Wintering by Katherine May

این از پرفروش ترین های نیویورک تایمز بود و اینجوری شد که با مرارت خوندمش. کتاب عجیبی بود اشتیاقی به ادامه ش نداشتم و از طرفی هم نمی تونستم نصفه ولش کنم. 


کتاب درباره ی زمستونه و من هم تو زمستون خوندمش و این قابل درکترش کرد. زمستونی که از نظر نویسنده هم زمستون فصلیه و هم زمستون شخصی (افسردگی) و نویسنده تمام تلاشش اینه که این دو رو به هم ربط بده. حرف کلی کتاب اینه که همونطور که مثلا حیوانات در زمستون به خواب می رن یا کم تحرک تر می شن انسان هم می تونه اینکار رو بکنه اون هم نه فقط در زمستون فصلی بلکه در دوره های افسردگی. معتقده اصلا مشکلی نیست اگر دوره ای رو به انزوا و دوری از دیگران یا به قول خودش استراحت بگذرونی. 


نویسنده مشخصا دچار افسردگیه و این به وضوح در کتاب به چشم می خوره و خواننده رو هم همراه خودش افسرده می کنه. خوب این کلا بده؟ بیشترش آره یه کمش برای اینکه درکش کنی شاید بد نباشه. 


نویسنده می گه دکترا تشخیص دادن اوتیسم داره و این کمکش کرده که تفاوت هاش با دیگران رو بپذیره. البته ظاهرا بعضی معتقدن که وقتی به کسی برچسب اختلال روحی زده میشه باعث میشه فرد تلاشی برای تغییر نکنه.  البته تو این دوره که تشخیص اختلال هایی مثل اوتیسم یه جورایی مد شده این برچسب زدن می تونه مشکل سازتر هم بشه.


کارش رو ول می کنه و وارده یه دوره ی زمستونی میشه که البته ماه های سرد هم میشن عنوان فصل های کتاب. کارهایی می کنه مثل شنا در آب سرد و یا دیدن شفق زمستانی و از اینجور کارها (که البته آخر کتاب می گه یه قسمت از برنامه هاش برای نوشتن کتاب بودن) که به نظر بیشتر فریادی برای کمک میان تا اینکه تاثیری برای درمان داشته باشن. از جمله کارهای عجیبی که می کنه اینه که بچه ش رو از مدرسه در میاره تا خودش آموزشش بشه. بهانه هایی که برای این موضوع توی کتاب میاره به سختی قانع کننده هستن و به نظر میاد دلیلی مربوط به شخص خودش داشته باشن مثل اینکه می خواد این ایام کار نکردن رو پر کنه.


اون قسمت هایی از کتاب که برای من جذابترن مربوط به جاهاییه که زمستون رو بهانه می کنه و اطلاعاتی به آدم میده مثل همین که شنا در آب سرد داره مد میشه (جالب بود که راجع به این تو یکی از جلسات با همکارها صحبت کرده بودیم). یا اینکه درباره ی فنلاند و فرهنگ زمستونیش اطلاعاتی می ده یا گاهی بریده هایی از کتاب ها رو مطرح می کنه. این گریزها باعث میشه فضای افسرده ی کتاب قابل تحمل تر بشه. 


چرا کتاب علیرغم ساختار و فضاش پرفروش شده؟ حدس من اینه که بسیاری باهاش ارتباط برقرار کردن. کسانی که دچار افسردگی هستم و احساس می کنن حقشونه این حس رو داشته باشن و کناره بگیرن و به قول کاترین در زمستون خودشون فرو برن. کسانی که فکر می کنن دلیلی نداره همیشه در جمع و شاد باشن و حق دارن به انزوای غم فرو برن و این حقشونه. کسانی که فکر می کنن اجمتاع فشار زیادی داره بهشون میاره که از افسردگیشون فاصله بگیرن و این کتاب بهشون این مجوز رو می ده که نکنن. واقعیت امر اینه که افسردگی مثل گردابی در مغز می مونه که میشه داخلش شد و به راحتی ازش خارج نشد. تجویزی که این کتاب برای فرورفتن در افسردگی به شکل بلند مدت می کنه شاید چنان انسان رو به عمق ببره که به سختی بشه ازش دوباره بیرون اومد. با اینکه با بحث های انگیزشی در گریز از افسردگی کاملا مخالفم اما این هم اصلا کتابی نیست که به کسی که افسرده س توصیه ش کنم چون نقطه ی مثبتی براش نمی بینه که برای پشت سر گذاشتن افسردگی کمک کنه. شاید نقطه ی مثبتش این باشه که انسان اونی رو که هست بپذیره اما اینکه اینی رو که هست خوب بدونه من باهاش ارتباط برقرار نمی کنم. اون توصیه های مثل شنای آب یخزده هم بیشتر از نظر من از عدم راه حل داشتن نویسنده میان تا یه راه حل واقعی. 


خوب من چی یاد گرفتم ازش؟ 


یه مقداری اطلاعاتی بودپراکنده مثلا راجع به فرهنگ باستانی انگلوساکسون و خدایانش و سنگ های ایستاده ی معروف اسکاتلند (که از سریال Outlander باهاشون آشنا شده بودم) و بعد هم راجع به solistice  یا انقلاب زمستونه و تابستونه که اونجا جشن می گیرن که خیلی جالب موقعی که خوندمش با شب یلدا همزمان شده بود و باعث شد بیشتر تحقیق کنم و اصطلاحاتی مثل انقلاب زمستانی (شب یلدا) و انقلاب تابستانی (جشن تیرگان)  و اعتدال یا Equinox بهاری (جشن نوروز) و پاییزی (جشن مهرگان) رو بهتر بفهمم. 


