ای خر، ای خر،
ای سگ، ای سگ،
ای تَندیس!
از ظاهرِ من
خبر نتوانی داد.
از باطنِ من
چهگونه خبر دهی؟
ای خر، ای خر! نه، نه. هر اعتقاد که تو را گرم کرد، آن را نگه دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش!
مامان شنبه رفت ایران، البته هنوز نرسیده. بودنش عین برکت بود. خوشحالم که تونستم یه مدتی کنارش باشم. خوشحالم که خوشحال بود. مامان عزیز من. امیدوارم زیاد پیش بیاد که پیشش باشم.
مامان من یه پدیده است. می دونم همهی مادرا به صورت غریزی بچههاشون مهربونن ولی فرق مامان با خیلی مادرای دیگه اینه که دلپاکه و مهربون. بلندطبعه و بلندنظر. نه فقط با بچههاش که یه عمل غریزیه بلکه با همهی آدما.
آدمای زیادی مثل اون نیستن. مادرای مدّعی روشنفکری، تحصیلکرده، و اله و بله زیاد دیدم که ادعاشون کون فیل رو پاره می کنه ولی وقتی وقت امتحانشون میرسه میبینی که محدودهی دیدشون به اطرافشون در حد یه مگس هم نیست. ولی مامان من بدون اینکه ادعایی داشته باشه باعث افتخاره. گنجیه که خیلی سعادت میخواد که بتونی بهش برخوری.
خیلی چیزا ازش به ارث بردم که بهشون افتخار میکنم، خیلی چیزا. دلتنگش میشم، خیلی! دوستش دارم، خیلی!
میبینی که این دنیا حالتِ یکساله را بر ایشان سرد میکند؟ عیسا همچنین از دنیا میگریخت که موش از گربه.
مرد
میباید شیرِ هفتسر،
تا در میبازد
و غم نخورد
و فدا میکند.
اگر با مردمان بینفاق دمی میزنی، بر تو دگر سلامِ مسلمانی نکنند. اوّل و آخر، من با یاران طریقِ راستی میخواستم که بورزم - بی نفاق - که آنهمه واقعه شد.
من از فخرادّین نفاق میکردم که «مرا میباید که پیشِ تو مشق کنم.» گفتم «مولانا را یافتی ما را رها کردی؟»
اکنون بی نفاق آن بودی که «تو از کجا و مولانا از کجا؟»
من برِ مولانا آمدم، شرط این بود اوّل که «من نمیایم به شیخی.» آن که شیخِ مولانا باشد، او را هنوز خدا بر رویِ زمین نیاورده و بشر نباشد. من نیز آن نیستم که مُریدی کنم - آن نمانده است مرا. اکنون، به جهتِ دوستی، آسایش.
کسی واسم چند تا عکس زیبا از بهار دزفول فرستاده و گفته امیدواره باعث نوسالژی نشده باشه. گفتم که نوستالژی هست ولی اجازه نمیدم از لذت بردن از زیبایی جلوگیری کنه. بعد میگم «راستی میدونی من بعضی وقتا نوستالژی جاهایی رو دارم که هیچوقت توشون نبودم؟»
چه معنی که این سخن را گفتهاند؟ هرکسی از سخن چیزی فهم کرده است و هر کس حالِ خود فهم کرده است. و هر که میگوید از تفسیرِ آن سخن، حال میگوید، نه تفسیر. گوش دار - که آن حالِ اوست!
گفتم با حضرت بارها که اگر از کسی برنجم، بگیردش:«این ساعت میگویمت که باخبرم. میگویم او را بگیر! دلِ من درد میکند و تو دردِ دلِ من نخواهی.»
گفت «من خود همان درد را میخواهم. درمان آنجا رود که درد باشد.»
هرچند عشق بیشتر، کمالِ معضوق بیشتر.
دشمنِ علی، دوستِ ابوبکر؟ همچنان باشد که من کریمالدّین را دوست میدارم، امّا گوشش نخواهم - خوهم که ببُرم گوشش را یا سرش را. صِدّیق را دوست میدارم، امّا محمّد را دشمن میدارم. پس اگر صِدّیق تو را قبول کند، صدّیق نباشد، بَربَسته باشد. او بَربَسته نیست. صِدّیق است و هزار صِدّیق.
مرا دوستتر دارب یا سیّد؟ از من نگردی! زینهار، مرا رها نکنی، به مُستحاضهای مشغول شوی.
اگر تو در مدحی، تو را با یان مذمّت چهکار؟ مَذَمَّت تو میکنی. اگر تو را دهان پُر شکَر است، سرکه در دهانِ تو چه میکند؟ پس دهانِ تو پُر سرکه بُوَد. اگر نماز ناکردن حجاب تو نیست، نماز کردن چرا حجابِ توست؟
پس دیدی که آنجا ضعف است؟ چون کردن حجاب است.