این که دو یار پهلویِ همدگر نشینند یا مقابلهی همدگر و سخن گویند، چاشنیِ آن کجا و جاشنیِ نظارهی از دور کجا؟ آخر، دور حجابت کند. اگرچه آن صفا داری که حجابت نکند، امّا چاشنیِ نزدیکی کو؟ کسی که از دور در حضور باشد، خود نزدیک چهگونه باشد!

بَرَکَه عالی بود،عالی بود،عالی بود،عالی بود،عالی بود،عالی بود،عالی بود،عالی بود،.
نه! بیشتر! معجزه بود. زیبا بود. دلم یک سینمای بزرگ میخواست فقط برای خودم با صدای سه بعدی، که وسطش فقط یک صندلی باشد برای من و بنشینم و ببینم و ببینم و گوش دهم و گوش دهم. ده تا چشم هم میخواهم و ده تا گوش.
ممنونم فرناز!
نمیتوانم زیبا نباشم
عشوهای نباشم در تجلی ِ جاودانه.
چنان زیبایام من
که گذرگاهام را بهاری نابهخویش آذین میکند:
در جهان ِ پیرامنام
هرگز
خون
عُریانیِ جان نیست
و کبک را
هراسناکی ِ سُرب
از خرام
باز
نمیدارد.
چنان زیبایام من
که اللهاکبر
وصفیست ناگزیر
که از من میکنی.
زهری بیپادزهرم در معرض ِ تو.
جهان اگر زیباست
مجیز ِ حضور ِ مرا میگوید. -
ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار ِ توام.
حاصل: بندهای هست خدای را که او حالِ حال باشد و استادِ قال. نمیگویم «منم.» میگویم که «هست.» اکنون، تا کیست؟
مرا فرستادهاند که «آن بندهی نازنینِ ما میانِ قومِ ناهموار گرفتار است. دریغ است که او را به زیان برند.»
حاصل: اینها در چلّهها میروند، چه میکنند؟ این «لااِلَهاِلَّاالله» کارِ زبان نیست، کارِ مُعامله است. نمیدانم - که این حاصل به دستِ اوست: خواهد مُتَلَوِّنش گوید، خواهد غیرِ مُتَلَوِّن. کلامِ اوست. هرچه خواهد، میگرداندش.
فردا، وَعظ میباید گفتن. دشوار است. دری باز شده است. چاره نیست. اگر در میبندی، فریاد و تَشنیع. و کاشکی ایشان را در آن فایده بودی! آن همه سخنها گفته شد - صریح و کنایت. همانند که گویی هرگز نصیحتی نشنیدهاند. به ظاهرِ سخن درمییابند، نه مقصودِ سخن. چون سخن در نیابند، مُعاملهی آن چهگونه کنند؟
«اَنَاالحَقّ» سخت رسواست. «سُبجانی» پوشیدهتَرَک است.
هیچکس نیست از بشر که در او قدری از اَنانیّت نیست. موسا «اَنَا اَعلَمُ مِمَّن عَلی وَجهِ الاَرض» گفت. چیزی در او درآمد، این بگفت. حواله به خِضر کردند. تا چند روز پیشِ او بود، آن از او برون رفت.
اکنون وصیّتِ من مَر بهاءالدّین را این سه چیز بود تا به معنی راه یابد. همه صفتهای خوب دارد - که صدهزار درمش بودی، در حال بذل کردی. گَبری چند قدم به مَجاز راهِ مردی بزند، آن ضایع نباشد - عاقبت دستگیرِ او شود. خاصّه، صدرزادهای چندین راه پیاده به آن اعتقاد آمد، دوماه راه، ضایع نباشد. الّا این سه وصیّت کردمش:
یکی دروغ نگویی. دوم، گیاه میخورد، چون راستی است شرط، امّا نخوری. سوم، با یاران اختلاط کم کنی.