وعظ و نیم‌وعظ

من وَعظِ تمام مولانا شنیدم. کاشکی مولانا اینجا بودی، این نیم‌ وعظِ مرا بشنودی.

افزون شد و کم نشد

بسیار بزرگان را در اندرون دوست می‌دارم و مِهری هست، الّا ظاهر نمی‌کنم - که یکی دو ظاهر کردم و هم از من در معاشرت چیزی آمد، حقِّ آن صحبت ندانستند و نشناختند. بر خود گیرم که آن مِهر نیز که بود سرد نشود. با مولانا بود که ظاهر کردم، افزون شد و کم نشد.

تو را چه گر ولی هستم یا نیستم؟

من خویی دارم که جهودان را دعا کنم، گویم که «خداش هدایت دهاد!» آن را که مرا دشنام می‌دهد، دعا می‌گویم که «خدایا، او را از این دشنام دادن بهتر و خوشتر کاری بده، تا عوضِ این، تسبیحی گوید و تهلیلی، مشغولِ عالَمِ حق گردد!» ایشان کجا افتادند به من که «ولی‌ست» یا «ولی نیست»؟ تو را چه گر ولی هستم یا نیستم؟

اگر ملولی، تازه می‌باید شد

من در حقِّ شما چنین می‌اندیشم، شما با من چنین می‌کنید؟ تو اگر ملولی، تازه می‌باید شد. و اگر پیری، جوان می‌باید شد - از سر و گوش و هوش باز کردن، تا بانصیب شوی: هم از معنی بشنوی و هم بخوری.

مردِ نیکو دیگر است و عاشق دیگ

من ظاهرِ تَطَوّعاتِ خود را بر پدر ظاهر نمی‌کردم. باطن را و اخوالِ باطن را چه‌گونه خواستم ظاهر کردن؟ نیک‌مرد بود و کَرَمی داشت. دو سخن گفتی، آبش از محاسن فرو آمدی. الّا عاشق نبود. مردِ نیکو دیگر است و عاشق دیگر. 

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

طرح تحوّل اجتماعی، افزایش مالیات بازاریان، مالیات بر اررش افزوده، حذف یارانه‌ها از جمله مواردی هستند مه فی‌ذاته بسیار ارزشمندند و اقتصاد جامعه را به سمت پاک شدن پیش می برند.  من که از اجرایی شدنشان خیلی خوشحالم. چیز دیگری که خوشحالم می‌کند پتانسیل آنها در افزایش نارضایتی مردمی و سعی در اصلاح وضعیت سیاسی است که منجر به تغییرات عمده‌ای در ساختار سیاسی کشور خواهد شد. در واقع این طرح‌ها باعث خواهند شد که شکاف طبقاتی عمده‌ای که باعث عدم حمایت گروه‌های آسیب‌پذیر از جنبش مردمی شده است و متاسفانه حامیان جنبش هم با نفهمی تمام ککشان نمی گزد را سیاست‌های دولت فخیمه برطرف کند و باعث همراهی این طبقات با حنبش تحول خواه شود.  

  

بر مُردار قرار نگیرد: باز، نزدِ شاه آید.

اکنون انگور را حدّی‌ست  که او را سرما زیان دازد. بعد از آن خوف نمانَد. چنان که بعد از آن، انگور در زیرِ برف پرورده شود. 

اوّل بود که ماهی سویِ آب می‌رفت. این ساعت، هر کجا ماهی می‌رود، آب می‌رود.

... 

باز را به آن سبب «باز» می‌گویند که اگر از نزدِ شاه رفت سوی مُردار، بر مُردار قرار نگیرد: باز، نزدِ شاه آید. چون باز نیامد و هم بر آن مُردار قرار گرفت، باز نباشد.

تو را مَقامِ استماع است.

تو را مَقامِ استماع است. تو سخن می‌گویی، از مقصود دورتر می‌مانی و دورتر می‌رانی از خود مقصود را. معشوقه پیشِ تو می‌آید در زَر و زیور، تو پیشباز می‌روی، باز می‌رود.