اما اصل مطلب واسم این بود که بیشتر به زمستون فکر کنم و ازش لذت ببرم. یه جورایی نسبت به زمستون خودآگاهم کرد. نه به اون شکلی که کتاب توصیه می کرد به عنوان دوره ی خواب و خمودگی. برعکس به عنوان فصل زیبایی که نباید از دستش داد. اثرش رو روی خودم همین پریروز رفتم که با سوفی رفتیم بنف و شروع کردم به خودم فحش دادن که چرا بیشتر از این همه زیبایی رویایی استفاده نمی کنم. 


جدیدا کتابهایی که می خونم رو درباره شون با سوفی صحبت می کنم. مثلا درباره ی این کتاب بهش گفته بودم کتاب خسته کننده ایه و سختمه تمومش کنم. پریشب موقع خواب ازم پرسید که بالاخره تمومش کردم و گفتم آره. بعد ازم خواست بیشتر درباره ش براش بگم و بعد راجع بهش کلی صحبت کردیم. حال داد!


Wintering: The Power of Rest and Retreat in Difficult Times: May, Katherine:  9780593189481: Books - Amazon.ca

Book Talk

هیجان انگیز بود وقتی سوفی بهم گفت که " خوندن کتاب The Miraculous Journey of Edward Tulane"  رو خیلی توصیم می کنم. حسم مثل وقتی بود که اولین بار راه افتاده بود یا وقتی اولین کلمات رو می گفت. این که یه روز به اینجا برسه که به من کتاب خاصی رو توصیه کنه بخونم برام شبیه همون هیجان رو داشت خصوصا وقتی این رو بگه که فقط کلاس سومه!

امسال برنامه ی اصلی کلاس Home Room شون اینه که Book Talk بگن. لازمه ش اینه که هر ماه یه کتاب بخونن، به شکلی ساختاری نت برداری کنن و بعد در یک یا دو دقیقه به بقیه ی کلاس ارائه ش کنن. وقتی بهش گفتم من همیشه سعی می کنم درباره ی کتابهایی که خوندم بنویسم گفت خوب بهتره روشی رو که اونها برای بوک تاک استفاده می کنن یاد بگیرم. گفتم البته با کمال میل.


تو دوره ی تعطیلات قراره هم کتابی رو که گفته (همین امروز از کتابخونه گرفتم) بخونم و هم درباره ش به روشی که می گه نت بردارم. حتما نتیجه رو گزارش خواهم کرد. 

Daisy Miller - Henry James

Daisy Miller


    این اولین کتابی بود که از هنری جیمز می خوندم و البته ازطریق Reading Lolita in Tehran  با حضرت ایشون و این ناولتشون آشنا شده بودم. خیلی بهم حال نداد اگرچه کوتاه و قابل خوندن بود اما طول کشید تا تمومش کنم. دختر آمریکایی بی مبالات جوانی که با معیارهای قرن نوزدهمی معلوم نیست معصومه یا فریبنده (احتمالا اولیه) و کارش اسیر کردن مرداس. اینکه فرهنگ آمریکایی پذیرای این چنین رفتاری نیست. یادمه شخصیت وینتربورن هم و نوع مواجه اش با دیزی محل انتقاد آذر نفیسی بود تو لولیتا خوانی اما دقیقا یادم نیست چرا چون کتاب رو نخونده بودم شاید باید برگردم ببینم جریان چی بود اما یادمه انقده بد گفته بود که من فکر کردم وینتربورن یه گند اساسی زده بوده تو کتاب. 


خوب حالا که بررسی کردم موضوع آذر نفیسی مقایسه ی محدودیت زن های ایرانی و قضاوت درباره شون با دیزی میلر بود که به نظر مقایسه ی خوبی میاد. دیزی رو زن های ایرانی می دونه، آمریکایی های اطرافش رو سیستم حاکم یا حتی مردم ایران می دونه که نقش پلیس اخلاق رو دارن و زن ها رو قضاوت می کنن و وینتربورن رو می دونه مردان یا انسان هایی می دونه که با تردید و سکوت یا همراهیشون کنار سیستم وای میسن یا جلوش رو نمی گیرن. مقایسه ی خیلی خوبیه. 


نمی دونم شاید برم کتابهای دیگه ی هنری جیمز رو هم بخونم اما مطمئن نیستم. ظاهرا موضوع اصلی خیلی کتابهاش برخورد آمریکایی ها و اروپایی هاست در قرن نوزده و دلیلش هم این بوده که آمریکایی بوده که ازکوچیکی تو اروپا بوده و بزرگ شده.  

جستارهایی در باب عشق - آلن دوباتن - ترجمه گلی امامی

کتاب جالبی نبود - کل داستان سرایی هاش رو می شد حذف کرد چون معمولی و خسته کننده بود - بحث ها و نتیجه گیری های فلسفیش شاید بد نبود اما خیلی مختصر بود و تشبیه هاش بی ربط بود. مثلا قهر عشقی رو اسمش رو بذاری ترور! همه چیز رو نمیشه به همه چیز ربط داد!


یه سخنرانی قبلا درباره ی عشق رمانتیک ازش گوش داده بودم که خوشم اومده بود اما این یکی ناامیدم کرد. بیشتر شبیه کتاب های بازاری بود. 


