
سیمون دوبوار در کتابِ "اخلاقیاتِ ابهام" نکتهی جالبی را مطرح می کند، اینکه بلایای طبیعی مثل زلزله، بیماریهای واگیردار، سیل و قحطی، هر چقدر هم مخرب و کشنده باشند موردِ خشم انسان قرار نمی گیرند و آدمی با آنها دشمنی نمیکند چون آنها را به عنوان مصائبِ ناگوارِ طبیعت و محدودیتهای ناگزیرِ حیاتش پذیرفته است اما به محضِ اینکه انسانی دیگر آدمی را در تنگنا و مورد ستم قرار میدهد، علیه او بر میآشوبد و در برابرش میایستد. جمله ی طلایی دوبوار دراینباره این است: "این فقط انسان است که میتواند دشمن انسان باشد."
اتفاقاتی که در ماجرای ممنوعیت واکسن کرونا در ایران افتاد، مصداق مناسبی برای این نظرِ دوبوار است. شاید مردم ایران هم، چون بقیهی دنیا، میتوانستند این بیماری را بلایی طبیعی بدانند و، البته با اندوه بسیار، آن را به عنوان جلوهای از قهرِِ طبیعتِ بیاحساس بپذیرند، اما با کوتاهی های عمدی در کنترل بیماری و پس از حکم موکّدِ ممنوعیتِ واکسن، دریافتند دیگر این بیماری و طبیعت نیستند که رودرروی آنان ایستاده اند و بیرحمانه از آنها جان میستانَند بلکه این "انسان”ها هستند که قصد جانشان را کردهاند. اکنون مردم "دشمن" واقعی خود را یافتهاند، دشمنی که یک ویروسِ ریزِ میکروسکوپی نیست، بلکه یک ساختارِ عظیمِ حکومتی است.
شبیه این اتفاق در این چند سال برای مردمِ خوزستان و کشاورزان ِاصفهان و اهالی بسیاری از مناطق دیگر این سرزمینِ زخمآگین هم افتاده است و حالا دیگر دست از سرزنشِ طبیعت، تقدیر، تغییراتِ اقلیمی و کشورهای دیگر برای این همه فساد، تورم، بیآبی، خشکسالی و سرکوب که زندگی محقرشان را ویران کرده است کشیدهاند و فریاد میزنند: "دشمن ما همین جاست.”
#کرونا #قتل_عام #نسل_کشی #سیمون_دوبووار #خوزستان_آب_ندارد #کشاورزان_اصفهان
ندیمه ها در اوین
هک دوربینهای اوین و خصوصا این تصویر استثنایی، بلافاصله میشل فوکو و تحلیل او از نقاشی ‘لاس مینیناس’ یا ‘ندیمه ها’ اثر دیه گو ولاسکوز (عکس پایین) را به یاد می آورد.

این اثر بیبدیل اتاقی را به تصویر می کشد که در آن هنرمند مشغول نقاشی روی بومی پشت به بیننده است و کنار او شاهزاده ی خردسال و چند ندیمه حضور دارند. در این اثر، نقاش خود موضوع نقاشیاش شده است. اما این نقاشی از زاویه ی دید چه کسی کشیده شده است؟ در آینه ی پشت سر شاه و ملکه دیده می شوند و احتمالا نقاشی از دید آنهاست. اما هنرمند در حال کشیدن چیست؟ آیا شاه و ملکه موضوع نقاشی او هستند؟ یا همین نقاشیِ ‘ندیمهها’ را نقاشی میکند؟ می بینید که اینجا تفکیک بین نقاش، موضوع نقاشی و بینندهی نقاشی بسیار سخت است. مثلا نقاش، ملکه و شاه همه می توانند هم موضوع نقاشی باشند هم بینندهی آن. اما این نقاشی یک بینندهی دیگر هم دارد که ما هستیم. حتی میتوانیم تصور کنیم که شاید نقاش ما را نقاشی می کند. این پیچیدگی، اینکه آفریننده، اثر، موضوع آن و بینندهاش نمی توانند از هم تقکیک شوند را فوکو "بازنمایی" می خواند. بازنمایی خصوصیتی است که فوکو آن را به تمامی نظام تاریخی آن دوران تعمیم داده و برای تحلیلاش مورد استقاده قرار می دهد.
حالا به تصویر این مرد، رییس زندان اوین، که به دوربین می نگرد نگاه کنیم. او خودش کسی است که قرار است با این دوربینها بقیه را ببیند و کنترل کند اما حالا متوجه شده که خودش در حال دیده شدن است و با ناباوری به دوربین خیره شده تا شاید بفهمد چه کسی او را و همهی اثر او را، یعنی اتاق پر از مانیتور را، می نگرد و موضوع کنترل خود کرده است. البته او صرفا موضوع کنترل و دیدن هککنندهی دوربین نیست بلکه حالا موضوع دیدن ما و زندانیان هم هست. احتمالا روبرویش مانیتوری هست که این تصویر را که ما می بینیم (یعنی خودش) را به او نشان میدهد، اگر هم نباشد حتما تا الان مثل ما آن را روی موبایلش دیده است. او اکنون مثل نقاش ‘ندیمهها’، دیه گو ولاسکوز، موضوع آفرینش خودش شده است. این تصویر همچون نقاشی ‘ندیمهها’ ازسطح بالایی از بازنمایی برخوردار است. زندانبان، هککنندهی دوربین، زندانیانی که احتمالا تا حالا این فیلم را دیده اند و ما، همگی هم تماشاگر این تصویر هستیم و هم موضوع آن.
شاید بتوان این درهمتنیدگی و تفکیکناپذیری آفریننده، اثر، موضوع و بیننده را تمثیلی از ایران امروز دانست که در آن زندانی و زندانبان و مردم، همگی همزمان آفرینندگان، قربانیان و ناظران این شرایط اسفناک کشور هستند.
منتظر خبر رفتن محمدرضام. می ترسم تلفنم زنگ بخوره!
این سفر فوکو داره به جاهای جالبی می رسه....
خیلی دارم با فوکو حال می کنم این روزها.
این سرگیجه یکی از اتفاق های جالب بیولوزیک زندگیم بود. هر چه بیشتر به توهم بودن اراده باور پبدا کردم.
خوب این دفعه رکورد دو هفته پیش رو شکستیم با دوچرخه و سوفی هم این همه راه رو تاب آورد. البته درد وحشتناک کف پام زمین گیرم کرد یه روزی اما خوبم. دارم به لیک لوییس به بنف برای هفته ی بعد فکر می کنم. 60 کیلومتر! ببینم چی میشه. زیاد رفتم این مسیر رو هر دو طرفش رو اما خودم.
دیروز سوفی از اولین مکالمه ی مهمش تو مهد کودک می گفت. بعد از مصیبت کرونا الان دوباره افتادم دنبال نوشتنش تو کلاس های مختلف ولی خودش اصرار به فوتبال داره. می گفت به گَوین گفته و اون بهش گفته که دیگه دیر شده برای ثبت نام کلاس فوتبال.
اینا رو می نویسم که واسش بمونه یه روزی بخونه. علاقه ای ندارم تو سوشیال میدیا بزارم که خیلی ها تظاهر کنن واسشون جالبه و لایک کنن چون می دونم این جزییات احتمالا فقط برای ما جالبه.