یک نیاز آن است که پیشِ شیخ رو تُرُش و منقبض نباشد.
«ای خواجهی تُرُش، با ما عتابی داری؟ با ما جنگ کردهای؟»
گفت «نه.»
اکنون، آدمی تُرُش با آن کس کند که از او رنجیده است و با این دگر خندان باشد و خوش باشد. آن را ببیند، میخندد، آزارش هیچ نمانَد، همه خوش شود. و اگر رنجی دارد، آن نیز جنگی است که با خود دارد. رو به سویِ خویش میکند، تُرُش میکند. و رو به سویِ این دوست میکند، میخندد.
دانستنِ این کمال است و نادانستنِ این کمال کمال است. دعویِ کسی را برای معنیِ او خواهیم و معنیِ کسی را را برای دعویِ او خواهیم.
ما را هیچ طَمَعی جایی نبود، الاّ نیازِ نیازمند، الّا نیاز - صورتِ تنها نه، الّا صورت و معنی.
همین که عیب دیدن گرفت، بدان که محبّت کم شد. نمیبینی که مادر چون طفلِ خود را دوست میدارد، اگر حَدَث میکند. مادر با آن همه لطف و جمالِ خویش، پرهیز نکند و به جان و دل مشتریِ اوست؟ بل که آن دگر از خرِ لَنگِ خود ننگ ندارد، اگر چه لگد زند و کراهت کند.
این سخن در معرضِ ضعف است. مولانا شمسالدّین تبریزی میفرماید که آن جواب خود مولانا گفت. اکنون از من بشنو: این یکی خرِ لَنگ را بربندد و شب و روز علف میدهد و خر بر او میریَد، این دگر است و آن اسبِ تازی برنشسته است و آن اسب او را از صدهزار هطر و آفت و راهزن برون برده است و خلاص کرده دگر - اگر چه آنسَری تأییدی بود. الّا آخر مَرکَب بر او حق ثابت کرده است.
مدتهاست به دایره فکر می کنم. میدانم همه به آن فکر میکنند. اما من مدتی است به اسپیرال هم فکر میکنم. میدام خیلیها به آن فکر نمیکنند. امّا این ترانه که حالا روز و شبِ من شده است برای من همهی اینهاست. میدانم خیلیها نمیفهمند چه میگویم، تعجب نمیکنم چون خودم هم نمیفهمم. فقط یک چیز را میفهمم، اینکه این ترانه مرا میگوید. منِ الان را و همین است که عاشقش شدهام. منِ خودپرست!
Round like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending on beginning
On an ever-spinning reel
Like a snowball down a mountain
Or a carnival balloon
Like a carousel that's turning
Running rings around the moon
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on its face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
Like a tunnel that you follow
To a tunnel of its own
Down a hollow to a cavern
Where the sun has never shone
Like a door that keeps revolving
In a half-forgotten dream
Or the ripples from a pebble
Someone tosses in a stream
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on its face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
Keys that jingle in your pocket
Words that jangle in your head
Why did summer go so quickly?
Was it something that I said?
Lovers walk along a shore
And leave their footprints in the sand
Was the sound of distant drumming
Just the fingers of your hand?
Pictures hanging in a hallway
Or the fragment of a song
Half-remembered names and faces
But to whom do they belong?
When you knew that it was over
Were you suddenly aware
That the autumn leaves were turning
To the color of her hair?
Like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending or beginning
On an ever-spinning reel
As the images unwind
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
پی کلمهای میگردم که جز «بخشش» باشد. «بخشش» کلمهای است که حسِّ حقیرانهی «بخشندگی» را زنده میکند. انداموارههای هیجانِ بیچارهای را قلقلک میدهد تا لذّتِ مفلسانهی «بخشنده بودن» را به ذهن کوچکش بچشاند.
کلمهای را میجویم که شاید شبیهِ «قسمت کردن» باشد، نه! نه به سادگیِ «قسمت کردن»! بلکه کلمهای که تجربهی نیازِ کُشندهی مستأصلانهای را ترجمه میکند که بهجانآمدهای به «قسمت کردنِ» خویش دارد. و هر چه میگردم این کلمه را کمتر مییابم. نه فقط در دنیایِ فراخِ زبانها، یا در نگاهِ ناهمگونِ آدمها، بلکه حتّی در ژرفایِ تاریکِ خویشتن.
این ننوشتن دردناک بود، زجرآور، مرگبار. شکنجهای بیرحمانه آنگونه که همیشه کابوسهایم نصیبم کردهاند. کابوسهایی که پر از ترس پایین رفتنند، پر از التهاب برنخاستن، پر از فریادهای استمدادی که از مرز حقیرِ گوشهایم پا را فراتر نخواهند گذاشت.
هفتهی سهمناکی بود، انگار که ساقیانه به پیالهای زهرم خوانده باشند و آنگاه دژخیمانه بر دهانم دست نهاده باشند تا استفراغهای مسمومم را تا گوشههای مغزم ببلعم.
گفتند «مولانا از دنیا فارغ است و مولانا شمسالدّین فارغ نیست از دنیا.»
و مولانا گفته باشد که «این از آن است که شما مولانا شمسالدّین تبریزی را دوست نمیدارید - که اگر دوست دارید، شما را طَمَع ننماید و مَکروه ننماید.»