‫خرید «جستارهایی در باب عشق» آلن دو باتن ...‬‎



Politics and The English Language - George Orwell

وقتی کتاب Orwell's Roses  رو می خوندم چندتا مقاله ی مهمی رو که از اورول معرفی کرده بود نشون کرده بودم که بخونم و یکیش همین بود. بعد تو کتاب On Tyrrany یه جایی که توصیه به خوندن کرده بود دیدم گفته بود این مقاله رو حتما بخونید و بالاخره تو پرواز برگشت فرصتی پیش اومد که رو کیندل بخونمش. مقاله برای من خیلی روشنگر بود تا متوجه نوشتنم باشم حالا چه به فارسی یا چه به انگلیسی و البته مهمتر شاید این بود که وقتی می بینم کسی سعی کرده قلنبه سلنبه و نامفهوم بنویسه به جای اینکه  به قول انگلیسی ها intimdate بشم متوجه شم هدفش چیه. مقاله چهار مشکل اساسی نوشته های علمی و سیاسی رو مطرح می کنه:

 1- Dying metaphor

اینکه اصطلاحات و تشبیهاتی رو که از لحاظ معنایی قدیمی شدن استفاده کنی خصوصا اگر با معنای متفاوتی از اصلشون استفاده کنی. مثال های آشنایی که می زنه پاشنه ی آشیل و چکش و سندونه. برای چکش و سندون می گه که بر عکس کاربرد الان که انگار سندونه که باید چکش رو تحمل کنه همیشه سندون اونی بوده که چکش رو می شکونده. 


2- Operators,, or verbal false limbs

اینکه به جای  اینکه فعل و اسم مناسبی انتختب کنی ترکیبات پیچیده انتخاب کنی مثلا بگی make contact with  به جای اینکه راحت بگی contact with یا اینکه بگی give rise to به جای اینکه بگی rasie یا exhibit a tendency to  به جای tends و این جور چیزها.


3- Pretentious diction

اینکه از کلمات پیجیده ی زبونهای دیگه مثل لاتین یا یونانی استفاده کنی با املاهای عجیب غریب مثل status que یا  کلمات قدیمی استفاده کنی که خودنمایی فرهنگی کنی. معتقده نویسنده های بد خصوصا سیاسی، علمی و جامعه شناسی همیشه درگیر استفاده از این کلمات هستن. لیست کلماتش حتی expedite , predict رو هم شامل میشه. Clandstine یه کلمه ای بود که اخیرا برای اولین بار تو کتAutocracy Inc. دیده بودم که تو لیست اورول بود. 


4- Meaningless words


اینکه کلمات رو در قالب بی ربطش استفاده کنی. معتقده کلماتی مثل natural, vitality, romantic, plastic, values, human, dead و ... وقتی در قالب های دیگه ای استفاده می شن بی معنی عستن. می گه اینکه بگی توانایی یه نفر living هست یا بگی کار فلانی deadness داره از نظر اورول بی معنیه.  اینجا میره سراغ کلمات سیاسی مقل دموکراسی، سوسیالیسم، آزادی، وطن پرستی، واقع بینانه، و عدالت و می گه در بسیاری جاها عمدا و برای فریب خارج از معنای خودشون استفاده می شن ثل اینکه بگی مارشال پتن وطن پرست واقعی بود یا رسانه های شوروی آزاد بودن.  کلا معتقده سیاستمدارن عمدا و برای فریب زبان رو تغییر می دن حالا یا معنای کلمات یا مبهم و مغلق گویی.


روشی که برای خوب نوشتن می گه چند تا اصل داره:

- از کلمات بیشتر استفاده کنید

- از کلماتی که سیلاب های کمتری دارن استفاده کنید. 

- ایجاد ابهام نکنید

- کلمات پیچیده و خارجی استفاده نکنید

- از ضرب المثل های قدیمی و ناآشنا استفاده نکنید.



می گه وقتی می خوای بنویسی باید از خودت بپرسی:


- چی می خوای بگی؟

- چه کلماتی می تونن مطلب رو برسونن؟

- چه ایماژ یا تشبیهی قابل درک ترش می کنه؟

- آیا این ایماژ تازگی داره تا بتونی تاثیرگذار باشه؟

- می تونم کوتاه تر بنویسمش؟

- چیزی که گفتم زشت به نطر نمی رسه؟


معتقده که نوشته های سیاسی بد نوشته می شن. زمانی که خلاف این دیده میشه وقتیه که نویسنده شورشی ایه که داره از زبون خودش می نویسه نه اون چیزهایی رو که حزبش بهش دیکته کرده. می گه اگر چه نوشته های از این حزب به اون حزب فرق می کنن اما همه شون شبیه هم در میان و هیج وقت نوشته های اصیل و تازه ای توشون پیدا نمیشه. 


نکته ی مهمی که می گه اینه که در زمانه ی ما سخنرانی سیاسی هدفش دفاع کردن از چیزیه که قابل دفاع نیست (مثلا دفاع از استعار انگلیس در هند یا بمب اتم انداختن روز ژاپن یا دیپورت کردن روس ها) که اگر قرار باشه ازشون دفاع بشه باید به نحوی خشن باشه که برای شنونده خوشایند نخواهد بود و به همین دلیله که باید در ابری از تشبیه ها و مثل ها و ابهام پوشانده بشن. 


یه نکته ی جالب دیگه که می گه اینه که در دوره ی ما نمی تونی بگی من سیاسی نیستم. همه چیز سیاسیه، و سیاست خودش حجم بزرگی از دروغ، عذر آوردن، کارهای احمقانه و شیزوفرنیه. زمانی که شرایط بد باشه زبان آسیب می بینه. دیکتاتوری به زبان صدمه می زنه. اما اگر افکار به زبان صدمه می زنن، زبان هم می تونه به افکار صدمه بزنه. استفاده ی غلط که در اثر عادت و تقلید گسترش پیدا می کنه حتی برای کسانی که باید بهتر می بودن (مثلا دانشمندان و جامعه شناسان). می گه حتی اگر همین مقاله رو نگاه کنی هم توش از این مشکلات پیدا می کنی. 


