رومیای که از این در درآید و ما را ببیند و ایمان آورد و روی به ما آرَد، از ما بیشتر برخورَد از این مشایخ. زیرا از خود پُر باشند و سرمایهی ایشان - که نیاز است - روزگار به باد داده و ایشان پراکندهی دهر.
حَشرِ اجساد باشد. فلسفی گوید «حَشرِ ارواح باشد.»
احمق است. ورقِ خود برمیخوانَد. ورقِ یار برنمیخوانَد: یعنی هر چه او نداند، نباشد. اگر هر چه بودی او واقف بودی، ابایزید غاشیهاش برداشتی.
گفت «عصایِ عبادت به دستِ کوران داد - که این قوم به حقیقتِ عبودیّت نرسند، باشد که به واسطهی آن دعا و نماز بویی برند.»
چرا چنین باشد؟ خودِ پیغامبر، با آن کمال، میگزارد. اگر کسی را این اعتقاد باشد که «او جهتِ تعلیمِ عوام میکرد،» گَبری باشد - بیخبری: او را هیچ بهرهای نباشد و خبری نباشد. بَل که از عشق میکرد.
شاه از ماتخانه بگریزد. چون آن خانه از ماتخانگی بیرون رفت، باز آید. این شاه را مات نبُوَد،الّا نسبت با آن غیر مات باشد.
از ماتیهای آن خانه آن باشد گه او این گفت، تو هیچ نگفتی: چند کلمه گفتن در اظهارِ حق! بر هر یک سخن، صد دلیلِ قاطع میتوان گفتن. چندان دلم بد میشود که وقتِ جواب، خامُشی میکنی! همهی خلل از آن شد که چیزی گفتند و جواب نگفتی - خاموش کردی. اخر تو در خانه امانتِ من دیدی. اگر یکی از برون سخنی گوید، نگویی «من آنچه میبینم به معاینه، اَظهَرُ مِنَ الشَّمس، به
گفتِ تو چون غلط کنم و چون بگردم»؟
Je revois la ville en fête et en délire
Suffoquant sous le soleil et sous la joie
Et j'entends dans la musique les cris, les rires
Qui éclatent et rebondissent autour de moi
Et perdue parmi ces gens qui me bousculent
Étourdie, désemparée, je reste là
Quand soudain, je me retourne, il se recule,
Et la foule vient me jeter entre ses bras.
Emportés par la foule qui nous traîne
Nous entraîne
Écrasés l'un contre l'autre
Nous ne formons qu'un seul corps
Et le flot sans effort
Nous pousse, enchaînés l'un et l'autre
Et nous laisse tous deux
Épanouis, enivrés et heureux.
Entraînés par la foule qui s'élance
Et qui danse Une folle farandole
Nos deux mains restent soudées
Et parfois soulevés
Nos deux corps enlacés s'envolent
Et retombent tous deux
Épanouis, enivrés et heureux
Et la joie éclaboussée par son sourire
Me transperce et rejaillit au fond de moi
Mais soudain je pousse un cri parmi les rires
Quand la foule vient l'arracher d'entre mes bras
Emportés par la foule qui nous traîne
Nous entraîne Nous éloigne l'un de l'autre
Je lutte et je me débats
Mais le son de sa voix
S'étouffe dans les rires des autres
Et je crie de douleur, de fureur et de rage
Et je pleure
Entraînée par la foule qui s'élance
Et qui danse Une folle farandole
Je suis emportée au loin
Et je crispe mes poings, maudissant la foule qui me vole
L'homme qu'elle m'avait donné
Et que je n'ai jamais retrouvé
جوابِ مُشبَعِ مستوفا آن باشد که در اندرون هیچ جنبشِ سؤال و جواب نمانَد. تا طلبِ سؤال و جواب باقیست، مستوفا نیست. تا او را سخنِ دگر و جوابِ دگر باقیست، دلیلِ آن است که در اندرون شکّی هست و مُحتاج است به جواب.
اگر مرا میشناسی و مرا دیدی، ناخوشی را چرا یاد کنی؟ اگر خوشی به دست هست، به ناخوشی کجا افتادی؟ اگر با منی، چهگونه با خودی؟ و اگر دوستِ منی، چهگونه دوستِ خودی؟
سالها بگذرد که یکی را از ناگه دوستی افتد که بیاساید.
اگر مرا دیدی، خود را چه میبینی و اگر ذکر من میکنی، ذکرِ خود چه میکنی؟
ذکرِ وَعظ و سخنِ وَعظ ذکرِ خود است و ذکرِ هستی. آنجا که راحت است و اوست، وعظ کو و سخن کو؟
چه شادم به دوستیِ تو - که مرا چنین دوستی داد خدا. این دلِ مرا به تو دهد، مرا چه آن جهان، چه این جهان، مرا چه قعرِ زمین، چه بالای آسمان، مرا چه بالا، چه پست.
اوّل بگو که «الف» چیست، آنگه «ب» را بگویم، آن دراز شود؟ اکنون، چون ما را دراز و کوتاه یکی شد، چه دراز شویم، چه کوتاه. کوتاه و دراز صفتِ جسم بود و صفتِ این مُحدَث بود. اوّل و آخر از این خاست . بیاین، نه اوّل بود، نه آخر، نه ظاهر بود و نه باطن.
صحبتِ بیخبران سخت مُضِرّ است، که حرام است، صحبتِ نادان حرام است، طعامشان حرام است. طعامِ حرام که از آنِ نادانیست، آن به گلویِ من فرو نمیرود. چو طعامِ او بخورم، چنان باشد که سنگِ منجنیق بیاید در خانهی آبگینهگر که پُر باشد آبگینه تا به سقف - از آلتهای آبگینهگین و کاسههای آبگینهگین.