درویش را از تُرُشیِ خلق چه زیان؟

درویش را از تُرُشیِ خلق چه زیان؟ همه عالَم را دریا گیرد، بَط را چه زیان؟

کودکی

یکی دو روز پیش داشتیم با شایان علّت علاقه‌مون به کارتون یا کتاب‌های کودک یا نظریات شازده کوچولو را بررسی می‌کردیم. سوال این بود که آیا ما مثل کودکان فکر می‌کنیم که می‌تونیم از همچین چیزایی لذّت ببریم؟ آیا قسمتی از وجود ما تو کودکیش مونده و رشد نکرده؟

نظر شایان این بود که اینجوری نیست! ما مثل کودکان فکر نمی‌کنیم. کودک درک درستی از اطرافش نداره و تفاوت بین کودکی و بزرگسالی رو نمی‌شناسه. در واقع نگاهش به کودکی (اگه نگاهی باشه) اختیاری نیست و کاملا اجباریه. به مزیّات و معایب کودکی هیچوقت فکر نکرده. ولی ما تفاوت بین این دو تا رو تشخیص می‌دیم و جذب کودکی می‌شیم. در واقع ما کودکی رو انتخاب می‌کنیم.

نکته‌ی جالب دیگه‌ای که شایان بهش اشاره کرد به قول خودش مینیمالیستی بودن یا به قول من ابسترکت بودن کودکیه. مثلا شما تو یه کارتون روابط پیچیده‌ای رو که تو یه فیلم بزرگسال می‌بینید نمی‌بینید. همه چی تو لحظه تعریف میشه و تموم میشه. به قول شایان مثلا سوپرمن تو یه لحظه در وقوع یه حادثه است و در لحظه‌ای دیگه جایی دیگه بدون اینکه اثری از حادثه‌ی قبلی تو زندگیش مونده باشه. روابط بسیار ساده‌ن، دقت کن سطحی نیستن، ساده‌ن.

همه‌ی اینها باعث میشه کسایی مثل ما که درد پیچیدگی و مضرّاتش رو حس کردیم رو به دنیای کودکی بیاریمو


تاراج

اینها همه دنیا‌اند، به دنیا زنده‌اند. دیدی که آن‌روز چه‌گونه نشسته بود و شکسته - که نایب نبود، معزول بود - و امروز چون نشسته است؟ 

یک بار من بروم به عزم، تا هیبت خدایی بیند، آن همه حالش در هم شکند: نه وَجد مانَد، نه واقعه و نه مراقبه، نه قال و نه حال - همه به تاراج رود.

برادرِ خُردِ ما باشد

اگر کسی بیاید در روزگاری و این بگوید که «سرِّ کلام دیگر است و کلام که حرف و صوت نیست دگر،» فرق بپرسی، چون تمام کند، و در پایِ او افتی و بگوید که این سِرِّ کلام چیست و آن نیز برای غیر است و بُرهان‌ها بنماید، چنان که بر تو روشن کند، و آثارِ هیبت و عظمت و قدرتِ خدا بر او ببینی، برادرِ خُردِ ما باشد. الّا مردی می‌باید که دردی باشدش که وَهم و خیال و تردّد را بسوزاند و بر هم دراند.

سِر غیرِ این است

این کلام با هفت بطنش با هم می‌گیریم، سِر نیست. سِر غیرِ این است. و آن چه سِرّ است هم برای غیر است. چون «اَلِف» خود بسیار است، برای غیر است. بنگر که سخن چند حرف است!٬ آن‌گاه، سخنِ دوم اوّل را می‌شکند و می‌پوشاند و سوم دوم را می‌پوشاند. آن‌گاه، باز، ظاهر کردن گرفت و رو به سخن اوّل آورد. این دیگر در دامنش آویخت. این صدهزار تَلَوُّن است و رنگارنگ. هر چه می‌گوید، زودزود جوایش می‌گوی - که «شُکرُالمُنعم واجب!» 

«قرآن» را به آن تعظیم نمی‌کنم که خدا گفت،

من «قرآن» را به آن تعظیم نمی‌کنم  که خدا گفت، به آن تعظیم می‌کنم که از دهانِ مصطفا برون آمد. بدان که از دهانِ او برون آمد.

خلایق همچو اعدادِ انگورند

از مولانا به یادگار دارم از شانزده سال که می‌گفت که «خلایق همچو اعدادِ انگورند. عدد از رویِ صورت است. چون بیفشاری در کاسه، آنجا هیچ عدد هست؟‌» 

این سخن هر که را معامله شود، کارِ او تمام است.

درنیافتیم! فوت شد!

چون مرا دیدی و من مولانا را دیده، چنان باشد که مولانا را دیده‌ای. من خود صدبار گفته‌ام که مرا قُوَّت نیست که مولانا را ببینم و مولانا در حقِّ من همین می‌گوید. امّا پیشِ من باری، این است که بعد از مولانا خویشتن را می‌کُشند که «درنیافتیم! فوت شد!» 

اکنون غنیمت دارید جمعیتِ یاران را!

آخرین همان است و اوّلین همان.

هر که مرا دید که من او را می‌بینم، پس همچو من باشد. این سخن‌گوینده سحن می‌گوید و می‌نگرد که «فهم کردند؟» و مَغلَطه می‌زند. آخرین همان است و اوّلین همان. ناچار، هر آن که می‌خورَد، مست شود. مگر در جیب ریزد یا مزاجش قوی‌تر باشد. اگر سخن به فهمِ تو رسیدی، متلاشی شدی و محو شدی.

وحشی

این رو که خوندم بی‌اختیار وسط آفیس زدم زیر گریه.