معتقده کلمات و اصطلاحات احمقانه به لحاظ تاریخی زمانی از بین رفتن که تعداد معدودی تصمیم گرفتن اونها رو از بین ببرن نه اینکه خود بخود از بین رفته باشن. 


می گه نمی گم استاندارد یا با دستور زبان درست یا با روش نثر خوب حرف بزنید، چیزی که می گم اینه که اجازه بدید معنا کلمه رو انتخاب کنه نه اینکه کلمات به معنا شکل بدن. می گه وقتی برای یک شی می خواید کلمه استفاده کنید کلماتی رو انتخاب می کنید که دقیقا شی  رو توضیح می دن اما وقتی می خوای برای یه مفهوم انتزاعی کلمه انتخاب کنید اتفاقی که میفته اینه که کلماتتون شروع می کنن به شکل دادن موضوع و ممکنه اصلا معنا رو تغییر بدن. می گه شما باید کلمات رو انتخاب کنید نه اینکه بیان سمت شما و شما صرفا قبولشون کنید. می گه نگاهی بندازید و ببینید آیا کلمات شما مفهوم رو منتقل می کنن و برای اینکار چند تا قانون معرفی می کنه:


- از تشبیهی که در کتاب و مقالات دیدید استفاده نکنید. هین سخن تازه بگو ...

- اگر کلمه ی کوتاهی حق مطلب رو ادا می کنه کلمات بلند استفاده نکنید

- اگر میشه کلمه ای رو حذف کرد حتما بکنید

- اگر می تونید فعل معلوم استفاده کتید مجهول استفاده نکنید

- اگر می تونید معادلش رو در زبانتون پیدا کنید از کلمه ی خارجی استفاده نکنید.

- اگر لازمه یکی از این قوانین رو بشکنید تا بد ننویسید بشکنیدشون


میگه با اینکه این قوانین ساده به نظر میان نیاز به تغییر اساسی در عادات کسی که عادت کرده مد روز بنویسه دارن. در انتها میگه که اینهایی که گفتم رو در رابطه با نوشته های ادبی نمی گم بلکه برای نوشته هایی می گم که قصدشون رسوندن مطلب به خواننده س. می گه نوشته های سیاسی احزاب از محافظه کار گرفته تا آنارشیست طوری طراحی شدن که دروغ ها رو راست نشون بدن و قتل رو قابل احترام و به باد خالص تصوری از پایداری رو القا کنن. ما نمی تونیم اینها رو بلافاصله تغییر بدیم اما می تونیم خودمون رو تغییر بدیم. 


چقدر خوب بود این! 


عالیجناب کیشوت - گراهام گرین - ترجمه رضا فرخ فال

کتاب خاصی شد به دلیل اینکه تو اسپانیا تمومش کردم. اول بذار بگم چی شد که خوندمش. بعد از کتاب Quichotte  سلمان رشدی رفتم سراغ اصل مطلب که دن کیشوت  سروانتس بود (اولین رمان جهان) که سعادتی بود و بعد افتادم دنبال اینکه ببینم دیگه کی از دن کیشوت اثر پذیرفته که این کتاب یکی از بدیهی ترین هاش بود. پیدا کردن پی دی اف کتاب و خوندنش رو کیندل و حاشیه نویسیش لذت بخشش کرد. وقتی تو سفر می خوندمش حس نزدیکتری بهش داشتم و هر وقت شد می تونستم تحقیق کنم که باعث شد بیشتر لذت ببرم. کتاب سفر ابن بارم به اسپانیا رو لذت بخش تر کرد و حالا  فکر کنم فهمیدم چطور میشه سفرها رو لذت بخش تر کرد. قبلا آمریکایی آرام رو از گراهام گرین خونده بودم و خیلی خوشم اومده بود بنابراین دلیل نداشت سمت این کتاب نرم. 


کتاب بازسازی دن کیشوت و سفرش به شکلی مدرنتر در اسپانیای بعد از مرگ فرانکوه، شاید فقط یکی دو سال بعدش که هنوز سیستم دیکتاتوری اثرش رو از دست نداده. ظاهرا گراهام گرین بسیار به اسپانیا سفر می کرده و اطلاعات جامعی داشته. شخصیت های اصلی کتاب یه کشیش ساده ی یه شهر کوچیکه (شهر دلسینه معشوق دن کیشوت) که اتفاقی به سمت عالیجنابی نائل میشه و شهردار کمونیست شهر که رای نمیاره و هر دو برای فرار از تغییراتی که دوستشون ندارن همسفر می شن گشتی تو اسپانیا بزنن. کشیش از نسل دن کیشوته و فامیلش هم همینه اما شهردار نسبتی با سانچو نداره اما با اینکه سانچو صداش کنن مشکلی نداره. 


