-
مادهی جنگ هواست. هر کجا جنگی دیدی، از مُتابعتِ هواست.
چهارشنبه 1 دیماه سال 1389 18:04
اهلِ جنگ را چه گونه مَحرَمِ اسرار کنند؟ ترکِ جنگ و مخالفت بگو! مادهی جنگ هواست. هر کجا جنگی دیدی، از مُتابعتِ هواست. کسی در بندِ صلح باشد، چنین معامله کند، چنین سخنها گوید؟ سخنی گوید و کاری کند که اگر به گوشِ آنکس برسد، او را به صلح رغبت افتد. گوید که «من سخت خیجالت دارم از کردهها و گفتههای خویش. آن هَمَزاتِ...
-
پنبهها از گوش بیرون کنید، تا اسیرِ گفتِ زبان نباشید
چهارشنبه 1 دیماه سال 1389 17:58
این نیز مکر است. شما را میگویم که پنبهها از گوش بیرون کنید، تا اسیرِ گفتِ زبان نباشید و اسیرِ سالوسِ ظاهر نباشید و به هر نمایشی در نیفتید! چشم و گوش باز کنید، تا بر معاملهی اندرون مُطَّلِع باشید!
-
درد خوب بودن
چهارشنبه 1 دیماه سال 1389 17:53
نباید طوری باشی که از خوب بودنت لذّت ببری، باید انقده خوب بودن برات عادی باشه که وقتی حتّی یه ذرّه بدی از خودت متنفّر شی. منو ببین با کی از چی حرف میزنم! هاهاها!
-
یلدا - حافظ - آیدا
چهارشنبه 1 دیماه سال 1389 02:14
آیدا زنگ میزنه و طبق معمول سر به سر همه. می گه فال می خواد و می گم الان نمی تونم یکی دو ساعت دیگه زنگ بزن. از وسط خواب زنگ می زنه، میگم بخواب میگه بی فال نمیشه. واسش می گیرم، خوبه. میگه واسه خودت گرفتی؟ میگم نه! واقعا مدتهاست نگرفتم. میگه بگیر. می گیرم. میگه تعبیر؟ میگم قمر در عقرب. میگه چرا؟ میگم آتیش و اشک و ... می...
-
Christmas Card From a Hooker in Minneapolis - Tom Waits
سهشنبه 30 آذرماه سال 1389 21:15
-
Take me home - Tom Waits
دوشنبه 29 آذرماه سال 1389 22:53
-
Heartattack and Vine - Tom Waits
دوشنبه 29 آذرماه سال 1389 22:40
-
بتی که دیگرانش میپرستیند
جمعه 26 آذرماه سال 1389 03:24
-
اکنون، نفاقِ جَلی است و نفاقِ خَفی است.
پنجشنبه 25 آذرماه سال 1389 22:57
اکنون، نفاقِ جَلی است و نفاقِ خَفی است. آن نفاقِ جَلی خود دور از ما و دور از یارانِ ما! امّا آن نفاقِ خَفی را جهد باید کردن تا از نهادِ آدمی برود. اکنون، این تفرقه و مرتبه خود از رویِ علمِ ظاهر، محسوسات و معقولاتِ عقلِ این جهانی و حسِّ این جهانیست. تا مراتبِ عقولِ آن جهانی خود چون باشد؟ ا
-
میگوید «بازم.» نیست: زاغ است.
پنجشنبه 25 آذرماه سال 1389 22:54
مسلمانی و ایمان مخالفتِ هواست، کافری موافقتِ هوا. آن یکی ایمان آورد، معنیش این است که «عهد کردم که مخالفتِ هوا بکنم.» آن دگر گفت «کارِ من نیست. من این نتوانم. خراج میگزارم و میزیم.» پیغامبر نیز راضی شد و قبول کرد و براتش داد. امّا این دگر میگوید که «من مؤمنم و از هوا بیزار شدم » و نیست. میخواهد که نه خراج دهد و نه...
-
God's Away On Business"- Tom Waits
پنجشنبه 25 آذرماه سال 1389 22:22
-
Temptation - Tom Waits
پنجشنبه 25 آذرماه سال 1389 02:20
Rusted brandy in a diamond glass everything is made from dreams time is made from honey slow and sweet only the fools know what it means temptation, temptation, temptation oh, temptation, temptation, I can't resist I know that she is made of smoke but I've lost my way she knows that I am broke so that I must play...
-
Hows it Gonna End - Tom Waits
سهشنبه 23 آذرماه سال 1389 23:12
-
خواب که ببینی
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 23:30
از این به بعد خواب که ببینی باید بنشینم روبرویت، زُل بزنم به چشمانِ ترسیدهات و کلماتت را دانه به دانه ببلعم تا حتّی یکیشان هم به آسمان نپرد.
-
من نگویم که شمسالدّین ولیست. این بر من افتراست.
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 23:23
گفت «من نگویم که شمسالدّین ولیست. این بر من افتراست. من گفتم که هر که دشنامِ شمسالدّین به و رسد، به شرطِ آن که آن دشنام به او رسد، آن کس ولی باشد.»
-
چه جایِ آن که با او سخن گوید؟
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 23:21
چه جایِ آن که با او سخن گوید؟ گَبری هفتادساله بر راه، نظرِ آن مطلوب بر او افتد به مِهر که در نظرِ او خوش آید، هیچ گَبری نمانَد، همه مسلمان گردد.
-
در هوسِ این مُردن کاری بزرگ است.
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 23:13
بعضی را مطلوب مُقارنِ طلب پیش آمد و بعضی را به وقتِ مرگ مطلوب روی نمود و بعضی هم در آن طلب مُردند. در هوسِ این مُردن کاری بزرگ است.
-
خواب دیدم که ...
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 23:11
خواب دیدم که جمعیّتی داشتیم عظیم. و تو در آن خانه، حالِ عظیم خوش: روی سرخ شده و مستی میکردی. و من میگفتم که «هَله! رواست! مستی کن!» در آن خانهی دیگر، جمعی آمدند جهتِ زیارت. من پیش رفتم تا درنیایند و عماد با ایشان.
-
Choclate Jesus - Tom Waits
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 20:34
-
پیچ و تاب
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 10:15
-
پیچ و تاب
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 00:12
زمانی کتابها، زمانی هم فصلها، پاراگرافها، بعدش هم شد جملهها و حالا هم که این کلمهها هستند که ذهنِ به قولِ حضرتی 'غامضِ من' درگیرِ پیچ و تابشان میشود. اصلا نمیدانم این 'پیچ و تابِ' کذایی هست؟ یا به قولی این اندامِ ناسازگارِ کج و معوّجِ قلمِ بَدرنگِ ذهنِ 'نه-سادهیِ من' است - که همانطور که بیگودی، زلفِ سیاهِ تو را...
-
«مرا زهر تریاق است.» وبالِ شما از این خوردن در گردن من.
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 23:08
این چه عجز است؟ از عجز، حیله میکنند. و کار خود غیرِ آن است. گشایش در غیرِ آن است. من میگویم که «مرا زهر تریاق است.» وبالِ شما از این خوردن در گردنِ من. شما گواه باشید! دوزخِ من از من حذر میکند و میترسد. گویم که «یارِ من پیشِ توست. به من ده! مرا با تو کار نیست. تو دانی با خود!»
-
قیاس از قُوَّتِ خود میکنند.
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 23:05
ایشان قیاس از قُوَّتِ خود میکنند. بر خود قیاس میکنند - که «مردمان پراکنده شده. تا به جامع منادا کنیم!» این مردمان را که جمعِ مُتَفَرِّق کرد؟ آخر، همان کس جمع کند.
-
در این مرد کژ چرا مینگری؟
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 23:04
آن پیر را بگو که «در این مرد کژ چرا مینگری؟ مردمان بر جهودان سلام کنند. اکنون. خوش نپرسید. ما او را به صد حیله و ناز میآریم، تو چنان مینگری؟ از آنِ تو چه خورده است، ای خواجه؟»
-
اندرون خالیست. بر اندرون باز میزند، ایمان آرَد.
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 23:00
بعد از این، هر چه خواهد گفت، او داند. مرا دگر به آن کار نیست. آن چه گفتم، رفت. از طرفِ او هم باید چنین بُوَد. اندرون خالیست. بر اندرون باز میزند، ایمان آرَد. و آن را که از اندرون نیست، هزار معجزه مینمایی، ایمان نمیآرَد. ابوبکر هیچ معجزه نخواست. گفت «پیغامبرم.» گفت «آمَنّا و صَدّقنا.»
-
اگر نباشد، گویم «او کو؟»
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 22:57
مرا اگر بر درِ بهشت بیارند، اوّل درنگرم که او در آنجا هست؟ اگر نباشد، گویم «او کو؟» نه - مرا میباید که مُعیّن ببینمش: همچنین برابر. اگر نبود، رفتم به دوزخ. دوزخ از من میترسد. بارها دیدهام معاینه. بگویم «مرا با تو کار نیست. او را به من ده! تو دانی.»
-
مریدی و مرادی
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 22:55
آن مردِ مردانه، او را گفتند که «پسرِ تو از صد دخترِ بکر بهتر است. پیشِ فلان میخُسبد.» گفت «آن روز و آن شب ایمنم که پیشِ او باشد.»
-
نقل کردم از فلاسفه که «ایشان اهلِ ایمان نیستند.»
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 22:53
کریمعلی مرا میگفت که «جماعتی مرا طعنه میزنند که مُبتَدِعی.» گفتم «راست میگویند« مُبتَدِعی.» گفت «از بهرِ آن که در صورتِ ظاهرِ نماز وقتی کاهلی میکنم، مرا چنین میگویند. اکنون، مرا بگو که این حقیقتِ نماز چیست؟» «اوّلاً قومی از فلاسفه بر آنند که این همچنین سر فرو بردن و بُن برآوردن عیب است و نُقصان است.» در روی...
-
آنوقت قابل نبودی این رموز را
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 22:49
اکنون، با دوست و با معشوق صبرِ من چنان بود. تا با بیگانه صبرم چه گونه باشد. میلم از اوّل با تو قوی بود، الّا میدیدم در مَطلَعِ سخنت که آنوقت قابل نبودی این رموز را. اگر گفتمی مقدور نشدی آنوقت و این ساعت را به زیان برده بودیمی، زیرا آن وقتت این حالت نبود.
-
لاجَرَم، سخن در من ماند.
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 22:46
آن روز گفتی که «تو را این دردِ چشم، صفایی داده است.» خواستم سخن بارِ دیگر دردزدیدن و خاموش کردن، امّا اندرون گرم شده بود. گفتم اکنون، باز نگیرم. عَجَب است: این کسی که صاحب ذوق است، همین که ذوق با او رسید، دربندِ سخن نمیباشد. لاجَرَم، سخن در من ماند. زود برخاستی، من کسی دیگر را یافتم که فهمی نداشتی زیادتی، با او...