تهوع

چند روز پیش با یه نفر آشنا شدم که لیسانس تئاتر داشت، یه مدّتی تو کُره انگلیسی درس داده بود و ادعای چپ بودنش می‌شد. از کره به عنوان یه مقصد برای تدریس انگلیسی برای خیلی‌ها تو اینجا زیاد شنیده بودم. الیسون هم برای سه سال اونجا درس داده بود و یکی از دوستاش هنوز هم اونجاست. ولی این دفعه واقعیت‌های متفاوتی رو می‌شنیدم. رفتار طبقاتی وحستناک و تبعیض زیادی که اونجا وجود داشت. اون می‌گفت مدرسه‌ی غیرانتفاعی درس می داده به بچه‌های پولدار. وقتی ازش پرسیدم این اون احساس چپیتش رو اصلا خارخار کرده یا نه، جا خورد. بعد گفت که کره‌ای ها نژاد پرستن. با تعجب پرسیدم یعنی چی؟ مگه چند تا نژاد اونجا هست؟ یه چیزی واسم تعریف کرد که بهش گفتم بسه. دیگه نمی‌خواد چیزی بگی. تهوّع آوره. گفت که مدرسه‌شون معلم می‌خواسته اونم یه دوست آمریکاییش رو که تجربه‌ی پنج ساله‌ی تدریس داشته معرفی کرده و مدیر هم کلی استقبال کرده بعد که رزومه و عکس فرستاده و دیدن سیاه پوسته گفتن نه. گفتم آخه چرا؟ گفت که اونا سفید موبلوند چشم آبی می خوان مثل من.

بهش گفتم و تو؟ کارت رو ادامه دادی؟ گفت آره! گفتم یعنی هیچ ارزشی واسه خودت قائل نبودی؟ مهم این نیست که اون احمقا راجع به اون پسر سیاه چی فکر می‌کرده. بزرگترین توهین، فکریه که اونا راجع به تو می‌کردن و سیستم ارزشگذاریه که تو رو بر مبناش تعیین صلاحیت کردن. اومد ادامه بده، بهش گفتم بسه. دیگه نگو، تهوع آوره.

بیا، بگو تا چه تفرّج‌ها کردی آنجا؟

تفرّج کردی، تفرّج‌ها کنی با ما عالَم را. بیا، بگو تا چه تفرّج‌ها کردی آنجا؟

زَهره نبود که وَحی آید بی امرِ من.

زَهره نبود که وَحی آید بی امرِ من. با امرِ من آید و با امرِ من رود. آه! خواست که از من بر‌آید، منعض کردم: سر درکشید، خَپ کرد. همه محکوم و مُسَخَّرِ مَنند، همه با امر و حُکمِ من!

تَلَوّنِ سخن دلیلِ تَلَوّنِ معنی‌ست.

امر است که «مُستَعِد شوید و قابل شوید!»

این امر قدیم است، قایم به ذاتِ خدا، اَزَلاً و ابداً، الّا به گوشها نمی‌رسد. زیرا گوشها پُر گِل است و چشمها پُر گِل و آن کلام لطیف عظیم. این بنده را آفرید تا از آن حرف سخن گوید و به صورت آرَد، تا راه بَرَند به آن. تا این سخن در دورِ من قایل شد، به هیچ دوری قایل شده است. چندین شتروار «تورات»! آخر، خُلاصه و مغزِ آنها در «قرآن» است. می‌شنوی؟ تَلَوّنِ سخن دلیلِ تَلَوّنِ معنی‌ست.

این سخن که مولانا نبشت در نامه، محرّک است، مهیّج است.

این سخن که مولانا نبشت در نامه، محرّک است، مهیّج است. اگر سنگ بُوَد یا سنگی، بر خود بجنبد.

کلام صفت است. جون در کلام می‌آید، خود را مَحجوب می‌کند، تا سخن به خلق برسد. تا در حجاب نیاید، کِی تواند سخن به خلق رسانیند که در حجابند؟ الّا آن به دستِ اوست: خواهد این حجاب را پیش آرَد، خواهد پس می‌اندازد. نه چنان که در حجاب آرندش، یا باز که حجاب بردارند.

از یان می‌گویم که آن‌گاه که سخن می‌گویم من، بی‌مزّه‌ترین حالت‌ها دارم. صفتِ باری است لایَنفَک. معجزه و کرامت صفتِ بنده است. خدا را معجزه نباشد. آن بنده که خاصتر باشد، او را به صفتِ خدا راه نمایند.


چون مُتَلَوِّنی در اعتقاد، کو یقینِ راه؟

چون مُتَلَوِّنی در اعتقاد، کو یقینِ راه؟ خود در شک می‌گذرانی. ما از شک این می‌خواهیم که زمانی از او خوش می‌باشی و زمانی سردی در می‌آید. پس، این حسابِ کار نیست و حسابِ یاری نیست. همین راه از آن‌سویِ یقین است.


من نه آن صوفی‌ام

گفت «من نه آن صوفی‌ام که از سرِ آن‌چه برخاستم بر سرِ آن رجوع کنم.»

وَالله که یک پول پیشِ دنیاپرست قبله‌ است.

او را مانع‌هاست. مال قبله‌ی اغلبِ خلق است. ر‌ه‌روان آن را فدا کردند. یک پول عزیزتر است پیشِ دنیاپرست از جانِ شیرینش. گویی او را خود مگر جان نیست. اگر جان بودیش، مال پیشِ او از آن عزیزتر نبودی. وَالله که یک پول پیشِ دنیاپرست قبله‌ است.

گو خواه خطر باش خواه بَطَر

این کوشش بحث همان است که تو می‌خواهی به علم معلوم کنی. این را رفتن می‌باید و کوشیدن. مثلاً بحثِ راهِ دمشق و حَلَب اگر صد سال کردی با مولانا، هرگز من از حَلَب اینجا آمدمی - تا چهار صد درم برون ناورد و تو خطرها بر خود گرفتی و بر مالِ خود؟ گویی اگر حرامی است باش، گو خواه خطر باش خواه بَطَر، تا ‌آن کار کرده شد.

سؤال کرد که «اوّل علمِ رَه بحث می‌باید کرد، آن‌گاه راه رفتن میسّر شود.»

جواب گفت که «قصّه‌ی راه و رفتنِ آقسرا گفتم و بیان کردم، نرفتی و از آن سوی را می‌پرسی؟ من می‌گویم تا آنجا برو، من با توام. بعد از آن، خود بنگر که کدام سو امن‌تر است از دزد و گرگ و حرامی و غیرُهُم: یا راهِ مَلَطیه با راهِ اُبُلُستان.»


حلقه‌ی آن در نه - بل که حلقه‌ی آن دروازه‌ی بیرونی.

اگر این معنی‌ها را به تعلّم و بحث بایستی ادراک کردن، پس خاکِ عالَم بر سر ببایستی کردن ابایزید را و جُنَید را از حسرتِ فخرِ رازی - که صد سال او را شاگردیِ فخرِ رازی بایستی کردن. گویند هزار تا کاغذ تصنیف مرده است فخرِ رازی در تفسیرِ «قرآن»، بعضی گویند پانصد تا کاغذ. صدهزار فخرِ رازی در گَردِ راهِ ابایزید نرسد و چون حلقه‌ای بر در باشد - بر آن درِ خاص‌خانه نه، بل که حلقه‌ی آن درِ بیرونی. آن خاص‌خانه دیگر است که سلطان با خاصگیان خلوت کرده است. حلقه‌ی آن در مه - بل که حلقه‌ی آن دروازه‌ی بیرونی.