کتاب صراحتا و نه ذهنی از زبان شخصیت هاش خودآگاهانه درباره ی مقایسه س تطبیقی عقاید و رفتارهاشون با دن کیشوت و سانچو صحیت می کنه و تو هر مرحله ای شباهت ها رو شرح می ده. دو شخصیت کتاب که ابتدا به ظاهر جدل می کنن بعدا در قالب دوستان عزیزی قرار می گیرن و البته این باعث نمیشه تقابل بین عقایدشون کمرنگ بشه. شهردار سانچو که اطلاعات مذهبی عمیقی هم داره به عالیجناب کیشوت گیر می ده و عالیجناب که تازه مانیفیست کمونیستی مارکس (باید بخونمش به زودی) رو خونده هم به عقاید اون گیر می ده و هم سعی می کنه درک متفاوتی از مارکس به دست بده. شهردار کتابهای مقدس و دینی رو به کتابهای پهلوانی تشبیه می کنه و کشیش کتاب های ایدئولوژیک رو به این کتابها تشبیه می کنه تا هر دو واقعیتی رو به تصویر بکشن که هیچ کدوم از این دو عقیده به چیزی که وعده ش رو دادن نرسیدن و شاید هم مثل این کتابها منسوخ شدن. ;کتاب با این جمله از شکسپیر شروع میشه که "زیرا هیچ نیک و بدی مطلق نیست و تنها پندار انسانی است که آن را چنین جلوه می دهد." تا تکلیف خواننده رو با کلیت متن و ضد مطلق گرایی و سیاه و سپید بودنش آشنا کنه. البته وقتی بفهمی گراهام گرین کاتولیک معتقدی بوده (تو بیست سالگی کاتولیک شده) اندکی نظرت نسبت به اینکه شاید این دفاعیه ای برای مسیحیت کاتولیک اسپانیا که اون موقع به شدت سرزنش می شده بوده عوض میشه. البته نه دفاعیه ای از ساختار کلیسا که مظاهرش در کتاب اسقف و منشی ش هستن بلکه از چیزی که نمادش عالیجناب کیشوت به عنوان یک مسیحی وارسته و سالم که به مسیحیت رحمانی معتقده هستن.  اتفاقات کتاب تا حدی هماهنگ با کتاب مرجعش تنظیم شدن مثل کلیت سفر، همراهی دو نفر، دیوانه پنداری پدر، جمع کردن کتاب های مورد علاقه ش، کمک پدر به مجرم، حمله ی پدر به کشیشان فاسد. 


یه جایی بود درباره ی بحث اینکه عالیجناب شک نمی کنه که در جواب می گه شک یک لحظه هم گریبان مرا رها نمی کند اما شک کردن خیانت نیست... چه علمی؟ چه اطمینانی؟ این حال چقدر وحشتناک خواهد بود.



یه نکته ی جالب کتاب رفتن کیشوت و شهردار به رستوران بوتین در مادرید بود که قدیمی ترین رستوران دنیاست. خوب من و سوفی هم این سفر رفتیم اونجا. :)  شکم چرانی فرهنگی به این می گن. :))  سوفی تو این سفر محو اشتیاق من به دن کیشوت شده بود و اینکه می خواستم یادگاری های اون رو بخرم. قبلا تو راه از مدرسه آوردن به داستان اشاره کرده بودم اما این دفعه فکر می کنم ارتباط نزدیکتری برقرار کرد. وقتی گفت می خوان بخونمش و گفتم کتاب بزرگ و سنگینه براش بهش برخورد. الان هم که بهش گفتم یه نسخه ی بجگونه ش رو برات بگیرم راضی نمیشه خانم که نه من اصلش رو باید بخونم. :))


این هم چند نقل خوب از کتاب:


یه جاییش کشیش می گه : "تو دلت می خواهد در دنیایی کاملا عقلایی زندگی کنی؟ چه دنیای کسل کننده ای خواهد بود؟" و شهردار می گه: "نیایت هم همین حرفها رو می زد!"


این هم جالب بود: در ایام تحصیل عبارتی از کتاب سنت اگوستین چقدر او و همشاگردی هایش را به خنده می انداخت: "هستند کسانی که آنچنان با استادی از خود تیز در می کنند که تو گویی مطلبی را به آواز خوانده اند."


"در کندی فضیلتی است که ما آنرا از دست داده ایم"


جایی شهردار می گه: "اسپانیا چقدر کم تغییر می کند؛ در فرانسه هیچئقت آدم احساس نمی کند به دنیای راسین یا مولر پاگذاشته است، یا در لندن هیچگاه این احساسی به آدم دست نمی دهد که هنوز در دوران شکسپیر زندگی می کند. تنها در اسپانیا و روسیه است که زمان ایستاده است. در این جاده ها، پدر، همان ماجراهایی انتظار ما را می کشد که برای نیای تو اتفاق افتاده است."


"زمان هرگز چیزی را ثابت نمی کند، عمر ما خیلی کوتاه است."


"او نمی خواست وسیله ی اجرای عدالت شود، آنهم عدالتی که انسنها حدود و ثغور آن را تعیین کرده اند"


"همه ی اسپانیایی ها رمانتیک هستند، و به همین خاطر گاهی آسیاب های بادی رو با جای غولان بیابان می گیرند."


Autocracy Inc. - The Dirctators Who Want to Rule the World - Anne Applebaum

undefined


کتاب که پرفروشترین های نیویورک تایمز و گلوب اند میل بوده و یکی از کتابهای سال اکونومیست بوده و توسط نویسنده ی برنده ی پولیتزر نوشته شده در تلاشه که هشدار بده که دولت های خودکامه ی دنیا بین خودشون اتحادی دارن که دنیای دموکراتیک غرب در برابرش آماده نیست. کتاب رو تو پیش خون کتابهای توصیه شده ی کتابخونه ی بغل خونه دیدم و چون قبلا کتاب خودکامگی رو خونده بودم گفتم این رو هم بخونم ببینم چی می گه. کتاب تو قسمت اول سفر تو لندن تموم شد.


شاید درباره ش نوشتم ام ویکی پیدیا نسبتا خوب پوشش داده موضوع رو و شاید نیازی به تکرار موضوعات نباشه. به نظر من کتاب ساختار یا استراکچر خیلی خوبی نداره و فصل بندی هاش دقیق و مرتب انجام نشدن. خوندنش اذیتت نمی کنه اما این جور هم نیست که خیلی اشتیاق داشته باشی ادامه بدی. 


بعضی مثال هاش از سیاست دیکتاتوری ها خوندنی هستن خصوصا اگر باهاشون آشنا نباشی، مثال های ایرانش هم بد نیستن. اما کلا اینکه کتاب سعی می کنه این همکاری بین دیکتاتوری ها رو به عنوان  موضوع جدیدی مطرح کنه تو ذوق می خوره چون به نظر من همیشه و به اندازه ی تاریخ سابقه داشته حالا فقط تکنولوِژی روش هاش رو تغییر داده. البته کتاب بیشتر نظرش اینه که قبلا یه دیکتاتور می نشست تو کشورش خودکامگی می کرد اما الان دیگه می خواد قدرت نرم و سخت خودش رو در جهان گسترش بده و کلی مثال از تهاجم رسانه ای روسیه و چین و ایران و ... میاره یا مثال های زیادی از پولشوییشون و ترورهاشون در کشورهای دیگه. بعید می دونم قبلا هم دیکتاتورها فقط تو کشور خودشون می نشستن و کاری به کسی نداشتن چون اصلا نمیشه. تازه ترین مثالش زندانیه که برای سرکوزی رییس جمهور فرانسه بریدن برای اینکه از معمر قذافی لیبی رشوه گرفته بود. 


نویسنده کتاب مشخصا تمایلات لیبرال داره اما نظرش اینه که دموکراسی ها خیلی آسیب پذیرن و باید مراقب باشن حتی به نظر میاد معتقده باید کنترل های زیادی چه به لحاظ رسانه ای و چه اقتصادی انجام بدن که یه جورایی نقض غرضه. البته اینکه رسانه ها کتاب رو مهم دونستن به دلیل اینه که در برابر گسترش جهانی تسلط کشورهای خودکامه احساس خطر می کنن.  پیام کتاب مهمه، اگر دموکراسی ها مراقب نباشن و جلوی دیکتاتوری ها وا بدن به خطر می افتن. البته تو مقدمه که بعد از انتخابات آمریکا نوشته شده نویسنده یه جورایی مونده که چه جوری با موضوع پیروزی ترامپ که عملا یه خودکامه می دوندش کنار بیاد. نویسنده یه دموکراته و مدام از دموکرات ها حمایت می کنه دربرابر جمهوری خواه های آمریکا.

On Tyranny: Twenty Lessons from the Twentieth Century by Timothy Snyder,

On Tyranny Graphic Edition


;اون روز که تو کنزینگتون قدم می زدیم رفتیم تو یه کتال روشی و این چشمم رو گرفت. البته کتاب به خاطر ترامپ نوشته شده اما خوب باید چشم یه بدبختی از یه کشوری که قرن هاست قربانی خودکامگی بوده رو بگیره. کتاب رو همونجا از کتابخونه ی شهر سفارش دادم و بیشترش رو زمانی که سوفی کلاس شنا می رفت خوندم. کتاب مهمیه اما باید مراقب بود چطوری ربطش داد به شرایط ایران. حالا باید بیشتر درباره ش و دستورالعمل های بیست گانه ش بنویسم. گرافیک کتاب (Nora Krug (Illustrator)) خیلی خوب بود و بهم کلی ایده داد برای یه کتاب. کاش وقت بکنم. 


 کتاب می تونست بهتر نوشته بشه و کمتر گرایش خری نشون بده (به دموکرات ها که خودشون مسئولیت زیادی در وضع موحود دارن). همینطور کتاب می تونست ساده تر هم نوشته بشه.




دستورالعمل:


1- پیشاپیش اطاعت نکن

2- از سازمان ها و بنیادها دفاع کن

3- مراقب حکومت تک-حزبی باش

4- در برابر جهان احساس مسئولیت کن

5- اخلاق حرفه ای رو رعایت کن

6- مراقب شبه نطامی ها باش

7 - اگر قرار است مسلح باشی، بهش فکر کن

8 -  به پا خیز

9 - با زبانمان مهربان باش

10 - به حقیقت ایمان داشته باش

11- تحقیق کن

12 - در چشم دیگران نگاه کن و کم هم شده حرف بزن

13 - سیاست بدنی رو تمرین کن

14 - زندگی خصوصی داشته باش

15 - کار خیر بکن

16 - از هم سانانت در کشورهای دیگر بیاموز

17 - گوشت را برای کلامت خطرناک تیز کن

18 - وقتی امر نامنتظره اتفاق می افتد، آرام باش

19 - وطنپرست باش

20 - در حدی که می توانی شحاع باش


سعی می کنم اندکی از چیزهایی رو که گفته زیر این بیست مورد بنویسم. 


پس گفتارش هم خوب بود در باره ی دو مشکل تئوری های عدم امکان (Ineveitibity) و ابدیت (eternity) تاریخی. اولی معتقده وضوع موجود تغییرناپذیره، مثلا دموکراسی آمریکا بعیده از بین بره و دومی معتقده وضع هیچ وقت خوب نمیشه. 





ادامه دارد ...

حنایت و مکافات - داستایفسکی - ترجمه ی اصغر رستگار - اجرای آرمان سلطانزاده

کتاب عالی، ترجمه و اجرای خیلی خوب. خوب طبق معمول به خودم اجازه ندم اسم و رسم کتاب و نویسنده تحت تاثیرم قرار بدن قبل از خوندن  اما خوب بعیده  کسی بگه هیج تاثیری نمی پذیره  از فضای اطراف یک اثر اما تلاشم رو کردم. 


