چون سخن میگویند خود را رسوا میکنند. یعنی «ما را ببین که ما چنین زشتیم!»
این دایرهای است که درش و دهنش این است. تو می گردی گِردِ این دایره از برون. چون به مَخلَص رسیدی، بازگشتش گِردِ دایره. راه را بر خود دور میکنی. بازگشتی، راه دورتر کردی. هر چه مَخلَص گذاشتی، همه بیابان میروی و راهِ عَدَم؟
این همه را میگویم که «لقمه همچنین در دهان کن!»
ایشان میگردند گِرد از پسِ گوش و گردن، تا به دهان برآرَند. و باشد که رگ بدرَد.
رابعه گفت «دل را فرستادم به دنیا که دنیا را ببین! باز فرستادم که عُقبا را ببین! باز فرستادم که عالَمِ معنی را ببین! خود دگر باز نیامد به من.»
ماهی ماهی را خورَد. آدمیاست که صد آدمی را در برابر او بداری، عَدَم باشد. سخنِ علی بگویم، هیچ نجنبد. سخن جولاهگانه بگویم. بیهوش نعره زند. گویم «عَجَب کم دوختی!» به دوزَخ مانَد. قومی کافر میباید تا در صفتِ قهر دایم بماند.
صوفیای را گفتند «سر بر آر: اُنطُر اِلی آثارِ رَحمةالله!»
گفت «آن آثارِ آثار است. گُلها و لالهها در اندرون است.»
از آن کَمپیرزن بیاموز! آخر، میگوید «ای تو، همه تو! ای تو، همه تو!»
آخر، او در میان است - چه کَمپیرزن و چه جوان و چه مرد. کجاست؟
جبرئیل گَردشان در نمی یابد، چه جایِ میکائیل؟ آن عقلِ او راه نمییابد، چه جایِ عقلِ دگری؟
تو را به این کار آوردهاند، تو را به آن کار نیاوردهاند. اینجا سخن را مجال نیست، تنگ است.
گفتا «تنگ است؟ چه جای تنگ است؟ حلقِ روزگار بریده است. آنگاه، چه روزگار؟ اگر دانستی، فرزند را دو نیم کردی. همچنین، جگرِ خویش را بشکستی، برون انداختی.»
سخن شنو: کُلِّ «جیم با» و کُلِّ «با جیم» از یان لازم شود که «بسمِالله» «جیمُ الله» شود. زهی مُحال! آن «میمِ» انکار است و حجابِ «حال» است. چون آن «میم» نمانَد، «حال» شود، «مُحال» نماند.
سیفِ زنگانی؟ او چه باشد که فَخرِ رازی را بد گوید؟ - که از کون تیزی دهد، همچو او صد هست شوند و نیست شوند. من در آن گورِ او و دهانِ او حَدَث کنم. همشهریِ من؟ چه همشهری؟ خاک بر سرش!
آن از خریِ خود گفته است که تبریزیان را «خر» گفته است. او چه دیده است؟ چیزی که ندیده است و خبر ندارد، چهگونه این سخن میگوید؟ آنجا کسانی بودهاند که من کمترین ایشانم که بَحر مرا برون انداخته است - همچنان که خاشاک از دریا به گوشهای افتد. من چنینم. تا آنها چون باشند.
آن هَریوه بود از خراسان که شهابش گویند، هَریوه که هیچکس را محل نمینهاد، میگفت «این مرده اهل است. با نشستنِ او میآسایم، آسایش مییابم.»
مرد آن باشد که در ناخوشی حوش باشد، در غم شاد باشد. زیرا که داند که آن مُراد در بیمُرادی همچنان در پیچیده استو در آن بیمُرادی، اومید مُراد است و در آن مُراد، غُصّهی رسیدن بیمُرادی. آن روز که نوبتِ تبِ من بودی، شاد بودمی که «رسید صحّتِ فردا.» و آن روز که نوبتِ صحّت بودی، در غصّه بودمی که «فردا تب خواهد بودن.»
آن که میگویی «اگر دی نخوردمی، امروز این رنج نبودی،» خود را در سرِ آن میکنی. مرد آن است که همه را در سرِ خود کند. کمالِ او آن است و آنگه بزرگ شود.