وقتی ببینی کسی که اینهمه واست عزیزه بیماره و می خواد بمیره چه حسی داری؟ اینکه خودش باورش نشه چی و تو تلاشات هیچ نتیجه ای نده چی؟ وقتی ببینی بقیه عزیزات رو هم داره بیمار می کنه چی؟
یعنی اون روباه رو کشتم؟ یا تونست جون سالم از زیر ماشین در ببره؟ سوالایی که هیچوقت جوابی واسشون پیدا نمی کنم.
انقده گرفتارم این روزا که فک کنم دارم مریض میشم. خیلی خسته م. امیدوارم این سفر یه ذره خستگیم رو کم کنه. خوابم میاد. خیلی خوابم میاد.
باز هم زمان تغییر رسید. تغییراتی که از نظر من و تو مهمن اما در عمل هیچی به هیچی نیستن. خوشحالم؟ نمی دونم، ناراحتم؟ شاید نه.... تغییر رمز ادامه ی این زندگیه .... فریب حیات....
زمان قرعه ی نو می زند به نام شما
خوشا که جهان می رود به کام شما
درین هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی خود دل ماست در مشام شما
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما
ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
زمان به دست شما می دهد زمام مراد
از آن که هست به دست خرد زمام شما
همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک
شد از امان زمین دانه چین دام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد سپهر رام شما
به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما
«یکی میاد قهرمان دنیا میشه میرن براش پلاکارد می نویسن و به دیوار می چسبونن،اما یکی جرئت نمی کنه بیاد یک پلاکارد ورداره روش بنویسه ستار و اونو رو دیوار بچسبونه. من خودم رفتم خونه این مادر،باید بری ببینی.اگه قهرمان نبود،اگه مردم دوست نبود من می گفتم هیچ کس نیست.ولی این از یک قهرمان دنیا هم قهرمان تره، آقا! اون که هروئین فروشه، موادفروشه، نمی گیرنش، اما میان این رو می گیرن»
فیلیپ راث پنج سال پیش در گفتگویی با روزنامه دی تسایت آلمان گفته بود: «بدترین زمان، فاصله نوشتن بین دو کتاب است. وقتی مینویسم، زندهام. اما وقتی نمینویسم، مثل اتوموبیلی هستم که چرخهایش در برف گیر کرده باشد.»