-
The piano has been drinking - Tom Waits
یکشنبه 12 دیماه سال 1389 00:28
The piano has been drinking My necktie's asleep The combo went back to New York, and left me all alone The jukebox has to take a leak Have you noticed that the carpet needs a haircut? And the spotlight looks just like a prison break And the telephone's out of cigarettes As usual the balcony's on the make And the piano...
-
مه - شاملو
شنبه 11 دیماه سال 1389 01:34
این را گوش می کنم. زیباست آنقدر که دیوانه ام می کند وسعی می کنم با شاعر بخوانم. آهسته می خوانم چون اینجا دفتر کار است و بچه ها هستند ولی ظاهرا از کنترلم خارج می شود. جولی بر می گردد که اگر می خواهی با علی صحبت کنی لازم نیست آرام باشد. می گویم که نه، با علی نبود. این شعر است که دیوانه ام کرده. می گوید که می خواهد بشنود...
-
یک بار ابایزید را ببنی بهنر که هفتاد بار خدا را
جمعه 10 دیماه سال 1389 01:55
آن که گوساله به خدایی گیرد، کِی موسا را به نبوّت قبول کند؟ حالِ موسا را به آن آورده که حالِ تونیای. آخرِ مُریدِ فلان گفتی که «هر روز، هفتاد بار خدا را معاینه میبینم.» شیخش گوید «یک بار ابایزید را ببنی بهتر که هفتاد بار خدا را.»
-
تو را نطق نیست، الّا نقلِ غیر و شعرِ غیر.
جمعه 10 دیماه سال 1389 01:53
آری - اگر از کلامِ خود و شعرِ خود گرم شوی، کلامِ دیگر بر وفقِ آن بیاید، بر آن نیز گرمی زیادت شود، نیکو. لیکن آخر، تو میگویی «وقتی، خرقه سخن میگفت.» آخر، حالِ تو بِه از حالِ خرقه باشد. تو را نطق نیست، الّا نقلِ غیر و شعرِ غیر. خرقه را چه گونه نطق باشد؟
-
چنان نشستهای به عاریت، دلم میرمد.
جمعه 10 دیماه سال 1389 01:42
چنان نشستهای به عاریت، دلم میرمد.
-
خوشش نمیآید که من تنها میروم؟
جمعه 10 دیماه سال 1389 01:41
چه میفرماید مولانا؟ خوشش نمیآید که من تنها میروم؟ لیک، این چنین است که تنها، فارغ، هر جایی بگردم و بر هر دکانی بنشینم. او مردِ اهل، مُفتیِ شهر را نتوانم بر هر دکانی و بر هر جایی با خود بردن، در هر تونی سر در کنم. تا بدانی که من با تو هرگز لااُبالی مَشایخانه نکردهام که «من اینجا میروم، خواهی و گر نخواهی: اگر از...
-
شمس منقطع
پنجشنبه 9 دیماه سال 1389 09:46
این هم از پروژهی جدیدم: شمس منقطع مدت زیادی منتظر شروعش بودم.
-
خانه ی کوچکی در دشت
چهارشنبه 8 دیماه سال 1389 01:44
سریال خانه ی کوچکی را که زمان اول های انقلاب می داده یادم نیست ولی اسمش یادم است و اینکه همه دوستش داشته اند. حالا که فاکس نشانش می دهد محوش می شوم و با تمام وجود نگاهش می کنم. سریال آنقدر قدیمی است که چشم را اذیت می کند. اما عجیب دوستش دارم. این سریال صمیمی است و پاک است و زیبا. سریال پر از معنویت است و خوبی. و من هر...
-
حق معرفتک
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:54
ماندهای که چرا شمس را با این جدیّت میخوانم و مینویسم. برایت عجیب است که از این همه نوشتنها و خواندنها چه میخواهم بفهمم؟ فکر میکنی به جایش میتوانستم خیلی کارها کنم؟ خیلی چیزها یاد بگیرم؟ گمان بردهای که عاشقش شدهام؟ نه، من عاشقش نیستم. اما این دلیل نمیشود که دلم برایش تنگ نشود. من فکر میکنم این مرد را باید...
-
اکنون، تو آن محلّی - نامرئی، نامعیّن
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:49
هیچ نمیدانی و نمیبینی محلِّ غَضَب و راحت و مَشَقَّت و غیرُها از تنِ تو و یا از دلِ تو کجاست. اکنون، تو آن محلّی - نامرئی، نامعیّن - و زبان و حروف و اعضا و اجزایِ دیگر آلاتِ وی است.
-
عقلِ فلسفی به آن نرسد.
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:47
اگر شهاب - حکیمِ هَریوه - شنیدی که میگویم از گریهی جمادات و خندهی جمادات، به زبانِ نیشابوریان گفتی «این چه باشد؟» عقلِ فلسفی به آن نرسد.