صحنه های عالی


چندین صحنه ی کتاب هر کدومش در حد یک نمایشنامه ی بسیار قوی هستن. از جمله روایت مارمالادوف از زندگیش در میخانه که از همون اول کتاب بهت میگه با اثری عظیم مواجهی. حکایتی که از استیصال خودش و بلایی که سر خونواده ش یعنی زنش کاترینا ایوانوا و دخترش سوفیا سیمونویج (سونیا) آورده.  یه صحنه ی دیگه که به یاد ماندنی دیوانگی و مرگ کاترینا ایوانوا و ضجه هاش در خیابان بود که بی نظیر بود. صحبت های سر سفره ی ختم مارمالادوف هم خیلی خوب بود تا جایی که پتر پترویچ لوژین (نامزد دونیا خواهر قهرمان داستان رودیون راسکولنیکوف  وارد شد، حالا راجع به نقش اون بعدا می نویسم نظرم چیه. مکالمات  بینسربازپرس قتل پاروفیری پترویچ و راسکولنیکف هم همیشه عالی و بی نظیر بودن. کلا همین صحنه ها بودن که یه چارچوب قوی برای کتاب ایجاد کرده بودن و مثل یه سمفونی هر چند مدتی خواننده رو سر شوق و هیجان می آوردن و با دردهای رمان همراه می کردن و بعد بر می گشتن سر داستان اصلی. این صحنه های مجزا البته با تک گویی یا تک فکری های روانشناسانه ی راسکولینکوف  و لوطی منشی رازومیخین (دوست با غیرتش) همراه میشد تا کلیت بافتار ماجرا کامل شه. 


ار روانشناسی فردی تا روانشناسی اجتماعی


قهرمان کتاب دچار نوع نگاه خاصی به زندگیه که خیلی راحت می تونه به اختلال روانی تعبیر بشه خصوصا تو این دنیای اخیر که کار روانشناسان و روانکاوان و مردم شده به این و به اون انگ بزرنن و اختلال ببندن و ماشالله برای هر آدمی هم یه چیزی تو چنته دارن. البته اگر قرار باشه به کسی چیزی بست راسکولینکوف مورد بدی نخواهد بود خصوصا که به همین دلیل هم آخرش تخفیف مجازات می گیره. داستایفسکی کم تو تصویر روان و تحلیل روان قهرمان داستان مایه نمی ذاره و البته همینه که باعث شده رمان به عنوان یکی از عمیق ترین رمانهای روانشناسی مشهور بشه. البته یه چیزی که برای من جذابه اینه که این تحلیل های روانشناسی در خلا فردی انجام نمیشن و جابجا در چارچوب کل جامعه تحلیل می شن. جابجا می بنید که شخصیت های رمان شروع به نقد جامعه می کنن که آره روس ها اینجورین، جوون ها اینجورین، سن پترزبورگی ها اینجورین و تحلیل درباره اینکه رفتارهای یه شخصیت چطور می تونه منشا اجتماعی داشته باشه.


نیچه

 

اما از همه چیز مهمتر اونجاییه که به مقاله ی راسکولنیکوف درباره ی اینکه برخی انسان ها (یا ابر انسان ها) حق جنایت برای خیر بزرگتر رو دارن که هر کسی رو بلافاصله یاد بحث های اخلاق نیچه (اخلاق فرودستان و فرادستان) و بحث ابرمرد می ندازه. و مهمتر از اون من رو یاد انقلاب اکتبر و استالین و دیکتاتوری پرولتاریا انداخت و به خودم گفتم یعنی این ها تو جامعه ی روسیه 70 سال پیش از انقلاب دیده می شده؟ اینکه نیچه پیش درآمد هیتلر تنها نبوده بلکه پیش درآمد استالین هم بوده؟ این که می گم پیش درآمد منظورم اصلا باعث و بانی نیست، نیجه فرزند زمانه ی خودش بوده و کتاب هاش (علیرغم تمام نبوغ و دیوانگیش) ثمره ی زمانه ی خودش بودن و این بحث ابرمرد و ... داشتن روال تاریخی خودشون رو طی می کردن تو جامعه ی آلمان و روسیه. اونجایی که به کمون های سوسیالیستی که تو اون دوره مد شده بودن اشاره می کنه بازهم به نظر میاد مقدمه ای داره می گه برای کمونیسمی که در راهه. البته کنار همه ی اینها فقر چشمگیری که توی کتاب هست باز هم یاد بیچارگی ای میفته آدم که باعث و بانی شورش و انقلاب میشه. اما کتاب تا حد بسیاری عاری از نشانه های فساد اداریه و ساختار اداری و پلیس نسبتا سالم و کارآمد دیده میشن.


