-
مرا از شما چه گونه برآرند؟
شنبه 18 دیماه سال 1389 18:07
گیرم که شما را از من برآرند، مرا از شما چه گونه برآرند؟ با این همه، ایمن نباید بود.
-
باید آنچه برای تو میگویم، بدانی بی تردّد
شنبه 18 دیماه سال 1389 18:05
باید که آنچه میگویم در میانِ جمع، آنچه برای تو میگویم، بدانی بی تردّد و آنچه برای تو نمیگویم، برای خود نپنداری. و این از قُوَّتِ اعتقاد خیزد. چه اعتقاد باشد که یار برای تو چندین بگوید، تو فهم نکنی؟ و اگر فهم کردی، بازگوی که کدام بود! و اگر میترسی که بازگویی آن نباشد، پس تاریکیِ ظَن آمیخته بوده است با فهمت. و آن...
-
زهی من!
شنبه 18 دیماه سال 1389 17:59
تا وعده نیاید، چه کند؟ همین کند که اینها میکنند با من از ناشناخت. الّا من خوشم. چون خوش نباشم؟ هرگز کسی مرا انکاری نکرد که در عقبِ آن، صدهزار فریشتهی مُقَرَّب اقرار نکردند مرا و هرگز هیچکس مرا جفایی نگفت و دشنامی نداد، الّا خدای جلَّ جَلالُهُ هزار ثنا عدضِ آن دشنام مرا نگفت، و هرگز کسی از من بیگانه و دور نشد، الّا...
-
آن چه تو را برهاند بندهی خداست، نه آن نبشتهی مُجَرَّد.
شنبه 18 دیماه سال 1389 17:49
آن دانشمند، روزی، بیدار شد، هر چه داشت، از رخت و کتاب، یغما داد کردن. آن مردی است که رهبر است: «کتابُالله» اوست، آیت اوست، سوره اوست، در آن آیت، آیتهاست. ... پس دانستیم که آن چه تو را برهاند بندهی خداست، نه آن نبشتهی مُجَرَّد. شبِ قدر را پنهان کردهاند در میانِ شبها، بندهی خدا را پنهان کردهاند میانِ مدّعیان....
-
صحبتِ مولانا همچو باری بر کتفِ من است.
شنبه 18 دیماه سال 1389 17:40
آنها که با اولیایِ حق عداوت میکنند، پندارند در حقِّ ایشان بدی میکنند. غلط است. بل که نیکی میکنند. دلِ ایشان را بر خود سرد میکنند. زیرا ایشان غمخوارِ عالَمند. و این مِهر و نکرانی بر کسی همچو باریست بر آدمی و چون کاری کنند که مِهر بگسلد، چنان است که از او کوهِ قافی بر میدارند. اکنون، دشمنانگی نمیدانند کردن....
-
خانه از آنِ شماست. شما مروید!
شنبه 18 دیماه سال 1389 17:35
ای خواجه، خانه از آنِ شماست. شما مروید! من بروم و شکرانه دهم.
-
مولانا نیز حسود است
شنبه 18 دیماه سال 1389 17:34
هر که گوید که «تو را فلان ثنا گفت،» بگو «مرا ثنا تو میگویی. او را بهانه میسازی.» هر که گوید که «تو را فلان دشنام داد،» بگو «مرا تو دشنام میدهی، او را بهانه میکنی. این او نگفته باشد، یا به معنی دیگر گفته باشد.» و اگر گوید «او تو را حسود گفت،» بگو «این حسد را دو معنی است. یکی حسدیست که به بهشت بَرَد، حسدی که در...
-
XXV. THE PITIFUL. - Thus Spake Zarathustra
شنبه 18 دیماه سال 1389 09:04
My friends, there hath arisen a satire on your friend: "Behold Zarathustra! Walketh he not amongst us as if amongst animals?" But it is better said in this wise: "The discerning one walketh amongst men AS amongst animals." Man himself is to the discerning one: the animal with red cheeks. How hath...
-
صحبت های شمسانه ی من و علی
جمعه 17 دیماه سال 1389 20:40
علی یه پیشنهاد خیلی عالی داد واسه شمس منقطع. اینکه بهش ساختار روایی بدم. اینکه مثل رودخانه روان باشه. بهش گفتم که چه حسی به شمس دارم. اینکه فکر می کنم مظلومانه زیر سایهی مولانا مونده و قدرش شناخته نشده. علی میگه: شاید خودش نخواسته. حرف قشنگیه، شاید درست باشه. شاید همین باشه. ولی برای من اهمیی نداره. اگه زنده بود...
-
عاشق مرگ
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 20:10
باور می کنی این همه «انسان» در این سحرگاهان زمهریرین برای لذت بردن از مرگ کسی گرد آمده باشند؟ وای! چرا میپرسم؟ می دانم که باور می کنی؛ تو خود بسیار از مرگ کسانی لذت برده ای؛ مرگ آنانی که به دست خویششان به دار زده ای. تو عاشق مرداندن زندگیهایی، مگر نه؟ همان گونه که این «کیمیا»، آن «سعید» و این «مهدی» را با قهقهه ی...
-
اگر از اِدریس اثری داری، تو را چه پَروایِ ابلیس است؟
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:52
آن سُرماری گفت که «ابلیس کیست؟» گفتم «تو - که ما این ساعت غرقِ اِدریسیم. اگر ابلیس نیستی، تو هم چرا غرقِ اِدریس نیستی؟ و اگر از اِدریس اثری داری، تو را چه پَروایِ ابلیس است؟ اگر گفتی جبرئیل کیست، گفتمی تو.»
-
هر که تو را از یارِ تو بدی گوید، از حسد میجوشد.
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:49
هر که تو را از یارِ تو بدی گوید - خواه گویندهی درونی و خواه گویندهی بیرونی - که «یارِ تو بر تو حسود است،» بدان که حسود اوست، از حسد میجوشد.
-
من خدا را از او نمیطلبم، او را من از خدا میطلبم.
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:47
گفت «خدا را از چنین کس میطلبد، من او را معتقدتر شدم.» گفتم «اوّل، غلط گفتم. من خدا را از او نمیطلبم، او را من از خدا میطلبم.»
-
مولانا چون طُرفه در من مینگرد!
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:46
دمشق رفتن کارِ شما نیست، کارِ من است. مولانا چون طُرفه در من مینگرد!
-
کارِ فقیر گزاف نیست.
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:45
کارِ فقیر گزاف نیست. آن روزِ اوّل دیدی که چه روشنایی یافتی؟ اگر به آن مُستَمِر میبود، تا اکنون قیاس کن که چه میبود. پس آن همه حسابِ کار نبود.
-
آنچه من میکنم و میسازم ، تو در یک لحظه لگد میزنی،
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:43
آخر، آنچه من میکنم و میسازم در بیست روز، تو در یک لحظه لگد میزنی، ویران میکنی. آنهمه هیچ حسابِ کار نبود، آن همه خرابیِ کار بود.
-
چه دعاها کردم تو را در حَلَب
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:41
چه دعاها کردم تو را در حَلَب - در آن کاروانسرا که آسودم. روی به خلق نبایست نمود. اگر نمودی، یا به کار مشغول بایستی شدن، یا روی به خانقاهی.
-
طالب و مطلوب
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:28
این رمزی از حالِ مطلوب که در عالَم او را نشان نیست. هر نشان که هست، نشانِ طالب است، نه نشانِ مطلوب. همه سخنِ طالب است. ظاهر نشود، مگر به ایشان. آن طالب است که از نورِ طلبِ او در پیشانی، هر که بنگرد، سعادت و شَقاوتِ او بداند. طالب به نظاره آمده است که «مگر در این میان، طالبانند که نسبتِ مطلوبی دارند: طالبان را میبینند...
-
لاجَرَم، سرش رفت.
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:28
و اگر کسی تأویلِ کلامِ خدا میکند، چنان که هست، گویی فتوا میباید کرد. سخن باشد با تأویل که اگر مؤاخذه کنند، راست باشد به تأویل. نه همچو «اَنَاالحق» رسوا و برهنه، قابلِ تأویل نه. لاجَرَم، سرش رفت.
-
اکنون، صدهزار ابایزید در گَردِ نَعلینِ موسا نرسد
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 19:28
از بیشه برون میآمد، آمد، بدیدش، بیفتاد و بمُرد. زیرا عاشق بود و طالب، بمُرد. یعنی بقیّهی نفس در او مانده بود، آن نماند، به نظرِ عاجزِ خود، به بصیرت یا قصورِ خود، به صورتِ تصوّرِ خود میبیند، به قوّت ابایزید نبیند خدا را؟ اکنون، صدهزار ابایزید در گَردِ نَعلینِ موسا نرسد و هم تو از راهِ تقلید میگویی که «هزاران ولی به...
-
XII. THE FLIES IN THE MARKET-PLACE.-Nietzsche
چهارشنبه 15 دیماه سال 1389 08:43
Flee, my friend, into thy solitude! I see thee deafened with the noise of the great men, and stung all over with the stings of the little ones. Admirably do forest and rock know how to be silent with thee. Resemble again the tree which thou lovest, the broad-branched one--silently and attentively it o'erhangeth the...
-
THE TREE ON THE HILL. -Thus Spoke Zarathustra -Neiztche
سهشنبه 14 دیماه سال 1389 08:28
VIII. THE TREE ON THE HILL. Zarathustra's eye had perceived that a certain youth avoided him. And as he walked alone one evening over the hills surrounding the town called "The Pied Cow," behold, there found he the youth sitting leaning against a tree, and gazing with wearied look into the valley....
-
Sonnet 35 - Shakespiere
یکشنبه 12 دیماه سال 1389 04:19
No more be grieved at that which thou hast done: Roses have thorns, and silver fountains mud; Clouds and eclipses stain both moon and sun, And loathsome canker lives in sweetest bud. All men make faults, and even I in this, Authorizing thy trespass with compare, Myself corrupting, salving thy amiss, Excusing thy sins...
-
The piano has been drinking - Tom Waits
یکشنبه 12 دیماه سال 1389 00:28
The piano has been drinking My necktie's asleep The combo went back to New York, and left me all alone The jukebox has to take a leak Have you noticed that the carpet needs a haircut? And the spotlight looks just like a prison break And the telephone's out of cigarettes As usual the balcony's on the make And the piano...
-
مه - شاملو
شنبه 11 دیماه سال 1389 01:34
این را گوش می کنم. زیباست آنقدر که دیوانه ام می کند وسعی می کنم با شاعر بخوانم. آهسته می خوانم چون اینجا دفتر کار است و بچه ها هستند ولی ظاهرا از کنترلم خارج می شود. جولی بر می گردد که اگر می خواهی با علی صحبت کنی لازم نیست آرام باشد. می گویم که نه، با علی نبود. این شعر است که دیوانه ام کرده. می گوید که می خواهد بشنود...
-
یک بار ابایزید را ببنی بهنر که هفتاد بار خدا را
جمعه 10 دیماه سال 1389 01:55
آن که گوساله به خدایی گیرد، کِی موسا را به نبوّت قبول کند؟ حالِ موسا را به آن آورده که حالِ تونیای. آخرِ مُریدِ فلان گفتی که «هر روز، هفتاد بار خدا را معاینه میبینم.» شیخش گوید «یک بار ابایزید را ببنی بهتر که هفتاد بار خدا را.»
-
تو را نطق نیست، الّا نقلِ غیر و شعرِ غیر.
جمعه 10 دیماه سال 1389 01:53
آری - اگر از کلامِ خود و شعرِ خود گرم شوی، کلامِ دیگر بر وفقِ آن بیاید، بر آن نیز گرمی زیادت شود، نیکو. لیکن آخر، تو میگویی «وقتی، خرقه سخن میگفت.» آخر، حالِ تو بِه از حالِ خرقه باشد. تو را نطق نیست، الّا نقلِ غیر و شعرِ غیر. خرقه را چه گونه نطق باشد؟
-
چنان نشستهای به عاریت، دلم میرمد.
جمعه 10 دیماه سال 1389 01:42
چنان نشستهای به عاریت، دلم میرمد.
-
خوشش نمیآید که من تنها میروم؟
جمعه 10 دیماه سال 1389 01:41
چه میفرماید مولانا؟ خوشش نمیآید که من تنها میروم؟ لیک، این چنین است که تنها، فارغ، هر جایی بگردم و بر هر دکانی بنشینم. او مردِ اهل، مُفتیِ شهر را نتوانم بر هر دکانی و بر هر جایی با خود بردن، در هر تونی سر در کنم. تا بدانی که من با تو هرگز لااُبالی مَشایخانه نکردهام که «من اینجا میروم، خواهی و گر نخواهی: اگر از...
-
شمس منقطع
پنجشنبه 9 دیماه سال 1389 09:46
این هم از پروژهی جدیدم: شمس منقطع مدت زیادی منتظر شروعش بودم.