزد
گفتا ز چه دستی تو؟ گفتم که از این دستم
چون عربده می کردم، درداد می و خوردم
افروخت رخ زردم، وز عربده وارستم
پس جامه برون کردم، مستانه جنون کردم
در حلقه آن مستان، در میمنه بنشستم
صد جام بنوشیدم، صد گونه بجوشیدم
صد کاسه بریزیدم، صد کوزه دراشکستم
گوساله زرین را آن قوم پرستیده
گوساله گرگینم، گر عشق بنپرستم
بازم شه روحانی، می خواند پنهانی
بر می کشدم بالا، شاهانه از این پستم
پابست توام جانا، سرمست توام جانا
در دست توام جانا، گر تیرم وگر شستم
چست توام ار چستم، مست توام ار مستم
پست توام ار پستم، هست توام ار هستم
در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی
چون تو سر خم بستی، من نیز دهان بستم

خدایان

 

فراتر از مصداق نگاه کنی جالبه!

سریع

همه چیز سریع داره اتفاق میفته و من در عین هیجان زدگی نگران اینم که توان این همه رو نداشته باشم. همینه که از همه می خوام دعا کنن.

خبرت هست؟ خبرت هست؟

امروز این رو می خوندیم و دیوونه می شدیم.... 

 

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شدپ؟
خبرت هست که دى گم شد و تابستان شد؟
خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ،
زیر لب خنده‏زنانند که کار آسان شد؟
خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید،
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد؟
خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت،
مژده نو بشنید از گل و دست‏افشان شد؟
خبرت هست که جان مست شد از جام بهار؟
سرخوش و رقص‏کنان در حرم سلطان شد؟
خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد؟
خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد؟
خبرت هست ز دزدى دى دیوانه
شحنه عدل بهار آمد و او پنهان شد؟
بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان
تا زمین سبز شد و با سر و با سامان شد؟
شاهدان چمن ار پار قیامت کردند،
هر یک امسال به زیبایى صد چندان شد.
گل‏رخانى ز عدم چرخ‏زنان آمده‏اند
کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد.
ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده،
غنچه طفل چو عیسى فطن و خطخوان شد.
بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت
باز آن باد صبا باده ده بستان شد.
نقشها بود پس پرده ی دل پنهانى
باغها آینه ی سّرِ دل ایشان شد.
آنچ بینى تو ز دل جوى ز آیینه مجوى!
آیینه نقش شود لیک نتاند جان شد.
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند،
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد.
باقیان در لحدند و همه جنبان شده‏اند،
زانک زنده نتواند گرو زندان شد.
گفت بس کن که من این را به از این شرح کنم
من دهان بستم کو آمد و پابندان شد.
هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام،
گر خلاصه ز شما در کنف
کتمان شد.

دلم لک زده

دلم لک زده واسه یه ذره، فقط یه ذره شعر خوندن. 

 

یه چیزی راستی، می دونستی من تا آخر عمرم محکوم به خوندن و یاد گرفتن و دونستن شدم؟ تمومی نداره، چون اگه تمومبشه منم نیستم. مشکل من شاید این نباشه که نمی خوام این جوری باشم، مشکلم دو تا چیزه: یکی اینکه واسه این همه یاد گرفتن وقت ندارم و دیگه اینکه توانش رو ندارم. بعضی وقتا حس می کنم توقعم از خودم خیلی زیاده ولی ظاهرا چاره ای نیست بیچاره ... 

 

 

این قوم

معرفت نیست در این قوم خدا را مددی                      

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر  

 گر مساعد شودم دایره ی چرخ کبود                           

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند                          

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت                          

کندم قصد دل ریش به آزار دگر

باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست                          

غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر