خوب ناامیدم کرد. منی که به اسم شاهکار بودنش و بعد از خوندن جنایت و مکافات زیبا سراغش اومده بودم با یه روایت طولانی خوب و شنیدنی اما نه شاهکار مواجه شدم که بر خلاف اون کتاب که روانشناسی خلاقی داشت بیشتر شخصیت های نسبتا تک بعدی درست کرده بود. نمی گم کتاب بدی بود اما نه صحنه های عمیق و زیبایی توش دیدم نه درس های خوبی ازش گرفتم. چهل ساعت وقت گذاشتن براش زیاد بود ...
شاید فقط یکی دو صحنه ی کتاب جذاب بودن یکی اونجایی که او سرهنگ دائم الخمر که توسط دمیتری تحقیر شده بود با سخنانی بسیار احساسی دویست روبل رو مچاله کرد و پرت کرد جلوی آلیوشا و یکی هم اونجایی که جسد عارف بو کرده بود و عکس العمل مردم رو نشون می داد. طنزی که بعضی وقتها تو داستان بود جالب بود خصوصا اون خانم خوخلوا. طبق معمول داستایفسکی روانشناسی زیادی می کرد شخصیت ها رو که به نظر من قابل مقایسه با کتابی مثل جنایت و مکافات نبود. البته طبق معمول بقیه ی کتاب های ایشون زیاد جاده خاکی زده بود.
شاید یه نقطه ی ضعف اصلی داستان که برای من عجیب بود نقش راوی داستان بود که با اینکه چندین بار می گفت دانای مطلق نیست و این رو از اینجا شنیده و از اونجا یهویی میشد عالم دنیای غیب و حتی از مذاکرات ایوان با شیطان ذهنیش شرح دقیق و کاملی می داد. خوب همونطور که تو جنایت و مکافات هم گفتم کلا بعضی وقتها چیزها رو تو داستان هاش سر و هم بندی می کرده.
زنوفوبیا یا خارجی ستیزی داستایفسکی تو این کتاب هم برام جالب بود که دوباره خودش رو نشون داده بود. همراهیش با دین عرفانی و مخالفتش با نگاه های روشنفکرانه و دین ستیزانه یا دینداران عبوس هم بود.
اینکه اسمردیاکف بیچاره (پسر نامشروع فئودور و برادر نامشروع این کارامازوف ها که خدمتکارشون شده بود) رو هم اینهمه شر و بی سروپا نشون داده بود و سعی کرده بود به جز پدر بقیه رو آدم حسابی تر نشون بده تبعیضی بود که خوشایند نبود و البته برای منی که شنیدم تولستوی بچه ی نامشروع خودش رو کالسکه چی و نوکرش کرده بوده عجیب نبود.
نمی دونم چرا توقعم ازش بالا بود شاید عجیب نبود وقتی اسمش تو بوق و کرناس.
