آن کافر صدهزار مسلمان را به قیامت دست گیرد

گفت «به این قدر تواضع ، به او چه رسد؟» 

گفت «تواضع را نگویم. بل که در راهی، کافری در کوزه‌ای آب می‌برد. او را به اب حاجت شد. آن آب به او رسید. هیچ در او نظرِ لطف نکرد. الّا اندرونِ او از آن آب آسود. آن کافر صدهزار مسلمان را به قیامت دست گیرد.»

آن دو هزار را به من بده، تا جهتِ تو بگردم

گفتمش «آسیا محر و وقف مکن! آن دو هزار را به من بده، تا جهتِ تو بگردم! چون بگردم، آردها دهم که در صفت نیاید.» 

می‌بینی که رنجوری چه می‌کند؟ صد ریاضتِ به اختیار آن نکند.  

اگر مطلوب نیَم، طالِب هستم.

وَرایِ این مشایخَ ظاهر که میان خلق مشهورند و بر منبرها و محفل‌ها ذکرِ ایشان می‌رود، بندگانند پنهانی، از مشهوران تمام‌تر. و مطلوبی هست، بعضی از اینها او را دریابند و بعضی درنیابند. گمانِ مولانا آن است که آن منم، امّا اعتقادِ من این نیست. اگر مطلوب نیَم، طالِب هستم. و غایتِ طالب از میانِ مطلوب سر برآرَد. 

طالب خدای است مرا اکنون و لیکن چون قصّه‌ی آن مطلوب در هیچ کتاب مشهور نشد و در بیانِ طُرُق و رسالات نیست، این همه بیانِ راه است. از این یک شخص آن می‌شنویم، لاغیر.

شرحِ این نتوانم کردن با تو

شرحِ این نتوانم کردن با تو - که نفسِ تو زنده است و در حرکت  است. اگر بگویم، تو سخنی بگویی، از ما انقطاع باشد تو را.

نومید مشو! رویت به صفاست

بِحَمدِالله، نومید مشو! رویت به صفاست و نورِ پاک و روی به صحّت است و روح و راحت. رنجها گذشت و کدورت‌ها گدشت. من اگر چه کم آمده‌ام، لیکن همگی اینجا بوده. مولانا می‌داند. شب و روز، به دعا مشغول بوده‌ایم. در آن رنج، دلم نمی‌داد که شما را در آن ببینم. اکنون که حال به خیر انجامید آمدم. شما خَیرُالنّاس مَن یَنفَعُ‌ النّاسید. وجودِ شما میانِ خلقِ بسیار سالها پایَد و باقی باشد! روی به جوانی دارید - که پیری‌تان راه نیابد! هر روز جوان‌تر باشید!  

خیرُالنّاس من یَنفَعُ النّاس. کسی که نداند خیر چیست، چون خیر کند؟ چون نمی‌دانند که سال چه باشد و عمر چه باشد، یگدیگر را سالِ عمر چه می‌خواهند؟ یک درم به صاحب‌دل رود از مالِ تو، بهتر از هزار درم که به صاحب نفس رود. 

 

عبارت سخت تنگ است.

عبارت سخت تنگ است. زبان تنگ است. این همه مجاهده‌ها از بهرِ آن است که تا از زبان برهند که تنگ است، در عالَمِ صفات روند - صفاتِ پاکِ حق. 

راه دراز

راه درازی دارم تا شناخت خود. راه بی پایانی. مهم اینه که تو راه باشم و راه برم. مهم اینه که از خودم بیرون بیام و خودم رو ببینم. ممکنه؟ سعی خودم رو می‌کنم.

خودآموز یونگ - رود اسنودن

خودآموز یونگ


خودآموز یونگ
رود اسنودن،
 نورالدین رحمانیان (مترجم)

و از آنِ خود نمی‌بینی؟

شیخ محمّد می‌خندید در حالِ سیّد و غیره که «این چه سخن باشد که همه تنِ من خدا گرفته است.»

و من می‌خندیدم. او می‌پنداشت که من موافقتِ او می‌کنم و من خود بر حالِ او می‌خندیدم که «تو از آنِ خود نمی‌بینی؟»