-
هیچ چیز که مِهر را سرد کند بر خاطر نمیآوردم
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:45
در حَلَب که بودم، به دعایِ مولانا مشغول بودم. صد دعا میکردم و چیزهایِ مِهرانگیز پیشِ خاطر میآوردم و هیچ چیز که مِهر را سرد کند بر خاطر نمیآوردم. الّا آمدن، هیچ عزم نداشتم.
-
هیچکس نپرسد که این درخت از نهالِ کدام درخت است؟
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:43
اینجا درختیست بزرگ، میوهدار، سایهی او عالَمی فرو گرفته، در میانِ صحرایی و گرمیِ آفتاب. در زیرِ آن درخت، صد چشمه. هیچکس نپرسد که این درخت از نهالِ کدام درخت است؟ و آن شاخ از کدام درخت بریدهاند که این نتیجهی آن است؟
-
مُلحِدم اکر تو میدانی که من چه میگویم.
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:40
مُلحِدم اکر تو میدانی که من چه میگویم.
-
حُجُبِ نور را نهایت نیست.
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:40
و آنچه گفتهآند «هفتاد و دو حجاب است از نور،» مَغلَطه است. حُجُبِ نور را نهایت نیست. و تا به این حجابها نرسد، راه بر طالب گشاده نگردد. از این حجابهای بینهایت میباید گذشتن - آنجا که معنیست. سخن کجاست و معنی کجا؟
-
گوید «نه. او گفت تو را چنین جفا.»
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:37
پس اولیای کامل اولاتر که بر اسرار واقف کندشان خدای تعالا - که فلانی تو را چنین بد گفت. من گویم خدا را که «نه آن از تو بود؟ تو خود از اوّل نمیخواستی؟» گوید «نه. او گفت تو را چنین جفا.» گویم «اکنون، چه کنی با او؟» گوید «آنچه تو گویی.» گویم «اکنون، موقوف باشد.»
-
تو مرا ناز آموز، من تو را نیاز!
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:33
آن لایق نیست. آن خلافی آموختن است. اتّفاقی میباید آموخت در این رَه، نه خلافی، نه - تو مرا خلافی آموز، من تو را اتّفاقی! یعنی تو مرا ناز آموز، من تو را نیاز! چنان که آن فقیه گفت آن چنگی را که «من تو را یاسین آموزم، تو مرا چنگ آموز!»
-
شیرینی به حقیقت آن است که خواجه میفرماید.
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:28
مثلاً عقل چیزی فرماید، هوا خلافِ آن فرماید، چنان باشد که خواجه گوید «تُرُشی بیار،» غلام گوید «نه، شیرینی بیار - که شیرینی بِه است.» این لایق نیست. باید که بگوید که «اوّل آن بیار که خواجه میگوید.» شیرینی به حقیقت آن است که خواجه میفرماید. خواجه میگوید من فلانجای می روم. غلام گوید «اللهُ مَعَک. من نمیاآیم.» «چرا...
-
اندکی جهتِ ما نگه دار! لَکیسی، دو لَکیسی
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:26
در چیزی دیگر مشغولی؟ باری، در آن چه هستی، روی از ما مگردان و ترکِ ما مگو! در هر حال که هستی، آن چه داری بده و اکر نداری، بر آن باش که حاصل کنی! از آن چه جهتِ دعوتِ یارانِ دیگر سازی، اندکی جهتِ ما نگه دار! لَکیسی، دو لَکیسی، جهتِ آن وام که بر تو داریم. و از هر چیزی، همچنین، نَصیبهای از بهرِ وامِ ما پنهان کن - اگر چه...
-
در جعبه تیرها هست که نتوانم انداختن.
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:20
این تیز کدام است؟ این سخن . جعبه کدام است؟ عالَمِ حق. کمان کدام است؟ قدرتِ حق. این تیر را نهایت نیست. خُنُک آن که این تیر بر او میآید، ببرَدش این تیر به عالَمِ حث. در جعبه تیرها هست که نتوانم انداختن. و آن تیرها که میاندازم، باز میرود به جعبهای که بود.
-
نفاق کنم یا بینفاق گویم؟ این مولانا مهتاب است.
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:18
نفاق کنم یا بینفاق گویم؟ این مولانا مهتاب است. به آفتابِ وجودِ من دیده در نرسد، الّا به ماه در رسد. از غایتِ شعاع و روشنی، دیده طاقتِ آفتاب ندارد. و آن ماه به آفتاب نرسد، الّا مگر آفتاب به ماه برسد.
-
«به من چیزی دهید.» میآیید به صورتِ نیاز.