شخصیت پردازی ها


اما شخصیت های داستن. بعضی ها چنان عالی و باورپذیر پرداخته شدن که حرف ندارن،  قهرمان داستان و مادرش و خواهرش، مارمالادوف و زنش، رازومیخین دوست قهرمان و پاروفیری بازرس همه عالی هستن اما چند نفری هستن که  به نظر میاد بدجور سیاه یا سفید ترسیم شدن. سونیا دختر مارمالادوف و پتر پتروویچ لوژین نامزد دونیا از این جمله ن. اولی که نویسنده لازم می دونه از اون که به اجبار تن به فاحشگی داده یه قدیس بسازه و البته همزمان قربانی قهرمان داستانش کنه که باهاش بره سیبری و دومی که تصمیم می گیره ازش یه شخصیت شیطانی بسازه چون احتمالا حس می کنه حیفه دونیای به این خانمی نصیب رازومیخین با معرفت نباشه. اینجاهاس که داستان قدری آبکی میشه تا یه جورایی دل خواننده رو خنگ کنه. ببینید بدی بزرگی که از لوژین ذکر می شه اینه که می خواسته با یه دختر بیجاره ازدواج کنه تا ولی نعمتش باشه نه همدمش، در واقع از شرایط فقر و بیچارگیش استقاده کنه اما راسکولینکوف چطور یه دقیقه ای به این نتیجه می رسه که سونیا باید زنش بشه؟ دقیقا به دلیل مشابهی، چون این دختر بیچاره به قدری مفلوکه که باید به همچین موجود بدعنق روانی قاتلی تن بده، چون کسی دیگه بهش اعتماد نداره. حالا اینکه داستایفسکی تصمیم می گیره اون رو قدیس اعلام کنه فرقی تو کل موضوع نمی کنه. اون اگر این همه بیچاره نبود که تن به راسکولنیکوف نمی داد و همراهش پا نمی شد بره سیبری هشت سال آزگار! اما انگار بیچاره راهی دیگه نداره بس که بی کسه!


سرهم بندی 


یه جاهایی هم سرهم بندی های داستان آدم رو اذیت می کنه. اینکه تو شهری به بزرگی سن پترزبورگ همه اتفاقی با هم همسایه ن یا همه ش هم دیگه رو تو خیابون می بینن. مثلا لوژین (که وضعش خوبه البته کمی خسیس هم هست) خیلی اتفاقی تو ساختمان مارمالادوف ها باهاشون همسایه می شه تا بتونه با بادجنسی شیطانی به سونیا تهمت دزدی بزنه که مثلا از راسکولینکوف انتقام بگیره. این بیچاره از معدود شخصیت های کتاب هست که  داستایفسکی تصمیم می گیره خودش دست بکار شه و شخصا (نه از طریق دیگر شخصیت ها) ازش بدگویی کنه. 

و یا  سویدریگایلف (که بیچاره باز هم به عنوان یه شخصیت منفی توسط نویسنده محکوم به خودکشی میشه) هم خیلی اتفاقی اتاق بغلی سونیا میشینه تا بتونه راز قتل رو بشنوه و از این طریق دونیا رو تحت فشار بذاره.  کلا این جور سرهم بندی ها و جفت و جور کردن یه مقداری به کتاب به این زیبایی صدمه می زنن که حیفه. 


غرب و فلسفه ش


کتاب در جاهای مختلفی به آلمانی ها گیر می ده و نقش های تقریبا کلیشه ای و غیر مثبتی بهشون می ده، از زبون شخصیت ها لهجه شون رو مسخره می کنه، که نشون می ده چطور تو اون دوره به مهاجرین آلمانی که تعدادشون هم ظاهرا کم نبوده نگاه می کرده. به بحث نیچه هم که اشاره کردم. اما بعد که بیشتر کنجکاو شدم و تحقیق کردم ظاهرا کلا با بسیاری از فیلسوف های آلمانی موضغ گیری داشته و نظریاتشون رو خصوصا خردگرایی، منطق گرایی و ساختارگرایی رو    مقابل روش احساساتی روس ها و عقیده شون به امر قدسی و روح می دونه. بهترین مثالش همین کاریه که راسکولنیکوف می کنه و امر غیر اخلاقی قتل رو تحت منطق و خرد برای خودش توجیه می کنه.  حالا البته همه می دونیم سرنوشت روسیه بالاخره چی شد و چه روشی پیروز شد! البته این سرنوشت راسکولنیکوف نیست که بعد از 8 سال تو سیبری کار شاقه کردن بالاخره رو به کتاب مقدس میاره. البته خوب هیچ وقت ابراز پشیمانی و گناه نمی کنه.


پسا گفتار


پسا گفتار اگر نبود و قصدش این نبود که توضیح بده بعد از محکوم شدن و تبعید و زندانی شدن قهرمان داستان چه اتفاقاتی برای شخصیت های مختلف داستان میفته و اون رو به خواننده واگذار می کرد شاید همه چیزی بهتر می شد اما خوب خواننده های داستان که به شکل پاورقی تو یه مجله منتشر می شده توقع داشتن که ببینن ته سرنوشت همه چی می شه و  داشتایفسکی تصمیم گرفته این کار رو بکنه. این قسمت نبود داستان جای خوبی بسته می شد، شاید هم دلیلش همین بوده که بهش پساگفتار گفته. 


خلاصه اینکه چی کتاب برام جالب بود:


- قدرت تصویرپردازی و قصه گویی بی نظیرش که می تونست یه ماجرارو که ممکنه شنیدنش برات عادی باشه تبدیل به یه نمایشنامه ی عالی کنه

- عمق روانشناسانه ش و تصویر بی بدیلی که از احساسات درونی قهرمان به دست می داد

- و بیشتر از همه تصویری که از روسیه ی آن زمان در اختیار می ذاشت و زمینه های انقلاب و دیکتاتوری رو نشون می داد 









تصویر جلد کتاب صوتی جنایت و مکافات

کتاب، کتاب، کتاب

این یک ساله پیشرفت زیادی کردم تو کتابخونی و بدجوری تب کتاب گرفتم. الان همزمان سه تا کتاب دستمه. متاسفانه کار نمی ذاره به اندازه ی کافی لذت ببرم اگرچه اون هم لذت خودش رو داره. چند تا طرح نوشتن کتاب هم به ذهنم رسیده، کاش فرصتی باشه.