کلیت موسیقی ایران (الانش رو می گم)، توهمی بیش نیست، چه به رسه به بچه بازی ترجمه ای ای به اسم رپ فارسی!
و کنو هم برگشت، اون هم با سوفی، حیف که درد ایران نمی ذاره آدم لذت درست و حسابی ببره از این همه طبیعت و زیبایی
اگر شما به دلیل اینکه هموطنت عرب هست و فارس نیست ازش حمایت نمی کنی شاید لیاقت هموطن بودنش رو نداشته باشی و باید کنارت بزاره.
اگر شما اجازه می دی هموطنت گرسنه و تشنه بمونه تا خودت سیر و سیراب بشی این حق رو نداری که ازش توقع داشته باشی بخواد کنار تو بمونه.
آگر شما این استدلال رذیلانه رو می کنی که چون هموطنت به عربی شعار می ده نباید ازش دفاع کنی بهتره هموطن ایشون نباشی و بهش حق بدی بگذاردت کنار.
حتی اگر فکر می کنی حق داری که مردمی رو که می خوان از مرز پرگهرت جدا بشن کشتار بکنی تا همراهت بمونن تا بیشتر چپاولشون کنی تو لیاقت این رو نداری که هموطنت باشن و بهتره کنارت بزارن. حفظ تمامیت یک مملکت انصاف، برابری و عشق می خواد نه تبعیض، سوء استفاده و گلوله!
خون آبان دوباره جوشید، به همه ی کسانی که می گفتن خوب حالا چی شد، کشته شدن رفتن می گفتم دوره ی بکش و در رو تموم شده.
دوچرخه سواری های بین شهری که از تولد سوفی به بعد عقب افتاده بود شروع شد دوباره البته با حضور خودش. حرف نداره! دیگه وقته کنو و کایاکه!
به سوفی می گم می دونی امسال تو مدرسه ی جدیدت فرانسوی یاد باید بگیری؟
می گه من همین الان هم بلدم فرنچ حرف بزنم.
می گم حرف بزن ببینم،
می گه: فرنچ 
دیروز صحبت بود با یوسف درباره ی اینکه اگر مولانا نبود این همه مدعی فلسفه و جامعه شناسی و عرفان و روانشناسی و ... تو ایران چه خاکی به سر خودشون می کردن. یعنی هر چی بود تا حالا تفسیر دونش پر شده بود. بیچاره ملتی که تو قرن 7 مرده.