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 21:15
من نمیگویم «به من چیزی دهید.» میآیید به صورتِ نیاز. آن به زبانِ حال پرسیدن است که «راهِ خدا کدام است؟ بگو!» میگویم «طریقِ خدا این است.» البته گذر به آقسرا است و البتّه آن گذشتن است بر پولِ «جاهَدوا بِاَموالِهم و اَنفُسِهِم.» اوّل، ایثارِ مال است، بعد از آن، کارها بسیار است، الّا اوّل مَمَر با آقسراست. هیچ گذر نیست،...
-
تراژدی معکوس
دوشنبه 6 دیماه سال 1389 21:54
این که شمس را به مولانا محدود کنی و تعریفت از او را از رابطه اش با مولانا بیرون بیاوری ستم دو صد چندانی بر اوست، اما این رسم روزگار ستمگر است که تاریخش را فاتحان تقریر می کنند و آن چه از بزرگی مانند او برایمان مانده است تقریر قلم به دستان مولاناست. همه ی این دلیل این نخواهد شد که صداقت این قلم به دستان را نستاییم که...
-
امروز، غَوّاص مولاناست و بازرگان من و گوهر میانِ ماست.
دوشنبه 6 دیماه سال 1389 21:41
با آن کخ حدیثِ آن بازرگان حکایت کرده شد که پنجاه سفره داشت - یعنی پنجاه مُضارِب. به هر طرفی میرفتند از بَرّ و بحر، به مالِ او تجارت میکردند. او به طلبِ گوهری رفته بود، به آوازهی سبّاحی. از آن سبّاح در گذشت. سبّاح در عقبِ او آمد. احوالِ گوهر میانِ بازرگان و سَبّاح مَکتوم بود. بازرگان خوابی دیده بود از جهتِ گوهر، بر...
-
اکنون دیدی که سخن برای غیر است.
دوشنبه 6 دیماه سال 1389 21:35
خوشی در الحادِ من است، در زَندَقهی من. در اسلامِ من چندان خوشی نیست. آن سخن که گفتم که «در وقتِ فراق آن جفا را که رفته باشد، چو آینه بگیرم، در پیشِ خود میدارم.» قبول کردی، نوشتی، اِعراب زدی. اکنون دیدی که سخن برای غیر است. زیرا معاملتِ آن سخن و آن نصیحت آن بودی که بعد از آن نصیحت چیزی حادث نشدی از مخالفت. و شد.
-
این تُرُشی شیرینیست. باژگونه شد این راه.
دوشنبه 6 دیماه سال 1389 21:32
اینک به وقتِ محنت، از حق رو گردانَد و به وقتِ نعمت، خدمت کند. معشوق گوید که «من خوش در میآیم. تو خوش میآیی؟ من تُرُش میشوم. تو تُرُش میشوی؟» این چندان نیست. آن چه خلاصه است، در آن تُرُشیست. این تُرُشی شیرینیست. باژگونه شد این راه. این که گفتم: این غَضَب حِلم است.
-
این حکایت هنوز در عالَم نرُسته است، اکنون رُست.
دوشنبه 6 دیماه سال 1389 21:29
این حکایت هنوز در عالَم نرُسته است، اکنون رُست. و اگر نرُست، مقصود نصیحت است - که تدارکِ آن جفا بباید کردن. تدارک فرمودیم و هم طریق آموختیم و آن طریق ایثارِ دنیاست.
-
بر سخنِ من اهلِ دنیا را چه گونه آری؟ - که اهلِ دین نمیگنجند.
یکشنبه 5 دیماه سال 1389 21:55
اکنون، چون گفتی و چرا گفتی به خشم که «مرا غالبیِ خصم مانعِ مناظره نباشد - بل که خوشترم آید و غم نخورم»؟ چون غم نخوری؟ گویی «من اهلِ دنیا را گفتم.» بر سخنِ من اهلِ دنیا را چه گونه آری؟ - که اهلِ دین نمیگنجند. پس چون غم نخوری؟
-
رّهّکی باریک هست، از میان میگذرد
یکشنبه 5 دیماه سال 1389 21:52
چون چنین گردابیست که از این گرداب همه میگریزند، الّا این یکی سَبّاح. و نیز خود راضی نیست که از این گرداب بگذرد، که «بگذریم!» او گِردِ آب میگردد، آن یکی میپندارد که گردابش میگرداند. رگی هست در دریا و گرداب و رّهّکی باریک هست، از میان میگذرد، زیرا البتّه مَمَر بر این گرداب است.
-
خدمتی میباید کردن که آن فراموش شود
یکشنبه 5 دیماه سال 1389 21:49
آن ساعت، آتش آمده بود به تو، نزدیک بود که چنان شود. و هر بار که خشم در تو آید، نه خاص از جهتِ حق، آن آتش را نزدیک آمده دان! خدمتی میباید کردن که آن فراموش شود - فراموشیِ عفو، نه فراموشیِ غفلت. تو کاری میکنی که آن جفاها را یاد میدهی.